۱۳۹۰ فروردین ۱۱, پنجشنبه

نق نامه (بدون ویرایش)

عصبانیم. خسته ام. غمگینم.
نان چاشت رفتم دیدن پری. بغلم کرد. اشک ریختم.
یک روز بی دغدغه می خواهم. این رخصتی بهاری من است، از برای خدا. یک روز میخواهم که از صبح تا شام، برای 6-8 ساعت نگران هیچ چیزی نباشم، مسئول هیچ چیزی نباشم، در فکر هیچ چیزی نباشم..
باز چرا این هوا ابری شد؟ بابه غرغری گرامی، میشود کمی دیر دیر به دیدن ما بیایی؟
مقام معظم قلب، میشود شما اینقدر سرگردان و آشفته و پریشان خاطر و بی ثبات و دمدمی نباشید؟ میشود کمی هم با من بمانید و از یک چمن به چمن دیگر نپرید؟

حس می کنم مداوم باید مراقب همه چیز باشم و این خسته ام می کند. کسی در این جمع است که بخواهد من باشد، لطفا؟ برای سه روز؟ دو روز؟ حتی نیم روز کافی است.
نه، چیزی اتفاق نیافتاده است. دقیقا. همین که چیزی اتفاق نیافتاده است، عصبانیم می کند. گویی هیچ چیزی هرگز تغییر نمی کند. من یاد نمی گیرم بهتر باشم. مسئولیت ها کم نمیشوند (این را که مدتیست که می فهمم)، بلکه هر روز افزایش می یابند. من بی قرارم. من نمیتوانم احساساتم را بیان کنم. من گنگم. من بی دلیل عصبانی میشوم. من زود رنجم. حساسم. دشوارم.
من همیشه از خود ناراضی ام.
گزارش هنوز نوشته نشده است. باید برای وبسایت منجیت بنویسم و نمیدانم در این وضعیت آشفته ام چی چیزی می توانم بنویسم.

به من می گوید: ربط این چیست؟ و من میخواهم به جای عاقلانه توضیح دادن، خودم را و یا او را از پنجره به پایین بیاندازم. حوصله ندارم توضیح بدهم، ثابت کنم، قناعت بدهم... لطفا وقتی مسئولیت بزرگی را به کسی واگذار می کنید، به او اعتماد کنید. اگر اعتماد ندارید، بروید پیش کسی دیگر عذر و زاری کنید که کارتان را انجام بدهد....
بعضی ها از تجربه نمی آموزند، از نصیحت نمی آموزند، از هیچ چیز نمی آموزند.. من از همان دسته افراد هستم. کور..کور.... کور... و این فقط خودم را می آزارد.
توقع بزرگی نداشتم. یک شام زیبای بهاری، یک پیاله چای سبز، آرامش، ستاره، یک قلب شاد.
شاید من از یاد برده ام شادمان باشم.
همیشه معطل می کنم شجاعت را. یک روز باید بلاخره از خواب بیدار شوم، روی آن بایسکل بپرم و به سمت بی دغدغگی برانم. به یک جایی که در آن جا، همینگونه که هستم، کافی باشم. حداقل برای مدتی.
حالا بروم قبل از اینکه بیشتر از دست خودم عصبانی شوم، کارم را تمام کنم.

