۱۳۹۲ مهر ۱, دوشنبه

خزان در راه است

راه می روم و کسی در دلم چاقو می کارد... چی درو خواهم کرد؟

به درد، درد برنده، فکر نمی کنم. به چهره ام که از درد مسخ شده. چشمانی که مهمان اندوه همه جهان اند. 

به در لحظه بودن فکر می کنم. نشستن روبروی او. چشمان سیاه او. به گفتگوی ما. جهان پیش از این نبود. جهان بعد از این نخواهد بود. 
به امروز عصر فکر می کنم که با م. و ق. در موتر بودیم و خنده های ما پرنده ها را مست می کرد. 
عکس ها را نگاه می کنم. دیبره، با آن چهره خندانش. شادمان است. به شادمانی او فکر می کنم. به دوستی ما که زنده گی ام را سرشار کرد. سرشار کرده است. 

فهرست می کنم:
پشیمانی ممنوع
"از اندازه بیش خواستن" ممنوع.
"از وقت پیش خواستن" ممنوع. 
"از آن دیگری از خویش خواستن" ممنوع. 

خزان در راه هست.
تن روزها خنک خواهد شد. 
برگ های خشک، رقصان روی دامنم خواهند نشست. 
باران ها، شاخ های درختان را خواهد شست. 
خوشحال خواهم بود.
هر روز را، تجلیل خواهم کرد. 
---

پ.ن: خواجه عبدالله انصار، طبعا. 

۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

گذشته

نمی گفت اما از لابلای حرف ها و نگاه هایش خواندم که هشدار میدهد: اسیر گذشته مانده ای.
گفت: فکر نمی کنی دوباره اشتباه می کنی؟
راست می گفت. دوباره اشتباه می کردم. همه صحنه ها آشنا بود. تا پشت در اتاق ده بار نفس تازه کردن. ایستادن و حساب کردن. آیت الکرسی خواندن.
اضطراب. دست پاچگی. یک ترس موهوم.
ترس؟
دوباره به گذشته بر می گردم؟
چقدر به خود بالیدم که وای، آتش فشان شد و بر خود نلرزیدم. که با اسبم از آتش گذشتم و مویی نسوخت. که چقدر با وقار، با متانت، ماندم و ادامه دادم و خندیدم. 
که آموختم و دیگر خود را اینگونه بی سپر در معرض تیرباران نخواهم ماند. 
اما چی آموختم؟
یادم رفت که در آتش فشان نلرزیدم اما چیزی در درونم فروریخت و قلبم را زیر و رو کرد. یادم رفت که در آتش نسوختم چون شعله ها را بلعیدم و هنوز در درون، ارغوانزاری از زخم ها دارم. 
و حالا دوباره. در مسیر تیر. با اسب تازه شفا یافته. بی سپر. 
بهانه ام این است که اگرروبرو نشوم، اعتماد نکنم، اگر اندکی خطر را نپذیرم، اسارت در گذشته خواهد بود.
که هر شخص، هر قضیه فرق می کند.

اما تیر همان تیر. بی سپری همان بی سپری. فاصله همان فاصله. فقط سوار آن طرف فرق می کند.
و باز هم،اسپ او تازه نفس تر. اسپ من میراث دار آتش و آتش فشان. 

از گذشته آموخته ام؟


"هوشیار کسی باید، کز عشق بپرهیزد"

دیشب کجا بودی تو، که همه کوچه ها و پس کوچه های خواب هایم را قدم زدی. 
روبرویم ایستاده بودی. حرف می زدی. 
نشسته بودی. می پرسیدی.

ماه ها، هفته ها، روزها بود که از خاطر برده بودم ترا. فکر می کردم از خاطر برده ام تو را. "از دل برود هر آنکه از دیده برفت". 

و دیشب، همین که بعد از ساعت ها کشمکش با قلب ملتهبم، چشمم گرم شد، تو بودی و تو بودی و تو بودی. 

