پیش نویس:شام بود. در جاده بودم. مشغول راننده گی به سوی خانه.
کرولای سرخ کنارم توقف کرد و راننده که مردی خشمگین بود، با حالتی دشمنانه به سویم نگریست و چند دشنام
را فریاد زد. متوجه شدم که همین موتر بود که چند دقیقه پیش دستم را قید کرد. بعد،
متوقف شد تا راهم را ببندد. اول فکر کرده بودم تصادفی است، بعد متوجه شدم در پی
آزار من است. آخرین باری که مزاحمم شد، نزدیک خانه ما بود. تصادف شده بود. موتر
کرولا به پایه خورده بود، محکم. دو تایرش در هوا بود. کسی هارن کرد. نگاه کردم،
همان کرولای سرخ، همان مرد و مردانی که در موترش بودند، همه به من خیره شده بودند،
به شمول دخترکی که در چوکی پشت سر نشسته بود. به تصادف اشاره کرد. به من اشاره
کرد. فریاد زد. با خنده ای خشم آلود و ترساننده برای من آرزوی تصادف کرد. لحظه ای
مبهوت ماندم: من چه ضرری به او رسانده بودم؟ به پاس کدام نامهربانی یا ظلم سزاوار
چنین نفرینی بودم؟ چرا او با من چنین دشمن بود؟ بعد به یاد آوردم: من زنم و از او
و امثالش بی نیازم. و راننده گی ام نشانه ی این است که نه در خانه، و نه در گور،
بلکه مثل او در جاده ام. و این، او را می ترساند و این خشم، فرزند آن ترس است.
دختر، نفس بکش. کمربندت را ببند. به خودت باور
داشته باش.
جاده های این شهر نامهربانند. توقع مراعات و
مهربانی را کاملا از دل بدر کن. دل شکستگی ات کمتر می شود. آستانه تحملت بالا می
رود.
راهت را می گیرند. دستت را قید می کنند. به ناحق
هارن می کنند. همه این کارها را در حق همه می کنند، اما وقتی بدانند زنی، گستاخی
شان بیشتر می شود.
پسران نوجوان ممکن سنگریزه به سویت پرتاب کنند،
چون می دانند که زنی، از موتر پیاده نمیشوی، لت و کوب شان نمی کنی.
کودکان اسپندی عمدا سر راهت قرار می گیرند، بعد بلند جیغ می زنند،که وارخطا شوی.
زن و مرد، تصورشان این است که چون زنی، نمیتوانی
راننده گی کنی.
بعضی ها، به ناحق، راهنمایی ات می کنند.
بعضی ها، دشنام میدهند، فریاد می زنند، ریشخندت
می کنند.
چسپیده به موترت توقف می کنند تا بترسانندت.
مردان جوان مست موترت را دنبال می کنند.
مردان پیر یا جوان، مست یا هوشیار، تلاش می کنند
بترسانندت. مرعوبت کنند.
جاده های شهر، آیینه ای از زنده گی است.. از
زنده گی در این سرزمین. برای یک زن.
در سرزمینی که سالها خشونت، وحشت و نامهربانی
سکه های رایجش بوده است.
در سرزمینی که همه یا زور می گویند، یا در آرزوی
روزی هستند که بتوانند زور بگویند.
در سرزمینی که مهربانی، کمیاب ست.
در سرزمینی که بدترین کابوس خیلی ها، توانمندی
زنان، استقلال زنان، خودباوری زنان است.
در سرزمینی که مردم از زنان مستقل، تحصیل کرده،
شجاع، سر بلند و قوی، بیشتر از زلزله، سیل و یا جنگ می ترسند.
دختر، مرعوب نشو. کم نیاور. نترس از کسانی که از
تو می ترسند. از تصور شگوفایی ات، کمالت، عروجت.
بدان تنها نیستی. دیگرانی مثل تو نیز در این
مسیر هستند. کسانی که با تو همراه و
همدلند.
سرت را
بلند بگیر. مسیرت را تعیین کن و برو.
و نگذار هیچ چیزی متوقفت کند.
نگذار هیچ دشنامی تمرکزت را بر هم بزند.
نگذار تلخت کنند، مثل خودشان. برده خشمت کنند،
مثل خودشان. تاریکت کنند، مثل خودشان.
هر نشانه کوچک مهربانی را که می بینی، از تشویق
پولیس و ترافیک، تا مهربانی مردان استثنایی یا نگاه تحسین گر یک دختر جوان، گرامی بدار. ذخیره کن.
تبسم به لب داشته باش. به زورگویی تن نده. حق
کسی را تلف نکن. بگذار موسیقی دلخواهت در موتر طنین بیاندازد. باد با موهایت بازی
کند. چشم به جاده داشته داش، دل به مقصد.
مهم تر از همه، مواظب خودت باش. تو ارزشمندی.
آق یول!
۷ نظر:
"چشم به جاده داشته داش، دل به مقصد."
بلوغ ادبیات جمله فوق ستودنی است
دختر، مرعوب نشو. کم نیاور. نترس از کسانی که از تو می ترسند. از تصور شگوفایی ات، کمالت، عروجت.
بدان تنها نیستی. دیگرانی مثل تو نیز در این مسیر هستند. کسانی که با تو همراه و همدلند.
سرت را بلند بگیر. مسیرت را تعیین کن و برو.....
چقدر جملاتت زنده اند,چقدر ماها از پس هزاران کلیومتر فاصله بهم نزدیکیم.......
لایک.
مثل همیشه زیبا به خصوص این:
در سرزمینی که همه یا زور می گویند، یا در آرزوی روزی هستند که بتوانند زور بگویند.
و این:
چشم به جاده داشته داش، دل به مقصد
آدم ازشنیدن این قصه ها می شرمد. متأسفانه زن آزاری و عدم قبول زن بعنوان یک واقعیتی که درجامعه حضور دارد، سادیسم و قوانین مبهم ارتباطات اجتماعی و دهها مواردی دیگر دست بدست هم داده و از بخشی ازمردها، هیولاهای ساخته که فقط ظاهرشان با انسان ها تناقض ندارد و دیگر سراپا سرشارند از حیوانیت. درد آور است وقتی می بینیم چارچشمی دختران و زنان را درکوچه ها،شهر و دانشگاه، می پایند و اذیت می کنند. وتنها راه زدودن این بیماری درحال حاضر فارغ از مسایل جامعه شناختی و انسان شناختی اش، همین است که حضور زنان درهمه جا گسترده تر شود وبه این ترتیب شاید بتوانند این گونه افراد بازن به عنوان بخشی از جامعه کناربیایند.
و در چنین روزی زنی زاده شد از تبار شیرزنان. نامش شهرزاد نهادند چونان که شهره شد در زاد و بومش. سالگره ات گرامی باد شهرزاد عزیز. دل قوی دار که مقصد بس دراز است...
شادمان باشی وهمیشه استوار چون صنوبر
حمید گرامی.
از مهربانی تان تشکر. از اینکه به خاطر داشتید سالگره ام را. و از پیام زیبایی تان که لبخند و شادمانی و دلگرمی برایم آورد.
با مهر
ارسال یک نظر