راه می روم و کسی در دلم چاقو می کارد... چی درو خواهم کرد؟
به درد، درد برنده، فکر نمی کنم. به چهره ام که از درد مسخ شده. چشمانی که مهمان اندوه همه جهان اند.
به در لحظه بودن فکر می کنم. نشستن روبروی او. چشمان سیاه او. به گفتگوی ما. جهان پیش از این نبود. جهان بعد از این نخواهد بود.
به امروز عصر فکر می کنم که با م. و ق. در موتر بودیم و خنده های ما پرنده ها را مست می کرد.
عکس ها را نگاه می کنم. دیبره، با آن چهره خندانش. شادمان است. به شادمانی او فکر می کنم. به دوستی ما که زنده گی ام را سرشار کرد. سرشار کرده است.
فهرست می کنم:
پشیمانی ممنوع
"از اندازه بیش خواستن" ممنوع.
"از وقت پیش خواستن" ممنوع.
"از آن دیگری از خویش خواستن" ممنوع.
خزان در راه هست.
تن روزها خنک خواهد شد.
برگ های خشک، رقصان روی دامنم خواهند نشست.
باران ها، شاخ های درختان را خواهد شست.
خوشحال خواهم بود.
هر روز را، تجلیل خواهم کرد.
---
پ.ن: خواجه عبدالله انصار، طبعا.
پ.ن: خواجه عبدالله انصار، طبعا.
۱ نظر:
سلام از دوردست. خواندمت
ارسال یک نظر