سر گشته ام.
....
نمیدانم دقیقا چی میخواهم. مشکل است به خاطر بیاورم دقیقا چرا میخواستم اینجا بیایم. دچار یک نوع "خوب، دیگر چی؟" آزار دهنده شده ام. خاطره مبهمی دارم از دختری که میدانست چی میخواهد و در کجا و چی وقت؟ از دختری که زنده گیش روشن و دقیق و برنامه ریزی شده بود. این راه را خواهم رفت تا پایان و شاید گاهی هم با هیجان و شادمانی. اما چرایش را حالا به خاطر ندارم. شاید مدتی وقت می گیرد.
......
نمیدانم بعد از این چی میخواهم، به کجا میخواهم بروم. خیلی از اطرافیانم از حالا به دکترا می اندیشند. من فکر می کنم در دو سال دیگر برای چنان تعهدی آماده نخواهم بود. میخواهم قبل از آن بیشتر در میان مردم زنده گی کنم، یاد بگیرم، لمس کنم، بچشم زنده گی عادی را. دوره پی اچ دی دوره تنها و دشواریست. بر علاوه باید واقعا بدانم که به کدام موضوع بسیار علاقمندم. بعد باید حسابم را با دلم روشن کنم که میخواهد برگردد و.... به دلم مجال بدهم. بر علاوه نمیدانم که آیا هنوز هم میخواهم با سازمان های غیر دولتی در افغانستان کار کنم یا نه؟ تجربه ام در تابستان روزنه های جدیدی را برایم گشود و برخی از درهای قدیمی را بست. میخواهم بنویسم. تحقیق کنم. ولی همچنان میخواهم مدیریت کنم. نمیدانم. سرگشته ام. هنوز نیازی هم نیست که بدانم. ولی این مرا می ترساند که تقریبا همه در اطرافم میدانند چی میخواهند. همه. بسیار روشن و دقیق و برنامه ریزی شده است آینده هایشان. از من نمیتواند چنین باشد به هزار دلیل که یکی آن وضعیت کشورم است.
....
کشورم. سرزمینم. آرزویم برای اینکه در آنجا کار کنم. من حتی برای یک ساعت به کار و زنده گی در جای دیگر نیندیشیده ام. همیشه فکر می کنم که وضعیت در افغانستان آنقدر وخیم نخواهد شد و من خواهم توانست کار کنم. به عدم امکان این مسئله هرگز به صورت جدی نیندیشیده ام. چون نمیخواهم بیندیشم، چون هر چه را که مرا از آن آینده دور کند،با تمام قدرت تخیل و ذهنم نفی می کنم. خوشبینی احمقانه ای دارم. در این روزها به خصوص این را متوجه میشوم. همصنفی ایرانی ام پرسید: خوب، یعنی فکر می کنی بعد از این وضعیت افغانستان بدتر نمیشود؟ آیا نشانه امیدوار کننده ای وجود دارد؟ گفتم: بله، نشانه های امیدوار کننده... بعد ماندم که چی بگویم. بعد فهمیدم که ... نمیدانم چی بگویم.
دیشب یولا (دوست هالندیم) پرسید: با توجه به تاریخ دشوار افغانستان ووضعیت گیچ کننده امروز، فکر می کنی راه حلی وجود داشته باشد و کشور در ده سال آینده کم کم به ثبات و آرامش نسبی برسد؟. گفتم: یولا، این را از من نپرس. وابستگی عاطفی شدید من به آن سرزمین مجال تحلیل واقعبینانه را از من گرفته است. من امیدوارم. امیدوارم که در ده سال دیگر وضعیت بهتر باشد. سرزمینم و مردمش کمتر رنج ببرند. باور کوری دارم به این که من در آنجا خانه خواهم ساخت، باغ خواهم ساخت، ریشه خواهم دواند، کودکانم را.. از من نپرس. من فقط باور دارم، اما قدرت تحلیل واقعبینانه را در این وضعیت سردرگم ندارم.
احساس بیچاره گی می کردم.
.....
وضعیت عجیبی است. در آستانه شروع درسها در یکی از دشوارترین برنامه های ماستری، نمیدانم حالا چرا اینجایم و دقیقا چی میخواهم. نمیدانم در آینده چی خواهم کرد و دقیقا چگونه مفید خواهم بود؟ نمیدانم سرزمینم و در نتیجه گذشته، امروز و آینده ام به کجا روان است؟
فکر می کنم یک دلیل این سرگشتگی آمدن به یک محیط تازه و در معرض انبوه معلومات قرار گرفتن باشد. یک دلیل دیگر شاید این است که هنوز روح و دلم کاملا به اینجا نیامده اند، در کابل سرگردانند و مدتی وقت می گیرد... بگذار وقت بگیرد اما امیدوارم بلاخره آهسته آهسته بر این سرگشتگی من نور ببارد و در وضعیت روشنی بیاید.
....
نمیدانم دقیقا چی میخواهم. مشکل است به خاطر بیاورم دقیقا چرا میخواستم اینجا بیایم. دچار یک نوع "خوب، دیگر چی؟" آزار دهنده شده ام. خاطره مبهمی دارم از دختری که میدانست چی میخواهد و در کجا و چی وقت؟ از دختری که زنده گیش روشن و دقیق و برنامه ریزی شده بود. این راه را خواهم رفت تا پایان و شاید گاهی هم با هیجان و شادمانی. اما چرایش را حالا به خاطر ندارم. شاید مدتی وقت می گیرد.
......
