۱۳۹۲ تیر ۱۰, دوشنبه

کابل

یک جویبار غزل در من جاری است.
شوخی نمی کنم. از لحظه ای که رسیده ام شعر پشت شعر.. بیت ها خود بخود در ذهنم ردیف می شوند، بر زبانم جاری.
یکی باید شانه هایم را تکان بدهد تا از این خواب-در-بیداری، برخیزم
آرام بگیر بانو.

اما آرامشم رخت بسته است و یک موج بی قراری که از ریشه های موهایم آغاز می شود.. تا انگشتان پاهایم.
یک موج شادمانی. شادمانی بی دلیل.
و هیجان.

این هوای پس از باران کابل. صدای گنجشک ها.  پنجرهء نیمه باز. اتاق تازه رنگ شده. آبی آبی. صدای آرام بخش س. در تیلیفون.  فردا آ. را می بینم. بعد از دو هفته؟..

من زنده گی ام این جاست. در این شهر مضطرب، شادمان، پر هیاهو، ترسیده، محکم، اندوهگین، شکوهمند، مقاوم. 
و هر جای دیگری که می روم، هر قدر زیبایی، هر قدر شعر، هر قدر آزادی، هر قدر کتاب،.. 
نسخه رنگ پریده ای از زنده گی است.
و بنا بر این، با شوری که در این جا دارم،  قابل مقایسه نیست. 

قلبم تندتر می تپد. شب ها، بی قرار منتظر صبحم. صبح ها، نیرویی رقصان در من میجوشد، تا شام.. و باز صبحی دیگر در کابل.  روزی دیگر. تلاشی دیگر. 

دوستش دارم این شهر را.

۴ نظر:

ناشناس گفت...

درود بانو شهرزاد،
توانایی خاصی داری به نوشتن اما نمیدانم چرا اینقدر انتزاعی و خیال پردازی، من و شما که بهتر میدانیم اوضاع این شهر آشفته را.

سپاس
جمیله

ناشناس گفت...

درود بانو شهرزاد،
توانایی خاصی داری به نوشتن اما نمیدانم چرا اینقدر انتزاعی و خیال پردازی، من و شما که بهتر میدانیم اوضاع این شهر آشفته را.

سپاس
جمیله

Niloufar گفت...

دوست دارم یه روز ببینمش : )

مریم گفت...

وای...منو هم آروم کرد!! آرام بگیر بانووو