۱۳۹۰ فروردین ۶, شنبه

روزانه

تاپ- توپ- تاپ. همکارانم در پایین بازی می کنند.
از آشپزخانه صدای ظرف ها می آید.
بیرون هوا ابری است. صبح آفتابی بود. دل من هم.
چادر سبزی را که هدیه خواهرم است به سر دارم. ملایم است. به من حس زیبا بودن می بخشد.
کفش های پاشنه بلندم هم که وقتی در دهلیز راه می روم تق تق تق صدا می کنند.
ساعت پنج کنسرت می رویم. لیسه استقلال.
حس گدی (کاغذ) پرانی را دارم که آزاد شده باشد... از نخش آزاد شده باشد و در آسمان نیلگون برای خود بچرخد. سقوط کند. بوزد. با متانت نزدیک ابرها بلغزد. دلربایی کند. به همه کسانی که آن پایین نشسته اند، چشمک بزند.
مدتها باری را با خود حمل می کردم که ارزش حمل شدن را نداشت.. ارزش با خود آوردن را.
بار را زمین نهاده ام.
هنوز هم حس می کنم که بسیار و بیهوده نگرانم. همیشه نگران. "شیشه ناموس عالم در بغل...".
وقت آن است که به مرحله "گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست" کوچ کنم. سال نو، منزل نو.
مهری مادرانه قلبم را پوشانده است این روزها. نسبت به همه چیز. نسبت به شکوفه های جوان و نازک که مغرور زیبایی خود بر نسیم فخر می فروشند، نسبت به کودکان مکتبی که با هیجان و تیز تیز راه می روند، نسبت به دو بانویی که با آنها کار می کنم، نسبت به بهار، کابل، خانه، پدرم، پروانه...
بسیار میخواهم بنویسم. اما نمیتوانم. نمیتوانم به زبان، به قلم، به کیبورد بیاورم این زن نویی را که در درون من قد کشیده است. این زنی که گویا برای نخستین بار، هیچ چیز نمیخواهد..
این بهار، بهار عبور از تپش های عاشقانه قلبم* است.. شاید. سر آغاز نگاهی تازه به خود.
آرامم.

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

سال نو، فرصتی دوباره

"... ترسان مباش"
قوی تر باش.

فروتن.
پذیرا.
مهربان تر.
سخت کوش تر.

بهتر باش، بانو.
---

کابل هستم. خانه-دفتر-خانه. خوشحالم. فکر می کنم... فکر می کنم باید بسیار بهتر باشم. فکر می کنم بسیار فکر می کنم و کم عمل. فکر می کنم عمیق فکر نمی کنم. فکر می کنم فکر کردن خوب است..
عمل هم..

سال نوتان مبارک!

۱۳۸۹ اسفند ۲۲, یکشنبه

Baby it is cold outside

یک حس شیرین.. آنقدر شیرین که حس کنم عسل ریخته اند در کامم.
یک حس گرم.. آنقدر گرم که تمام سردی دلم را آب کند... شکست بدهد.
خاکی که روی مژگانت نشسته بود را، دوست دارم، محبوبم..
باربد نشسته بود. داود ایستاده بود. حرف می زد. دست هایش در هوا، نگاهش متمرکز. چشمان ما به دنبال او. ناگهان معجزه اتفاق افتاد. باربد دستش را حلقه کرد دور کمر داود. غیر مترقبه بود، شیرین بود، بی پناه بود، اعلام کننده بود.. باربد، خسته بودن از پنهان کردن.. از تظاهر، از تلاش برای همرنگ جماعت شدن.. و به زیباترین شکلی، عشق واقعی اش را بیان کرده بود. ما شوکه شدیم، خندیدیم، بعضی چشم ها مرطوب شد، دل ها نازک...
بهار که میشود این تمنای پانزده ساله گی.. آخ... کاش می شد زیر باران بدوم و بخندم و بازی کنم. یعنی میشود.. وقتی دیگر اینقدر خسته نباشم.
ملایم شده ام.. مثل آب.. جاری.. منعطف... رها...
انسان احمق است. مهر، بخش عمده اش، نوعی از حماقت است.. انسانی که احمق نیست را، سخت است دوست داشت.. میزانی از حماقت، از سر گشته گی، از دلباخته گی، انسان را واقعی می کند، نزدیک می کند، خنده دار می کند، شیرین می کند..
وقتی شادی، شادم. وقتی شوخی می کنی. میخندی. نگاهت سرگشته نیست. شانه هایت، به پشت تکیه داده اند.. سینه ات فراخ... وقتی کرتی جذابت را می پوشی..
وقتی کلاهی را می پوشیدی که تو را شبیه کارتونی می کرد.
چه سفر الهام بخشی.. سفر درونی... از ترس به شیفته گی به ترس، به شجاعت، به بازی، به شیفته گی.... و مهر، که جانانه ترین قمار است..
می خواهم آرامت کنم. میخواهم لبخندت را با خودم ببرم به همه جای دنیا.. که همیشه حس کنم شاد و امن و آرامم..
قهر نکن. با من هرگز قهر نکن. حرف بزن. کنارم بنشین. نیمه شب با من قدم بزن. قهر نکن. حرف بزن. من به صدایت خو گرفته ام.
نمی دانم کی هستی. کجا هستی. هستی یا نیستی.
"بر عشق عاشقم".. شاید..
بهر حال، چرا چنین سرگران؟ چرا "مخلصان را نه به وضع دگران می داری"؟ چرا رو بر گرفته ای...
هوا سرد است.. و تازه. تیز و برنده است.. اما خوشبو و سبک. یاد آور زمستان. پیام آور بهار.
ماه خیمه بر افراشته و زیباترین ستاره ها را مهمان کرده است..بی مناسبت. بی بهانه. فقط به خاطر خوشی دل خودش.
تو هم... مهمان باش. آسان باش. کمی به خاطر خودت، کمی به خاطر من.
"خدا را یک نفس بنشین، گره بگشا ز پیشانی"
...
بروم درس بخوانم.

