۱۳۹۱ آبان ۹, سه‌شنبه

زن بودن: در جاده


پیش نویس:شام بود.  در جاده بودم. مشغول راننده گی به سوی خانه. کرولای سرخ کنارم توقف کرد و راننده که مردی خشمگین بود، با حالتی دشمنانه به سویم نگریست و چند دشنام را فریاد زد. متوجه شدم که همین موتر بود که چند دقیقه پیش دستم را قید کرد. بعد، متوقف شد تا راهم را ببندد. اول فکر کرده بودم تصادفی است، بعد متوجه شدم در پی آزار من است. آخرین باری که مزاحمم شد، نزدیک خانه ما بود. تصادف شده بود. موتر کرولا به پایه خورده بود، محکم. دو تایرش در هوا بود. کسی هارن کرد. نگاه کردم، همان کرولای سرخ، همان مرد و مردانی که در موترش بودند، همه به من خیره شده بودند، به شمول دخترکی که در چوکی پشت سر نشسته بود. به تصادف اشاره کرد. به من اشاره کرد. فریاد زد. با خنده ای خشم آلود و ترساننده برای من آرزوی تصادف کرد. لحظه ای مبهوت ماندم: من چه ضرری به او رسانده بودم؟ به پاس کدام نامهربانی یا ظلم سزاوار چنین نفرینی بودم؟ چرا او با من چنین دشمن بود؟ بعد به یاد آوردم: من زنم و از او و امثالش بی نیازم. و راننده گی ام نشانه ی این است که نه در خانه، و نه در گور، بلکه مثل او در جاده ام. و این، او را می ترساند و این خشم، فرزند آن ترس است.
  
دختر، نفس بکش. کمربندت را ببند. به خودت باور داشته باش.
جاده های این شهر نامهربانند. توقع مراعات و مهربانی را کاملا از دل بدر کن. دل شکستگی ات کمتر می شود. آستانه تحملت بالا می رود.  
راهت را می گیرند. دستت را قید می کنند. به ناحق هارن می کنند. همه این کارها را در حق همه می کنند، اما وقتی بدانند زنی، گستاخی شان بیشتر می شود.
پسران نوجوان ممکن سنگریزه به سویت پرتاب کنند، چون می دانند که زنی، از موتر پیاده نمیشوی، لت و کوب شان نمی کنی.
کودکان اسپندی عمدا سر راهت قرار می گیرند، بعد  بلند جیغ می زنند،که وارخطا شوی.
زن و مرد، تصورشان این است که چون زنی، نمیتوانی راننده گی کنی.
بعضی ها، به ناحق، راهنمایی ات می کنند.
بعضی ها، دشنام میدهند، فریاد می زنند، ریشخندت می کنند.
چسپیده به موترت توقف می کنند تا بترسانندت.
مردان جوان مست موترت را دنبال می کنند.
مردان پیر یا جوان، مست یا هوشیار، تلاش می کنند بترسانندت. مرعوبت کنند.
جاده های شهر، آیینه ای از زنده گی است.. از زنده گی در این سرزمین. برای یک زن.
در سرزمینی که سالها خشونت، وحشت و نامهربانی سکه های رایجش بوده است.
در سرزمینی که همه یا زور می گویند، یا در آرزوی روزی هستند که بتوانند زور بگویند.
در سرزمینی که مهربانی، کمیاب ست.
در سرزمینی که بدترین کابوس خیلی ها، توانمندی زنان، استقلال زنان، خودباوری زنان است.
در سرزمینی که مردم از زنان مستقل، تحصیل کرده، شجاع، سر بلند و قوی، بیشتر از زلزله، سیل و یا جنگ می ترسند.
دختر، مرعوب نشو. کم نیاور. نترس از کسانی که از تو می ترسند. از تصور شگوفایی ات، کمالت، عروجت.
بدان تنها نیستی. دیگرانی مثل تو نیز در این مسیر هستند.  کسانی که با تو همراه و همدلند.
 سرت را بلند بگیر. مسیرت را تعیین کن و برو.
و نگذار هیچ چیزی متوقفت کند.
نگذار هیچ دشنامی تمرکزت را بر هم بزند.
نگذار تلخت کنند، مثل خودشان. برده خشمت کنند، مثل خودشان. تاریکت کنند، مثل خودشان.
هر نشانه کوچک مهربانی را که می بینی، از تشویق پولیس و ترافیک، تا مهربانی مردان استثنایی یا نگاه تحسین گر یک دختر جوان،  گرامی بدار. ذخیره کن.
تبسم به لب داشته باش. به زورگویی تن نده. حق کسی را تلف نکن. بگذار موسیقی دلخواهت در موتر طنین بیاندازد. باد با موهایت بازی کند. چشم به جاده داشته داش، دل به مقصد.
مهم تر از همه، مواظب خودت باش. تو ارزشمندی.
آق یول!

