ماه ها از حکومت مجاهدین و دوره طالبان را ما با شعر و موسیقی قابل تحمل ساختیم. به خاطر دارم که با پدر ساعت ها به استاد نتو، استاد صابر، استاد شیدا، کبوتر، پرانات و دیگر هنرمندان آن دوره گوش میدادم. نغمه پردازی استادان خرابات مرا مست می کرد. شاه بیت ها را حریصانه بارها میشنیدم و تکرار می کردم. آن دورهء سیاه، به همت ذوق بلند و روحیهء مقاوم پدر، برای ما به دورهء آشنایی با موسیقی خرابات افغانستان مبدل شد. با "سلسلهء موی دوست" استاد یعقوب، دلم پر می کشید و " بدین تمکین که ساقی باده در پیمانه می ریزد" به صدای روحبخش استاد رحیم بخش مشام جانم را تازه می کرد.
معمولا عصرها در مهمانخانه ما در شبرغان به غزل شنیدن می نشستیم و در دل شب، با قوالی نصرت فتح علی خان و رحیم غفاری بزم را به پایان می بردیم. مهمان خانه خنک و نیمه تاریک بود. بعد از ظهرها، بوته های خاری را که پشت پنجره بود آب می زدیم تا گرما اندکی بشکند. عصر ها در و پنجره ها را می گشودیم و نسیم با پرده ها بازی می کرد. در مهمانخانهء خنک ما در تابستان داغ شبرغان بود که عشقری را شناختم. غزلیات شایق را از حنجرهء استاد شیدا شنیدم و برای نخستین بار با نام ندیم کابلی آشنا شدم. پدر برای ما "لندی" میخواند و ترجمه می کرد و نازک خیالی زنان پشتون را می ستود.غزل " نفس از تو صبح خرمن" بیدل میخواندیم و "چشم یار بیمار است.." عشقری را بیت بیت می چشیدیم. آنجا بود که غنای میراث قدیم و معاصر ما مرا برای همیشه شیفته ساخت.
در سرزمین من آن دوره، تاریکی حاکم بود. در سالهای جنگ داخلی همه وحشت های ممکن را تجربه کرده و شنیده بودیم. از زهر ریختن "مجاهدین" در منابع آب آشامیدنی، میوه و سبزیجات تا سینه بریدن زنان و قتل کودکان. بعد طالبان آمدند که کمر به قتل شعر، موسیقی، هنر، مجسمه و زیبایی افغانستان بسته بودند. در آن دوره های دشوار، پدر برای ما شعر می خواند و از موسیقی می گفت. از تاریخ. از غنای این خطهء قدیمی. از ظرافت های شعر فارسی، پشتو و ازبیکی/ترکی. ساعت ها با ما ناشناس می شنید و از زنده گی ظاهر هویدا قصه ها می گفت. روایت می کرد از استاد نتو و مسابقه غزل با موضوع زلف. ما را از وحشت دنیای اطراف ما به دربار امان الله خان می برد، به کنسرت رحیم بخش در مزار و نکته سنجی های هماهنگ در تالاری در کابل. اوقاتی که غزل نمیخواندیم و شعر نمی شنیدیم، به خواندن آثار کلاسیک داستان نویسی جهان می گذشت. کتاب هایی که پدر بعد از ساعت ها پیاده روی در یک کتابفروشی دور افتاده یافته بود و یا از کتابخانهء یک رفیق قرض کرده بود. شاهکارهای ادبیات جهان و بنا بر این، با منطق طالبانی، کتاب های ممنوع. کتاب های خطرناک.
پدر ناجی ما شد، ناجی حس امید و شور زنده گی در ما. ناجی وطن دوستی و وطن پرستی در ما. این روزها هم که پای صحبت پدر می نشینم، حافظهء سرشارش شگفت زده ام می کند. اشعار پروین، بیدل، صائب، سعدی، شایق، عشقری و معیری را از بر می خواند و صد ها شاه بیت ذخیره دارد. قصه ها می گوید از مزاح های شاعرانه و کمشکش های دوستانهء خراباتیان و ادیبان، از افغانستانی که مهمان نواز، سخی و بخشنده بود. از افغانستانی که در دورهء ما، دیگر نمانده بود.
پدر اما-و من نیز- چشم بسته گذشته را نمی ستاید و یکسره منتقد حال نیست. پدر به امروز و آینده باور دارد و به توان از خاک و خاکستر برخاستن این سرزمین.
امشب بعد از مدتها با پدر از موسیقی گفتم و به استاد شیدا گوش دادم. همهء خاطرات آن دوره زنده شد و فکر فراموش شدن آن میراث، دلم را به درد آورد. اگر فرصت دست داد، میخواهم ماه ها و سالها را صرف تحقیق در موسیقی افغانستان کنم. دو بیتی های شاعران گمنام را ذخیره کنم و مطمئن شوم که پنجاه سال بعد هم، میتوان به نغمه سرایی استاد نتو و کبوتر گوش داد..
۲ نظر:
سلام
پرانات و کبوتر(ضیا قاریزاده) از جمع خراباتیان نبودند.
اصلاح شد. تشکر کاکه تیغون
ارسال یک نظر