لطفا برو. و گرنه، خوابهایم، روزهای بیداری را می دزدند...

برو که این سالها طوفانی ست. مسیر نامعلوم است. منزل دور است. 

من هنوز باید  خودم را بیابم. 

من دلتنگ زمانی هستم که همه چیز ساده بود. که هنوز خود را در این تارهای عنکبوت بی اعتمادی، دلشکستگی، سرخورده گی نپیچیده بودم. 

با تو، دوباره همه چیز ساده به نظر می آید. همه چیز، شدنی به نظر می آید. فکر می کنم حرفهایت هزار پهلو ندارند. فکر می کنم تردد در زنده گیت کم رنگ است.

اما، این "دروغ است و فریب".  من که هنوز همانم. همان نسخهء نیم کارهء آنچه که باید باشم. با همه ضعف هایم. ترس هایم. کوتاهی هایم. 

و تو.. تو نیز در جهان دیگری هستی. و هر چه بین ما پل می زند، شاید لرزان است. 

و اگر می مانی، بمان. بی "اما"، بی "اگر"، بی "شاید".

محکم. استوار. مصمم. 

دیگر حوصلهء آدم های نیمه دل را ندارم.  دیگر دلی نمانده که خرچ تزلزل کنم. 

۱۳۹۲ مرداد ۱۴, دوشنبه

جنون جلال (مهتری، بزرگی)

دوستم گری شبیه هیچ کسی که میشناسم نیست. آدم ویژه ای است. کمی قدیمی فکر می کند. همه مثال هایش یا از اسطوره های یونان است، یا کتاب های آسمانی.  گفتگو با او کمی شبیه  تنفس در هوای تازه است، شبیه سفر به سرزمین های جدید. با هم در زمان سفر می کنیم، از نخستین روزهای بشر بر روی زمین می گوید، یا از یک راهب قرن ششم، عالمی در قرن شانزده، در گوشه ای از سکاتلند،در بازاری در بغداد، یا شهرکی در روسیه. 
به گفتهء گری، یکی از چند عامل سرنگونی یک انسان/ انسان ها، تلاش برای عظمت است، عظمت به جای مهر، به جای قربانی، به جای تغییر. 
او می گوید این خاصیت را در سیاستمداران زیاد می بیند. اما همچنان در بعضی ازتاجران. برخی از موسیقی دانان. و دیگر کسانی که جویای نام اند. 
به گفته او این تمرکز بر عظمت، و نه مبارزه با باطل و یا تلاش برای تغییر و یا تمرکز بر تزکیه،  به جنگ ها و ویرانی های بسیار انجامیده است.  از منازعهء هابیل و قابیل، تا داستان گوسالهء سامری، تا تلاش ناپلیون و اسکندر و هیلتر برای جهانگشایی.  کسی که چشمان و دل خویش را، بر جلوهء طلایی و دور از دست عظمت دوخته است، آرام آرام حریص میشود، همه را به چشم رقبا می بیند، هر روز نارضایتی اش بیشتر میشود و در شتابزده گی اش برای رسیدن به منزل موعود بخش های از خود والاترش را پشت سر می گذارد. به گفتهء گری این جنون جلال، حتی بر روابط عاطفی ما تاثیر می گذارد. هرگز از خود نمی پرسیم: من چگونه میتوانم او را خوشحال کنم؟ من چه چیزی برای دادن به او دارم؟  بلکه به این می اندیشیم که بودن با این انسان خوشتیپ، یا جذاب، یا پولدار، یا باهوش و خوش ذوق، چگونه ما را در رده ای بالاتر از سایر هم قطاران ما قرار خواهد داد.
البته همه اینطور نیستند.  بعضی ها تصویر پیچیده تر و غنی تری از زنده گی دارند. خیلی ها، عظمت را در بخشنده گی می بینند. و حتی شاید بشر امروز، مدیون بعضی تلاش ها برای عظمت است. مثلا از نویسندگان نامدارو هنرمندان تاثیر گذاری که شیفتهء شهرت بوده اند، میراث های عظیمی به جا مانده است که دنیا ما را غنی تر، راز آلوده تر، بهم پیوسته تر ساخته است... 

