۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

"هوشیار کسی باید، کز عشق بپرهیزد"

دیشب کجا بودی تو، که همه کوچه ها و پس کوچه های خواب هایم را قدم زدی. 
روبرویم ایستاده بودی. حرف می زدی. 
نشسته بودی. می پرسیدی.

ماه ها، هفته ها، روزها بود که از خاطر برده بودم ترا. فکر می کردم از خاطر برده ام تو را. "از دل برود هر آنکه از دیده برفت". 

و دیشب، همین که بعد از ساعت ها کشمکش با قلب ملتهبم، چشمم گرم شد، تو بودی و تو بودی و تو بودی. 

لطفا برو. و گرنه، خوابهایم، روزهای بیداری را می دزدند...

برو که این سالها طوفانی ست. مسیر نامعلوم است. منزل دور است. 

من هنوز باید  خودم را بیابم. 

من دلتنگ زمانی هستم که همه چیز ساده بود. که هنوز خود را در این تارهای عنکبوت بی اعتمادی، دلشکستگی، سرخورده گی نپیچیده بودم. 

با تو، دوباره همه چیز ساده به نظر می آید. همه چیز، شدنی به نظر می آید. فکر می کنم حرفهایت هزار پهلو ندارند. فکر می کنم تردد در زنده گیت کم رنگ است.

اما، این "دروغ است و فریب".  من که هنوز همانم. همان نسخهء نیم کارهء آنچه که باید باشم. با همه ضعف هایم. ترس هایم. کوتاهی هایم. 

و تو.. تو نیز در جهان دیگری هستی. و هر چه بین ما پل می زند، شاید لرزان است. 

و اگر می مانی، بمان. بی "اما"، بی "اگر"، بی "شاید".

محکم. استوار. مصمم. 

دیگر حوصلهء آدم های نیمه دل را ندارم.  دیگر دلی نمانده که خرچ تزلزل کنم. 

۱ نظر:

ساربان گفت...

و شاید (این شاید، از آن شایدها نیست) حرکت رو بشه بی توقع (بدون وهم) رسیدن تعریف کرد.