گاهی ضروری است انسان تمرین خود نوشتن کند.. یعنی خودش را بنویسد، سرگشتگی اش را، کلمات بی ربطی را که در ذهنش راه می روند.. من بسیار کم توانسته ام به این خود نوشتن نزدیک شوم، همیشه باید نخست افکار را شکل بدهم، تصاویر را در ذهنم منعکس کنم، رنگ و سبک "خودم" را تحمیل کنم به افکاری که از دیگران وام گرفته ام و به احساسات خام، خشم آلود و دیوانه درونیم. همیشه لحنم را ملایم تر کرده ام، پرده انداخته ام، تلطیف کرده ام. همیشه نتیجه گیری کرده ام، خط کشیده ام، تلاش کرده ام مفید بسازم نوشته های پراگنده ام را. حالا میبینم که توانایی خود نوشتن، بی پرده نوشتن، مستقیم نوشتن هرگز در من پا نگرفته است... میبینم که با حسرت و گاهی حسادت میخواهم خود نوشته های دیگران را، حس های دیگران را که شبیه حس های من هستند...
نمیدانم چی میخواهم. میلم نه به کار است، نه رقص، نه پیاده روی. خودم را نمی بینم. تصویری که از خود در ذهن دارم مغشوش است. نمیتوانم ببینم که این دخترک، یا زن، شادمان، یا گرفته، هدفمند یا گیچ است. نمیدانم کجاست... نمیدانم دلم در کجاست، چگونه دوباره بیاورمش اینجا با خودم. بی دل بسیار تنهایم. نمیدانم، شاید هم است و حس نمی کنمش. هیچ چیزی مرا به هیچ سو نمی کشد.
شاید مهربانی می خواهم. دستان ملایمی را میخواهم که دستانم را بگیرند، یک دسته گل یاسمن می خواهم، ترانه میخواهم، چای با طعم لیمو میخواهم در پیاله های ترکمنی گلدار.
نه، شاید انگیزه میخواهم. فعالیت میخواهم. کار فرساینده ولی نشاط آور میخواهم. موهای پریشان و دستانی خاک آلود میخواهم. زمین میخواهم، بیل میخواهم، تپیدن می خواهم، اعمار میخواهم. یا شاید میخواهم بنویسم، فکر کنم و چیزی زیبا و تکاندهنده خلق کنم. شاید میخواهم الهام بخش باشم، شعر بیافرینم، شادی بیافرینم، شور بیانگیزم.
شاید جنون و عشق میخواهم. نگاه های حریص و دزدانه میخواهم. تماس های تبدار میخواهم. فریبنده گی میخواهم. خطر، ولع و سیری ناپذیری میخواهم. تب و اشتیاق و شادمانی های مست کننده میخواهم. گل سرخ و رقص های طولانی و نوازش...
شاید تمرکز میخواهم. در خود غرق شدن، گوشه گرفتن، رو پنهان کردن. آفریدن، آفریدن.
شاید هم گریه، یک گریه طولانی آرام.
شاید دویدن، دویدن و از خستگی در گوشه ای افتادن.
مهمانی؟ آرایش، دستبند نقره ای، دل انگیزترین پیراهنم، درخشش، گفتگو، معاشرت، دلربایی؟
توجه؟
به خود واگذاشته شدن؟
تنهایی؟
شادمانی؟
"حیرت قلبی معک"...
Someone, something, somewhere has confused my heart.
I don't think I mind.
نمیدانم.
نمیدانم چی میخواهم. میلم نه به کار است، نه رقص، نه پیاده روی. خودم را نمی بینم. تصویری که از خود در ذهن دارم مغشوش است. نمیتوانم ببینم که این دخترک، یا زن، شادمان، یا گرفته، هدفمند یا گیچ است. نمیدانم کجاست... نمیدانم دلم در کجاست، چگونه دوباره بیاورمش اینجا با خودم. بی دل بسیار تنهایم. نمیدانم، شاید هم است و حس نمی کنمش. هیچ چیزی مرا به هیچ سو نمی کشد.
شاید مهربانی می خواهم. دستان ملایمی را میخواهم که دستانم را بگیرند، یک دسته گل یاسمن می خواهم، ترانه میخواهم، چای با طعم لیمو میخواهم در پیاله های ترکمنی گلدار.
نه، شاید انگیزه میخواهم. فعالیت میخواهم. کار فرساینده ولی نشاط آور میخواهم. موهای پریشان و دستانی خاک آلود میخواهم. زمین میخواهم، بیل میخواهم، تپیدن می خواهم، اعمار میخواهم. یا شاید میخواهم بنویسم، فکر کنم و چیزی زیبا و تکاندهنده خلق کنم. شاید میخواهم الهام بخش باشم، شعر بیافرینم، شادی بیافرینم، شور بیانگیزم.
شاید جنون و عشق میخواهم. نگاه های حریص و دزدانه میخواهم. تماس های تبدار میخواهم. فریبنده گی میخواهم. خطر، ولع و سیری ناپذیری میخواهم. تب و اشتیاق و شادمانی های مست کننده میخواهم. گل سرخ و رقص های طولانی و نوازش...
شاید تمرکز میخواهم. در خود غرق شدن، گوشه گرفتن، رو پنهان کردن. آفریدن، آفریدن.
شاید هم گریه، یک گریه طولانی آرام.
شاید دویدن، دویدن و از خستگی در گوشه ای افتادن.
مهمانی؟ آرایش، دستبند نقره ای، دل انگیزترین پیراهنم، درخشش، گفتگو، معاشرت، دلربایی؟
توجه؟
به خود واگذاشته شدن؟
تنهایی؟
شادمانی؟
"حیرت قلبی معک"...
Someone, something, somewhere has confused my heart.
I don't think I mind.
نمیدانم.
۲ نظر:
سلام شهرزاد!
خوبی؟
موفقیتهایت را تبریک میگویم...موفق وبا پشتکار باش شهرزاد...خوب است که گاهی چنین حسی داشته باشی واز بیانش به چیز جئیئی برسی یا حتی نرسی...
چه خوب و بی پیرایه نوشتی.
همینطور خوب بمان (اگر می توانی).تا تا انسانیت در این دنیای سنگدل نمیرد.
ارسال یک نظر