اما چرا این روزها به یاد حرف های گری افتاده ام؟ حس می کنم در یک کشتی روانه ایم که مسیر کنونی اش فقط میتواند آن را به ویرانی بیشتر رهنمون شود، اما آنهایی از میان ما که در جایگاه سمتدهی این سفر قرار دارند  و یا میتوانند قرار داشته باشند، چنان مصروف تثبیت عظمت خود در چشم دیگر مسافران هستند، که هدف و منزل و مسیر، همه را از یاد برده اند. مسافران نیز چشم به رقابت های این چند نفر دوخته اند و هیچ کسی، فراتر از نوک بینی و پیش پای خود نمی اندیشد. همه با شتابزده گی در پی تثبیت توان مشتزنی خود هستند و ما محتاج کشتی رانیم.  این کشتی، نیاز به مسافرانی هوشیار و کشتی رانان دریا دیده دارد.  مسیر پیش رو، مسیر چند سال آیندهء این وطن، طوفانی است.

۱۳۹۲ مرداد ۱۰, پنجشنبه

"بخواب آرام"...

دقایق طولانی روی بام زیر نور مهتاب می نشیند زن. در هوای دم کردهء تابستان کابل.
این سکوت، این تنهایی، این شمالک ملایم گاه بگاه، آرامشی عجیب دارد.
شهر روشن است. چراغان است. زن به رفتن می اندیشد. به این که آهسته از زینه ها پایان برود. در حویلی را باز کند. کلید موتر را بگیرد و براند. 
نه خیلی دور. تا همین قصر دار الامان. دار الامان، امن است. آرام است. اندکی فراموش شده ولی زیباست. شکوهی عجیب دارد ویرانی اش. حزن ملایمی در دهلیزهای مرمی خورده اش جاری است.

میتوان روی بام قصر رفت و زیر نور ماه نشست. نزدیکتر به آسمان.  دقیقه ها، ساعت ها، شاید حتی تا طلوع آفتاب.

مراقبه. آرامش.

بریده از همه جا و همه کس. غرق شکوه آسمان شب کابل و جلال تاریخی این قصر.

میتوان به ملکه ثریا اندیشید. او، وقتی اندوهگین بود، چی می کرد؟  به کدام ترانه ها گوش میداد؟ آیا زیر نور مهتاب آرام می گرفت؟

میتوان به جملهء "آزادی مسئولیت است" اندیشید. به جبر و اختیار. به اراده. به مفهوم وظیفه و عشق. میتوان به ناتاشای تولستوی اندیشید و شادمانی کودکانهء نامیرایش. 

و برای ساعاتی از همه چیز و همه کس دور شد. از فهرست کارهای روزانه. از درخواستی که باید تکمیل شود، ایمیل هایی که باید فرستاده شوند، ضمیمه ای که باید ترتیب شود، اصلاح شود. مقاله ای که آن دوست برای اصلاح فرستاده است. 
میتوان در پشت آن بام، به عزیزان نیاندیشید. به آنانی که دوست داری و آزرده ای. به آنانی که دوستت دارند و آزردندت. میتوان به آینده نیایندیشید. به برنامه های پنج ساله. به گرگانی که قلبت را دریده اند. حتی به درخت کوچک فروغ و باد. 

میتوان آرام بود. بریده از جهان. از این جمعیت پریشان. از کتاب ها و فیلم ها و دیگر مسکن های موقتی گاهی بی تاثیر.

۱۳۹۲ مرداد ۹, چهارشنبه

"مومن به اینکه رویش گل کار ساده نیست"

درد...
چشمانم را می بندم و تلاش می کنم فکر نکنم.