نمیدانم بعد از این چی میخواهم، به کجا میخواهم بروم. خیلی از اطرافیانم از حالا به دکترا می اندیشند. من فکر می کنم در دو سال دیگر برای چنان تعهدی آماده نخواهم بود. میخواهم قبل از آن بیشتر در میان مردم زنده گی کنم، یاد بگیرم، لمس کنم، بچشم زنده گی عادی را. دوره پی اچ دی دوره تنها و دشواریست. بر علاوه باید واقعا بدانم که به کدام موضوع بسیار علاقمندم. بعد باید حسابم را با دلم روشن کنم که میخواهد برگردد و.... به دلم مجال بدهم. بر علاوه نمیدانم که آیا هنوز هم میخواهم با سازمان های غیر دولتی در افغانستان کار کنم یا نه؟ تجربه ام در تابستان روزنه های جدیدی را برایم گشود و برخی از درهای قدیمی را بست. میخواهم بنویسم. تحقیق کنم. ولی همچنان میخواهم مدیریت کنم. نمیدانم. سرگشته ام. هنوز نیازی هم نیست که بدانم. ولی این مرا می ترساند که تقریبا همه در اطرافم میدانند چی میخواهند. همه. بسیار روشن و دقیق و برنامه ریزی شده است آینده هایشان. از من نمیتواند چنین باشد به هزار دلیل که یکی آن وضعیت کشورم است.
....
کشورم. سرزمینم. آرزویم برای اینکه در آنجا کار کنم. من حتی برای یک ساعت به کار و زنده گی در جای دیگر نیندیشیده ام. همیشه فکر می کنم که وضعیت در افغانستان آنقدر وخیم نخواهد شد و من خواهم توانست کار کنم. به عدم امکان این مسئله هرگز به صورت جدی نیندیشیده ام. چون نمیخواهم بیندیشم، چون هر چه را که مرا از آن آینده دور کند،با تمام قدرت تخیل و ذهنم نفی می کنم. خوشبینی احمقانه ای دارم. در این روزها به خصوص این را متوجه میشوم. همصنفی ایرانی ام پرسید: خوب، یعنی فکر می کنی بعد از این وضعیت افغانستان بدتر نمیشود؟ آیا نشانه امیدوار کننده ای وجود دارد؟ گفتم: بله، نشانه های امیدوار کننده... بعد ماندم که چی بگویم. بعد فهمیدم که ... نمیدانم چی بگویم.
دیشب یولا (دوست هالندیم) پرسید: با توجه به تاریخ دشوار افغانستان ووضعیت گیچ کننده امروز، فکر می کنی راه حلی وجود داشته باشد و کشور در ده سال آینده کم کم به ثبات و آرامش نسبی برسد؟. گفتم: یولا، این را از من نپرس. وابستگی عاطفی شدید من به آن سرزمین مجال تحلیل واقعبینانه را از من گرفته است. من امیدوارم. امیدوارم که در ده سال دیگر وضعیت بهتر باشد. سرزمینم و مردمش کمتر رنج ببرند. باور کوری دارم به این که من در آنجا خانه خواهم ساخت، باغ خواهم ساخت، ریشه خواهم دواند، کودکانم را.. از من نپرس. من فقط باور دارم، اما قدرت تحلیل واقعبینانه را در این وضعیت سردرگم ندارم.
احساس بیچاره گی می کردم.
.....
وضعیت عجیبی است. در آستانه شروع درسها در یکی از دشوارترین برنامه های ماستری، نمیدانم حالا چرا اینجایم و دقیقا چی میخواهم. نمیدانم در آینده چی خواهم کرد و دقیقا چگونه مفید خواهم بود؟ نمیدانم سرزمینم و در نتیجه گذشته، امروز و آینده ام به کجا روان است؟
فکر می کنم یک دلیل این سرگشتگی آمدن به یک محیط تازه و در معرض انبوه معلومات قرار گرفتن باشد. یک دلیل دیگر شاید این است که هنوز روح و دلم کاملا به اینجا نیامده اند، در کابل سرگردانند و مدتی وقت می گیرد... بگذار وقت بگیرد اما امیدوارم بلاخره آهسته آهسته بر این سرگشتگی من نور ببارد و در وضعیت روشنی بیاید.
۳ نظر:
سلام خوش امدی بهuk
من زهرا هستم و لندن درس می خوانم از بسیار وقت با نوشته هات اشنام اگر اگر وقت و حال و حوصله داشتی بیشتر اشنا بشیم خوش بگذره
با سلام
اگر دنبال خبر تحلیل وتفسیر تازه وناب هستید
اگر دنبال سایت ها ی خبری وتحلیلی افغانی هستید
اگر دنبال وبلاگ های فعال وزنده افغانی هستید
اما منبع انرا نمیدانید !!!
مژده به علالاقه مندان وب گرد های فعال وکنجکاو
( همکار نیوز) این امکان را برای تان فراهم کرده
تا تمامی وبسایت و وبلاگ های به روز شده افغانی
را با یک "کلیلک" مشاهده کنید
باور ندارید تشریف بیاورید
اگر پسندیدی لینک به(( همکار نیوز ))فراموش نشود
شهرزاد جان درسته.بیشتر این حسایی که گفتی مربوط به قرار گرفتن تو محیط و شرایط جدیده که کم کم همه چی رو روال عادی قرار خواهد گرفت. به خاطر این چیزا استرس مضاعف به خودت وارد نکن. ما ادما به بدترین شرایط هم عادت میکنیم و قدرت تحملشو داریم.
کمی که اوضاعت عادی شد در مورد آینده تصمیم بگیر.کطمئنم که موفق میشی
من هم برای کشور تو و کشور خودم آینده خوبی آرزو میکنم و امیدوارم روزی بشه که با آرامش توش بشه زندگی کرد کار کرد. ادمها هر جا هم که باشن یه ریشه هایی تو وطمشون جا میزارن که کمبود اونا با هیچی پر نمیشه
ارسال یک نظر