۱۳۸۹ اسفند ۲۱, شنبه

از مهر

نمیدانم عشق چیست. بعد از شانزده سالگی آن اشتیاق دیوانه واری را که همیشه بخواهی با کسی باشی و بخواهی همه چیز را با او در میان بگذاری و همه چیز همیشه هیجان انگیز باشد را، تجربه نکرده ام، حداقل به صورت طولانی و واقعی.
این را میدانم اما که کسی را آنقدر دوست داشته ام که بخواهم بیشتر و بیشتر به او نزدیک باشم، که خواسته ام درد هایش را بدانم، که خواسته ام کنارش باشم، دستش را بگیرم. آنقدر دوست داشته ام که احساس آرامش کنم در کنارش و که فرستادن آهنگ های احمقانه و رمانتیک به او را از بهترین لذت های دنیا بدانم. آنقدر دوست داشته ام کسی را که فقط بخواهم تمام عمر به تماشایش بنشینم. که بخواهم آنقدر محکم در آغوش بگیرمش که در هم ناپدید شویم.
این را میدانم که گاهی آنقدر دوست داشته ام کسی را که میخواستم همیشه به او شکایت کنم و همه دردهایم را به او بگویم. در هر تجربه ای که در کنارم نبوده آن شخص اندیشیده ام که چگونه روایت کنم آن تجربه را برایش؟ هر بار که حس کردم کسی در زنده گی اش مهم تر از من است، کمی دلم شکسته. کسی بوده که هر بار فکر کردن به او تبسم بر لبانم می آورده و سرخی به رویم.
عاشق هرگز نبوده ام، فکر می کنم. یا حداقل به خاطر نمی آورم. اما کسانی بوده اند که در کنارشان، زنده گی خوب به نظر می رسیده و گفتگوها دلپذیر بوده و دلگیری ها، زود ناپدید می شدند و گفتگوها طولانی بوده. کسانی بوده که تصور اینکه هر روز در کنارشان از خواب بیدار شوی، ترسناک نبوده است.
اما آیا این ها علامت عاشق بودن به کسی است؟ و یا فقط دوست داشتن.. مثل دوست داشتن یک دوست؟ نمیدانم..
این مرزها بسیار مبهم اند.. این مرزها مرا گاهی آرزومند عشقی پرشور و دیوانه وار می کنند.. آنگونه که بدانم این آدم را دوست دارم و همیشه دوست دارم و به شیوه ای متفاوت از همه دوستان دیگرم دوست دارم.. ولی شاید آن فقط در شانزده سالگی اتفاق می افتد، نمیدانم. حالا برای من عشق، یعنی آرامش. یعنی اینکه کسی را به خاطر ضعف هایش دوست بداری. عشق یعنی با هم خرید رفتن. برای هم چای آماده کردن. شب امتحان با کسی بیدار نشستن. بار غم دیگری را بر دوش گرفتن. عشق یعنی با هم شگوفا شدن. همگام بودن. با هم از زنده گی لذت بردن. عشق یعنی در کنار کسی بودن وقتی نیازمند حضورت است...
...
نمیدانم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۷, سه‌شنبه

