بانوی تیر انداز من سوار اسبش شده، تا مقصدش رانده، تیر از ترکش کشیده، در کمان نهاده..
و حالا مکث..
مکث و ترس. مکث و وسوسه. ترس و تعلل...
آخر در این تاریکی، تیر انداختن خطر است. حتما خطا می کنی. شاید حتی مجروح کنی. دیگری را. خودت را.
بانوی شکارچی. بانوی تیر انداز.
قرن ها گذشت از آخرین تیر اندازی. به خاطر داری؟ به خاطر داری طعم تلخ خطا را؟
آخ از این تاریکی، تاریکی، تاریکی. بیزارم از این تاریکی. روزنه ای نیست که از آن بر بانو نور ببارد؟
اندکی نور. نشانه ای از دور. یک ستاره چشمک زن، حتی، کافیست.
ولی شاید، این احتمال خطا رفتن است که این تیر اندازی را جذاب می کند.
آخ بانوی تیر انداز، رویا-پرور، غیر منطقی من.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر