در آستانهء صبحیم.
شب، عادی بوده است.
فقط در نیمه شب، وزش شدید باد.
برای نیم ساعت الماسک و باران.
بعد همه چیز آرام گرفته است.
بی آنکه آرام بگیرد.
مثلا سگ همسایه هیچ نخفت.
و از کوچه دوبار موتر پلیس گذشت.
پدر چهار بار شوریده از خواب برخاست و در دهلیز قدم زد.
مادر در خواب لبخند می زد.
عمه، پادرد داشت. آرام نخوابید.
من، همه کوچه های شهر را گز کردم. هر چه دست دراز می کردم دستم به دست او نمی رسید. چند لحظه بر لبه یک پرتگاه بودم. چند لحظه سخنرانی میکردم.
در آستانه صحبیم و هیچ نمیدانیم امروز چگونه خواهد بود.
آرام خواهد گذشت و یا باز یک حمله، شادمانی این شهر را خواهد دزدید؟
صبح من مثل همیشه با یک پیاله چای سبز و یک گفتگو در دفتر آغاز خواهد شد؟
سهراب برایم نان روغنی می آورد. ماما، روی حویلی را شسته است. درختان، آرام آرام خزانی میشوند.
ی. در اطاق پهلو آهنگ می شنود. حوالی ساعت نه، ق. از راه می رسد، با آن لبخند درخشان حسرت بر انگیزش. 11، ح. می رسد، و صدای تلویزیون در دهلیز می پیچد.
م. ده و نیم می رسد و در آستانهء اتاق من مکث می کند. احوالپرسی می کنیم. وارد می شود. از کمپاین ها چه خبر؟ با شعارهای تازه ساخته ام میخندانمش.
ب. و ا. که ساعت ده رسیده اند، خواب آلود، انگار که شب همه شب کار کرده باشند. معلوم است. شب همه شب، فلم نگاه کرده اند.
چاشت: قابلی. کوفته. ترکاری. خنده. غیبت سیاسی. بحث دینی.
بعد از ظهر به سرعت می گذرد. با یکی دو ایمیل. دو تیلیفون. یگان دیدار.
شام خانه میرویم. یا میمانیم و در یک اتاق جمع می شویم. دود و بوی سیگار. صدای تلویزیون. بحث های سیاسی. آب لیمو. ده طعم چای. مهمانان تازه رسیده. چهره های قدیمی. چهره های تازه. معارفه ها. شوخی ها. کنایه ها.
یا شاید امروز بعد از کار از دفتر بیرون زدم. رفتم به یکی از کافه های جدید. دوستم رسیده است. چادر سرخ رنگش چشمم را می گیرد. چای مراکشی؟ از امورات دل حرف می زنیم. از بی اعتمادی ما به سیاست پیشه ها. باز ناخواسته، از سیاست حرف می زنیم.
شب چی؟ شاید مهمانی باشد. در خانه و باغچه ج. با جمعی آشنا. صدای احمد ظاهر در پس زمینه. کبابی در گوشه ای از حویلی به کار خود می پردازد. مهمانان غیبت می کنند. بحثی در مورد مزایای وجود نداشته چند نامزد این انتخابات؟ دو یا سه نفر زن، ده یا دوازده نفر مرد. همه جوان. همه با مدعا. همه پر شور.
یا شاید مهمانی رسمی. با چند نفر آشنا و نا آشنا. لباس های پلوخوری بر تن. گذر از چند بررسی امنیتی. رو میزی های سفید. قاشق های نقره ای. گفتگو های سنگین و اغلب دشوار. بعد از غذا، نوبت شیرینی است. صحبت ها نیز دوستانه تر می شوند. تلخی فضا شکسته است.
اگر مهمانی باشد، دیر خانه می رسی. مادر خواب آلود در را باز می کند. به اتاقت می روی و بسته به میزان جذابیت گفتگوهای مهمانی، دیرتر و یا زودتر خواب به تو غلبه می کند. گاهی، سرت پر از سروصدا هاست. پر از حرف های نگفته، حرف هایی که باید می گفتی، حرف هایی که گفتند، حرف هایی که آموختی، و تا ساعت ها پس از به بستر رفتن خوابت نمی رود.
یا مهمانی نیست. چای عصر با یک دوست نیست. سر وقت به خانه می آیی. خبر می شنوی. مادر دسترخوان هموار می کند. با خانواده نان میخوری. اقبال تلاش می کند بلندت کند. دعوا می کنی.
انترنیت نیمه جان در اتاقت و تلاشت برای مرور خبرها.
به بستر میروی. با یک کتاب.
حداکثر یک ساعت میخوانی و خواب.
و باز، چند ساعت بعد، در آستانهء صبح دیگری هستی.
صبحی که آبستن ده ها احتمال است.
۱ نظر:
زیبا. پر محتوا. و خالی. حتی تنگ تنگش را می شد شنید.
ارسال یک نظر