شام، مهتابی بود. در حویلی باز شد و دیدم اتاق روشن است. پله ها را شتابزده بالا آمدم. نفسم سوخته بود. ایستادم و نفس راست کردم. موهایم را.... در اتاق نیمه باز بود. اتاق خالی. طعم تلخ سرخورده گی. 

همیشه دیر می رسم. یا نمی رسم.. همیشه قصه یا شروع نمیشود، یا ناتمام می ماند.

باید، باید، به تیری که در دلم نشسته فکر نکنم. به هزارمین تیر. به فردا فکر کنم. فردا که چشمانم دوباره برق خواهد زد، لبخندم بر خواهد گشت. فردا که روز آغاز شفای این زخم است.

باید به روزی فکر کنم که این تیر را بیرون کرده و به آب می سپارم.

 به بیست سال از این روز می اندیشم. بزرگ خواهم شد. آرام خواهم گرفت. عینک قاب نارنجی خواهم پوشید و شبانه رمان های محبوبم را خواهم خواند. و این سرخورده گی، حتی در حد خاطرهء کمرنگ نیز نخواهد ماند.

خانه ام را با خطاطی ها خواهم آراست. اشعار سعدی، مولانا، صایب، تک بیت محبوبم از باری جهانی.

حس رسیدن خواهم داشت. حس زنی که پایان قصه های خودش را مینویسد/نوشته است.

روزهای سخت خواهم داشت. درد خواهم داشت. "ارغوانزاری  از زخم های درون" خواهم داشت و صدها قصهء شکست.

ولی زنی که آنجا زیر تاک نشسته و چای مینوشد، آرام تر خواهد بود. درونش، غنی تر خواهد بود. چشمش، تیزبین تر. قلبش بخشنده تر. تعریفش از شکست و پیروزی فرق خواهد کرد.  آن زن، قدردان زنده گی اش خواهد بود، همه تلخی ها و شیرینی ها، شرمنده گی ها و لحظات افتخار آفرین، آنچه از دست رفته و آنچه هرگز به دست نیامد، حتی قدردان ارغوانزار درونش. که هر زخمش، یادگار پر شور دوست داشتن است، نه فضاحت شکست، نه درد از دست دادن.

مسئولیت من، ادامه دادن است، ادامه دادن با چشمانی که هر روز از نو می درخشند، و دلی که همیشه خودش را ترمیم می کند. مسئولیت من، باور داشتن است  حتی وقتی همه بی باورند.

آزمایش من این است که تلخ نشوم.  تیره نشوم. بی باور نشوم.

که همیشه، فراتر از پیش پای خود را ببینم.

و به هیچ قیمتی جسارت این را از دست ندهم که حتی در دل تاریکی  صدمین شکست پی در پی، امکان پیروزی را باور کنم. 


هر روز، فرصت دیگری است.

۱۳۹۲ مرداد ۵, شنبه

"شب مهتاب امشب، دلم بی تاب امشب"

