۱۳۹۲ شهریور ۷, پنجشنبه

گذشته

نمی گفت اما از لابلای حرف ها و نگاه هایش خواندم که هشدار میدهد: اسیر گذشته مانده ای.
گفت: فکر نمی کنی دوباره اشتباه می کنی؟
راست می گفت. دوباره اشتباه می کردم. همه صحنه ها آشنا بود. تا پشت در اتاق ده بار نفس تازه کردن. ایستادن و حساب کردن. آیت الکرسی خواندن.
اضطراب. دست پاچگی. یک ترس موهوم.
ترس؟
دوباره به گذشته بر می گردم؟
چقدر به خود بالیدم که وای، آتش فشان شد و بر خود نلرزیدم. که با اسبم از آتش گذشتم و مویی نسوخت. که چقدر با وقار، با متانت، ماندم و ادامه دادم و خندیدم. 
که آموختم و دیگر خود را اینگونه بی سپر در معرض تیرباران نخواهم ماند. 
اما چی آموختم؟
یادم رفت که در آتش فشان نلرزیدم اما چیزی در درونم فروریخت و قلبم را زیر و رو کرد. یادم رفت که در آتش نسوختم چون شعله ها را بلعیدم و هنوز در درون، ارغوانزاری از زخم ها دارم. 
و حالا دوباره. در مسیر تیر. با اسب تازه شفا یافته. بی سپر. 
بهانه ام این است که اگرروبرو نشوم، اعتماد نکنم، اگر اندکی خطر را نپذیرم، اسارت در گذشته خواهد بود.
که هر شخص، هر قضیه فرق می کند.

اما تیر همان تیر. بی سپری همان بی سپری. فاصله همان فاصله. فقط سوار آن طرف فرق می کند.
و باز هم،اسپ او تازه نفس تر. اسپ من میراث دار آتش و آتش فشان. 

از گذشته آموخته ام؟


هیچ نظری موجود نیست: