۱۳۹۱ مهر ۱۱, سه‌شنبه

آماده..

برگشته ام. سرشار از خاطره و صدا.. از خنده هایی که میخواستم برای روزهای سخت ذخیره کنم و بوی خزان، و بوی درختان پیر. برگشته ام سرشار از تجربه ثبات... تجربه دیدن کسانی که سالها در یک خانه می مانند، یک کوچه آرام، یک کتابفروشی قدیمی، تجربه دیدن سه نسل در یک اطاق.
برگشته ام سرشار از تجربه طراوت. تجربه سیب چیدن از باغی شبیه بهشت. از باد لای موها دویدن. از آرامش نمناک صبح گاهان و طراوت بوی کتاب ها در آغاز سال درسی.  
برگشته ام از تجربه امنیت کامل. آزادی از ترس. ترس از نگاه آزارنده. کلام دلخراش. حمله. ویرانی. برگشته ام از تجربه شبانه قدم زدن ها و روزها در کوچه، پسکوچه ها گم شدن ها. از تجربه دویدن و خندیدن و رقصیدن ها.
برگشته ام ملایم از تجربه مهر. تجربه روزها لطافت و مهربانی. کلمات ملایم. اشارات مهر آمیز. تبسم های بیگانگان خوشرو در جاده. آغوش گرم و محکم دوستان. ساعت ها گفتگوی عمیق، گفتگوی از دل برخاسته، بر گوش جان بنشسته. از تجربه یک شهر را با هم کشف کردن، یک روز طلایی را با هم قسمت کردن. از تجربه سکوتی که با مهری عمیق باردار است..
برگشته ام و روز گرم است.  انگار خزان اینجا کمی تاخیر کرده است. میزم خاک آلود است. چایی  که از سفر آورده ام در پیاله ای که هدیه این سفر است، روی میزم آماده است. طعم خوشی دارد. و بوی سبکی که سنگینی این هوا را کمتر می کند.
من؟ برای روزهای آینده آماده ام. برای روزهای شاد. برای روزهای اندوهناک. برای روزهایی به سبکی نسیم. برای روزهای سخت. روزهای دشوار.روزهای مایوسی و روزهای امید. 
تمنای خزان دارم. برگ های زرد. لباس گرم و رنگارنگ. بارش غافلگیر کننده باران. صدای نامجو.

برگشته ام.

۴ نظر:

hamid گفت...

خوش آمدی شهرزاد عزیز. کجا رفته بودی که چنین مست و خرام باز آمده ای؟

ز کجا چنین خرامان؟ حمید از شهرزاد پرسید...

شهرزاد گفت...

حمید جان. به یک کنفرانس و دیدار کوتاه به ماساچوستس رفته بودم. متاسفانه این بار هم مجال نشد ببینیم...

hamid گفت...

خیر باشه، مقصد کابل که آمدم باز گله نکنی چرا به دیدنت نیامدم!

شهرزاد گفت...

حمید جان. حتما گله می کنم. شما که کابل آمدید طولانی تر بیایید دیگر.