۱۳۹۱ آبان ۳, چهارشنبه

پرنده بی قرار درون من

دلم داپ داپ داپ می پرد.. نمی تپد. می پرد.
دلم میخواهد به حویلی بر آیم، بدوم، بجهم، آواز بخوانم.
نفس های عمیق. نفس های عمیق.
نمیدانم این بی قراری از کجا می آید. دیشب تا خوابم برد، بی قرار بودم. تبدار. مضطرب. بعد لحظاتی اندوهگین. سخت اندوهگین. بعد مست. 
باید تمرکز کنم. کار کنم. مفید باشم.
باید این نیروی سرگیچه آوری را که در درونم هست، رام کنم، جیره بندی کنم، صرف کارهای کوچک روزانه کنم...
وقت شوریده گی را ندارم. 
باید شادمانی را ذخیره کرد. امید را. نیرو را.
راه پیش رو طولانی ست. دشوارست. تاریک ست.
فرساینده ست.
باید نشست. فکر کرد. برنامه ریخت. 
این پرنده شوخ، این پرنده بازیگوش، این پرنده شاد، این پرنده غمگین، این پرنده پر شور در درونم هوش مرا می برد.. تمرکزم را می دزدد. هواییم می کند.
این پرنده، آبرویم را خواهد بود با شیطنتش.. با میل روی حویلی دویدنش.. با میل جهان را در آغوش گرفتنش، با میل ویرانگریش، با میل بخشنده گیش..
این پرنده کوچک که این قدر بی قرار کارهای بزرگ است..
که عشقی بزرگ، آرزوهای عظیم، شکست های تاریخی و بردهای شکوهمند را دوست دارد..
که به هیچ چیزی که روزمره، ساده، آرام، برنامه ریزی شده است، نمیخواهد تن دهد..
برگشته این پرنده و آرامم نمی ماند. 
چی باید کرد؟ 
آی پرنده، پرنده، پرنده.. آرام بگیر. 

۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

آماده..

برگشته ام. سرشار از خاطره و صدا.. از خنده هایی که میخواستم برای روزهای سخت ذخیره کنم و بوی خزان، و بوی درختان پیر. برگشته ام سرشار از تجربه ثبات... تجربه دیدن کسانی که سالها در یک خانه می مانند، یک کوچه آرام، یک کتابفروشی قدیمی، تجربه دیدن سه نسل در یک اطاق.
برگشته ام سرشار از تجربه طراوت. تجربه سیب چیدن از باغی شبیه بهشت. از باد لای موها دویدن. از آرامش نمناک صبح گاهان و طراوت بوی کتاب ها در آغاز سال درسی.  
برگشته ام از تجربه امنیت کامل. آزادی از ترس. ترس از نگاه آزارنده. کلام دلخراش. حمله. ویرانی. برگشته ام از تجربه شبانه قدم زدن ها و روزها در کوچه، پسکوچه ها گم شدن ها. از تجربه دویدن و خندیدن و رقصیدن ها.
برگشته ام ملایم از تجربه مهر. تجربه روزها لطافت و مهربانی. کلمات ملایم. اشارات مهر آمیز. تبسم های بیگانگان خوشرو در جاده. آغوش گرم و محکم دوستان. ساعت ها گفتگوی عمیق، گفتگوی از دل برخاسته، بر گوش جان بنشسته. از تجربه یک شهر را با هم کشف کردن، یک روز طلایی را با هم قسمت کردن. از تجربه سکوتی که با مهری عمیق باردار است..
برگشته ام و روز گرم است.  انگار خزان اینجا کمی تاخیر کرده است. میزم خاک آلود است. چایی  که از سفر آورده ام در پیاله ای که هدیه این سفر است، روی میزم آماده است. طعم خوشی دارد. و بوی سبکی که سنگینی این هوا را کمتر می کند.
من؟ برای روزهای آینده آماده ام. برای روزهای شاد. برای روزهای اندوهناک. برای روزهایی به سبکی نسیم. برای روزهای سخت. روزهای دشوار.روزهای مایوسی و روزهای امید. 
تمنای خزان دارم. برگ های زرد. لباس گرم و رنگارنگ. بارش غافلگیر کننده باران. صدای نامجو.

برگشته ام.

۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

چند روز پیش

این را چند روز پیش نوشته بودم. بلاگر دیوانه شده بود. نمی گذاشت پستش کنم:

در بیرون باران می بارد. نشانه های رسیدن خزان به اینجاست. من شادم.
من شادم و برای لحظه ای تصور می کنم که بلاخره آن خانه چوبی کنار دریا از من است. که امروز صبح، وقتی هوا آفتابی بود از خانه بیرون زده ام به دیدار دوستم و خانواده اش در این نزدیکی ها شتافته ام. که همه روز گفته و خندیده ایم و من با کودکان شان بازی کرده ام و بعد عزم برگشتن نموده ام. که در میانه راه بوده ام که باران رسیده است. موتر را در گوشه ای متوقف کرده و زیر باران چرخیده ام. باد با موهایم بازی کرده است. من با باد. که وقتی خانه رسیده ام، سر تا پا، مرطوب بوده ام. که لباس خشک بر تن کرده ام، چای داغ با طعم لیمو آماده کرده ام، و در کنار کلکین، روی چوکی جنبانم، یکی از رمان های محبوبم در دست، خوابم برده است.
خزان، مرا خیالپرداز می کند. خزان،زن دیگری را در من بیدار می کند. زن گوشه گیر و آرامی که بهانه های خوشبختی اش کوچک و فراوان است.

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

وسیع باش و تنها...

هزار قرن اسب رانده ام تا به اینجا برسم. به اینجایی که دلم شاد و آباد و آزاد است..از میان جنگل ها گذشته ام، با حیوانات وحشی جنگیده ام، از آب و آفتاب و سایه کمک خواسته ام.. سرگردانی کشیده ام. تا به اینجا برسم.
نمیخواهم برگردم. نمیخواهم به دوره ای برگردم که روزهایم با شعر سعدی و حافظ آغاز می شد و با درد دوام می یافت. به روزهایی که مجبور اختیار دیگری بودم. 
سخت است. این روزها همان تبسم احمقانه دوباره بر لبانم گل کرده است. دوباره "در دل شوری دارم". دوباره چهره های جدید را به دنبال نشانه ای آشنا می گردم، احمقانه درنگ می کنم، با قدمم. با دلم. با خیالاتم. در برابر کسی. 
باید به خاطر داشته باشم. شادمانی این روزهایم، آسان به دست نیامد. فراغ بالی ام. آزادیم. 
و باید درد را به خاطر داشته باشم. نگذارم بترساندم. اما نگذارم کاملا فراموش شود.
نباید فراموش شود روزهایی که آتشفشان ها در درونم، خاموش شدند. بعد شق القمر. ماه تکه تکه شد و بر زمین دلم ریخت. کوه ها از درد و حقارت فرو ریختند. گل ها پژمردند و ریشه هایشان خشکید. هزاران ابر، رخسار خورشید را پوشید. تیره گی فراگیر شد و من، در خود خزیده، در گوشه ای پنهان شدم.
درد بود. انکار درد بود و شفا، بسیار دیر آمد.
و من، در کار ایجاد خود بودم. هر روز. همانگونه که چیزی در درون من ریخت، من چیز جدیدی آباد می کردم، خود-بنیاد، مستحکم، بی هیچ روزنه ای برای نفوذ.
و حالا دوباره.. نه، من اجازه نمیدهم.

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

نخستین باران تابستان...

در میانه بحرانم. هر روز تقریبا. مشکل تازه ای پیش می آید. اما بعد از مدتها، خواب هایم آشفته نیست. خواب هایم آرام است.. شاد حتی. امید بخش.
چند شب قبل خواب دیدم که در رستورانت مورد علاقه ام، که در بالای یک تپه است، مهمان چای صبحم. دوستانم بودند. آرام بودم. شاد بودم. همه چیز جادویی بود. اندکی رمانتیک. اندکی شیرین. 
امروز صبح، خواب طلوع را دیدم، آفتاب برآمد. تاریکی آرام آرام کنار می رفت، و بعد، هزاران خورشید. اما ملایم. طلایی. مبهوت کننده. چه طلوعی!

و حالا هم، چای با طعم نارنج. نخستین باران تابستان. شوق پرواز.

نمیدانم این رویاها برای فرار از واقعیت های روزمره هستند و یا نوید بخش چیزهای بهتر. بهر حال، غنیمت اند.



۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

امریکا

انرژی این کشور را دوست دارم. خوشبینی شاید ساده لوحانه اش را. قدرت امید و رویا آفرینی اش را...
....
زیبایی نیویارک مغلوبم می کند. خوشحالم که فرصتی یافتم دوباره به اینجا سفر کنم.