ماه ها از حکومت مجاهدین و دوره طالبان را ما با شعر و موسیقی قابل تحمل ساختیم. به خاطر دارم که با پدر ساعت ها به استاد نتو، استاد صابر، استاد شیدا، کبوتر، پرانات و دیگر هنرمندان آن دوره گوش میدادم. نغمه پردازی استادان خرابات مرا مست می کرد. شاه بیت ها را حریصانه بارها میشنیدم و تکرار می کردم. آن دورهء سیاه، به همت ذوق بلند و روحیهء مقاوم پدر، برای ما به دورهء آشنایی با موسیقی خرابات افغانستان مبدل شد. با "سلسلهء موی دوست" استاد یعقوب، دلم پر می کشید و " بدین تمکین که ساقی باده در پیمانه می ریزد" به صدای روحبخش استاد رحیم بخش مشام جانم را تازه می کرد. 
معمولا عصرها در مهمانخانه ما در شبرغان به غزل شنیدن می نشستیم و در دل شب، با قوالی نصرت فتح علی خان و رحیم غفاری بزم را به پایان می بردیم. مهمان خانه خنک و نیمه تاریک بود. بعد از ظهرها، بوته های خاری را که پشت پنجره بود آب می زدیم تا گرما اندکی بشکند.  عصر ها در و پنجره ها را می گشودیم و نسیم با پرده ها بازی می کرد. در مهمانخانهء خنک ما در تابستان داغ شبرغان بود که عشقری را شناختم. غزلیات شایق را از حنجرهء استاد شیدا شنیدم و برای نخستین بار با نام ندیم کابلی آشنا شدم. پدر برای ما "لندی" میخواند و ترجمه می کرد و نازک خیالی زنان پشتون را می ستود.غزل " نفس از تو صبح خرمن" بیدل میخواندیم و "چشم یار بیمار است.." عشقری را بیت بیت می چشیدیم. آنجا بود که غنای  میراث قدیم و معاصر ما مرا برای همیشه شیفته ساخت. 
در سرزمین من آن دوره، تاریکی حاکم بود. در سالهای جنگ داخلی همه وحشت های ممکن را تجربه کرده و شنیده بودیم. از زهر ریختن "مجاهدین" در منابع آب آشامیدنی، میوه و سبزیجات تا سینه بریدن زنان و قتل کودکان. بعد طالبان آمدند که کمر به قتل شعر، موسیقی، هنر، مجسمه و زیبایی افغانستان بسته بودند. در آن دوره های دشوار، پدر برای ما شعر می خواند و از موسیقی می گفت. از تاریخ. از غنای این خطهء قدیمی. از ظرافت های شعر فارسی، پشتو و ازبیکی/ترکی. ساعت ها با ما ناشناس می شنید و از زنده گی ظاهر هویدا قصه ها می گفت.  روایت می کرد از استاد نتو و مسابقه غزل با موضوع زلف. ما را از وحشت دنیای اطراف ما به دربار امان الله خان می برد، به کنسرت رحیم بخش در مزار و نکته سنجی های هماهنگ در تالاری در کابل.  اوقاتی که غزل نمیخواندیم و شعر نمی شنیدیم، به خواندن آثار کلاسیک داستان نویسی جهان می گذشت. کتاب هایی که پدر بعد از ساعت ها پیاده روی در یک کتابفروشی دور افتاده یافته بود و یا از کتابخانهء یک رفیق قرض کرده بود. شاهکارهای ادبیات جهان و بنا بر این، با منطق طالبانی، کتاب های ممنوع. کتاب های خطرناک.
پدر ناجی ما شد، ناجی حس امید و شور زنده گی در ما. ناجی وطن دوستی و وطن پرستی در ما. این روزها هم که پای صحبت پدر می نشینم، حافظهء سرشارش شگفت زده ام می کند. اشعار پروین،  بیدل، صائب، سعدی، شایق، عشقری و معیری را از بر می خواند و صد ها شاه بیت ذخیره دارد. قصه ها می گوید از مزاح های شاعرانه و کمشکش های دوستانهء خراباتیان و ادیبان، از افغانستانی که مهمان نواز، سخی و بخشنده بود. از افغانستانی که در دورهء ما، دیگر نمانده بود.
پدر اما-و من نیز- چشم بسته گذشته را نمی ستاید و یکسره منتقد حال نیست. پدر به امروز و آینده باور دارد و به توان از خاک و خاکستر برخاستن این سرزمین. 
امشب بعد از مدتها با پدر از موسیقی گفتم و به استاد شیدا گوش دادم. همهء خاطرات آن دوره زنده شد و فکر فراموش شدن آن میراث، دلم را به درد آورد. اگر فرصت دست داد، میخواهم ماه ها و سالها را صرف تحقیق در موسیقی افغانستان کنم. دو بیتی های شاعران گمنام را ذخیره کنم و مطمئن شوم که پنجاه سال بعد هم، میتوان به نغمه سرایی استاد نتو و کبوتر گوش داد..