۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

نخستین باران تابستان...

در میانه بحرانم. هر روز تقریبا. مشکل تازه ای پیش می آید. اما بعد از مدتها، خواب هایم آشفته نیست. خواب هایم آرام است.. شاد حتی. امید بخش.
چند شب قبل خواب دیدم که در رستورانت مورد علاقه ام، که در بالای یک تپه است، مهمان چای صبحم. دوستانم بودند. آرام بودم. شاد بودم. همه چیز جادویی بود. اندکی رمانتیک. اندکی شیرین. 
امروز صبح، خواب طلوع را دیدم، آفتاب برآمد. تاریکی آرام آرام کنار می رفت، و بعد، هزاران خورشید. اما ملایم. طلایی. مبهوت کننده. چه طلوعی!

و حالا هم، چای با طعم نارنج. نخستین باران تابستان. شوق پرواز.

نمیدانم این رویاها برای فرار از واقعیت های روزمره هستند و یا نوید بخش چیزهای بهتر. بهر حال، غنیمت اند.



۳ نظر:

amir sharif گفت...

اولین نه چندمین اش هست
مثلیکه این یکی را هم رویایش کردی

لی لی گفت...

چای با عطر تارنج...
مسحور شدم
خوشحالم از آشناییت شهرزاد جان
لی لی

شهرزاد گفت...

امیر جان. راست می گویی. چندمین بود.

لی لی، میخوانمت این روزها.