زنان زنده گی من/ یک روز، یک زن 8: نورجهان

پرنده کوچک بلند پرواز من، معجزه-بانو، مبارز خستگی ناپذیر من،

چقدر بزرگ شده ای تو. چقدر بالغ، خود دار، محکم، استوار، الهام بخش. گاهی وقتی با همیم می نشینم و از دور نگاهت می کنم. با قامت افراشته راه رفتنت را، خنده هایت را، سر تکان دادنت را و آن دخترک شوخ 2 ساله را به یاد می آورم که همه خانه را بر هم می زد، همه چیز را سر چپه میکرد، نل آب را باز می گذاشت، فرش را خاکی می کرد، با گل خشت می ساخت و در تمام مدت، بلند و بی دغدغه می خندید. آن دخترک کنجکاو را به خاطر می آورم که محکم از دست مادر و یا من می گرفت، با هر پرسشی که داشت کمی دستم را می کشید و بی وقفه حرف می زد. بی وقفه می پرسید. و خیلی وقت ها، همه ما ( پدر، مادر، من) از پاسخ دادن به او در می ماندیم. شوخ، جستجو گر و همیشه در حرکت بودی، ماهی بی قرار من. جستجوگر مانده ای مهربان.

آتش پارچه، بزرگ شده ای تو. بانو شده ای تو. کورچه من، چقدر زیبا شده ای تو. چقدر دل شکسته ای. سر چرخانده ای. چقدر شهر آشوب شده ای دختر. چقدر آتش به دل ها انداخته ای زیبای من. کی تصور می کرد آن دخترک لاغری مو پریشان لجوج چنین بانویی شود؟ اینگونه بشگفد و هزاران بهار را بارور کند؟

نوجوانی ات را به یاد می آورم. لجوج بودی و حساس. زود رنج و شق. جهان باید به کام تو می چرخید. عصبانی می کردی همه ما را از بس لج می کردی. بعد ها چقدر این لجاجت را تلطیف کردی، این حساسیت را به گونه ای متفاوت متجلی کردی، چقدر خودت را صیقل دادی دختر. چقدر حالا به فکر همه هستی، مادر دل های ما شده ای دختر.

هزار نامه باید بنویسم تا اندکی شرح بدهم "سفر دانه به گل" تو را. چقدر خوشبخت بودم که کمی از این سفر را در کنارت باشم. که ببینم رشدت را، گل شدنت را، باغ شدنت را. ببینم چگونه هر روز قوی تر و داناتر میشوی، هر روز به فرزانه گی نزدیکتر. چقدر هیجان دارد زنده گی تو را دیدن دختر. چقدر زیبایی خواهی آفرید، چقدر خوبی خواهی کرد، به کجاها که خواهی رفت، بانو.

این هنوز اول راه است بانو. چند روز بعد، تو نزده ساله می شوی، ولی به اندازه چندین سی ساله کار کرده ای دختر. مسیر طولانی را بسیار زود پیموده ای. ذهنت را وسعت داده ای. دلت را وسعت داده ای. قدرت همدلی ات را. صدایت را از همیشه محکم تر کرده ای. نفوذت را محسوس تر. من وقتی به سن تو بودم، بسیار گیچ بودم بانو. بسیار کمتر از تو خود- آگاه، کمتر از تو متمرکز، کمتر از تو دانش- آموخته.

آنچه را به خصوص در تو میستایم این ترکیب شجاعت و خرد است بانو. تو نمی ترسی. هرگز نمیترسی. ولی میدانی چگونه از خود محافظت کنی. میدانی چه چیزی ارزش خطر را دارد و چه چیزی فقط نامجویی و یا سبکسری است. این دانسته گی، آسان به دست نمی آید بانو. این دانسته گی را تو، با مراقبه و تجربه یافته ای و زودتر از خیلی ها.

تو امید منی و منبع الهام من. از تو بسیار آموخته ام و خواهر تو بودن، دلم را پر از غرور می کند.

شگوفاتر شوی نور- جهان- من.

با تو این سلسله را پایان میدهم.. آغاز گر من.

روزت مبارک.

۱۳۸۹ اسفند ۱۶, دوشنبه

زنان زنده گی من/ یک روز، یک زن 7: داکتر آریانا

استاد رهنمایم است برای تزم. ایرانی الاصل است و بنا بر این تا حدی با پسزمینه فرهنگی تحقیقم آشناست. یکی از زنان ایده ال من است. رسما عاشقش هستم و هر بار به دیدنش می روم شادمان تر و مطمئن تر و حتی کمی داناتر از دفترش بیرون می شوم. در دلگرمی و حمایت، بی نظیر است. برخوردش با شاگردانش توام با مهر، همدلی، انضباط و احترام است. شغلش را دوست دارد و جدی میگیرد. هیچ کاری را سرسری انجام نمی دهد. با همه وجود کار می کند، با همه قلب و روحش و من، این را میستایم، به خصوص در آکسفورد که خیلی از استادان، تحقیق شان را بیشتر از آموزش و تکامل شاگردانش اهمیت می دهند و کار تدریس را سرسری می گیرند.
سختگیر اما مهربان است. مهربانی اش بیشتر از سختگیری اش است. اما کمال طلب است. میخواهد وادارت کند از تمام امکانات وجودی ات استفاده کنی. ملایم، اما مداوم، تو را وادار می کند بیشتر بیاندیشی، عمیق تر بیندیشی. وادارت می کند مرزهای ذهنی ات را بشکنی و وارد حیطه های شگفت انگیز جدید شوی. کمکت می کند به ناتوانی هایت غالب آیی. خودت را به چالش بکشانی. نمی گذاردت که سرسری کار کنی، حتی اگر این به معنای دو چندان شدن کار خودش باشد. وقتی در می مانی، دستت را می گیرد اما زود دوباره مسئولیت را به تو انتقال می دهد.
از بس همیشه مهربان و مشوق است، در اول ها وقتی نقدت می کند متعجب میشوی. نخستین بار وقتی از یک ارائه یک ساعته بیرون شدم و احساس ملکه بودن می کردم، شیوه ارائه ام را نقد کرد. من وحشت کردم. همه همیشه به من می گفتند شیوه ارائه ام بسیار خوب است. این ارائه خوب پیش رفته بود، بهتر از حد انتظار خودم. ولی داکتر آریانا دور خورد و آرام با همان متانت همیشگی گفت: باید روی شیوه ارائه ات کار کنیم.
این برخورد سختگیرانه اش را خیلی دوست دارم. از این برخوردش، خیلی آموخته ام. خوشم می آید از این که مجبور میشوم شدید و عمیق فکر کنم. خوشم می آید از این که مرا به چالش می کشاند.
همیشه می گوید ما. همیشه می گوید بکنیم، بیاموزیم، بخوانیم، هیچ گاه تنهایت نمی گذارد.
از آن دسته کوچک انسان هایی است که در کنارشان و با حضورشان، بهترین احساس را نسبت به خود داری و تواناترین جنبه های کارت بر جسته میشود. از انسان هایی است که در کنارشان میتوان درخشید، که نه تنها از درخشش تو احساس خطر نمیکنند، بلکه همه سعی شان را می کنند که تو کارت را به بهترین وجه ممکن انجام بدهی.
گاهی با خودم فکر می کنم چگونه فرصت یافته خود را اینگونه خوب و با دقت بپروراند؟ چگونه توانسته جمع خیلی از چیزهای خوب باشد؟ چگونه با همه این دست آوردها، فروتنی و ساده گی خود را حفظ کرده است؟ چگونه میتواند به این همه آسانی، تارهای قلب انسان ها را بیابد، رنگ و شکل رویا های شان را تشخیص دهد، ارزش ها و آرزوهای شان را بداند؟ این همه اعتماد کسب کند.. مهر ورزی ایجاد کند؟ انگیزه بدهد؟ چه زمانی فرصت داشته که به جزییات رفتار خود توجه کند؟ چگونه یاد گرفته این طور مستقیم و با شکوه بیاستد؟
گاهی از خودم می پرسم: با تنبلی چی می کند؟ تنبلی اش را کجا فرستاده است؟ چگونه به خودش انگیزه میدهد؟ این همه نظم را از کجا می یابد؟
همه اینها را از خود می پرسم، برای اینکه میخواهم کمی بیشتر شبیه او باشم.
آریانا، پروسه دشوار نوشتن را برای من لذت بخش ساخت، ذهنم را گسترش داد و کمک کرد سبکم را در نوشتن، ارائه و ارتباط بر قرار کردن صیقل بدهم. اما مهمتر از همه، او تجربه من در آکسفورد را کاملا دگرگون کرد و درس خواندن در این محیط را به یک مشغله (هنوز دشوار ولی) دلپذیر مبدل کرد.
مدیونش هستم و خواهم بود.