۱۳۹۶ خرداد ۲۲, دوشنبه

تا زنده ام، زنده گی خواهم کرد

تازه به این خانه کوچیده ایم. یک خانهء قدیمی کابلی که هزار عیب و علت دارد ولی همه را میتوان برای زیبایی جادویی و قدیمی اش تحمل کرد. کف همهء اتاق ها غژ غژ می کند. مورچه ها در هر جا ما را همراهی می کنند. نل ها چکک می کند و دسته های دروازه ها نیاز به ترمیم دارند. برخی از اتاق ها برق ندارند و برخی از تشناب ها آب. مطمئنم در زمستان هزار عیب دیگرش را نیز کشف خواهیم کرد.  اما اطاق ها دلباز است، باغچهء سبز و چشم نواز و کلکین ها (پنجره ها) آغوش های گشوده برای نور. 
در منزل دوم کنار کلکین یک کوچ زیبای قدیمی است که میتوان روی آن دراز کشید و کتاب خواند یا فیلم دید. این گوشهء مورد علاقهء من در خانه است. خلوت. دور از هیاهوی منزل پایین. با چشم اندازی دوست داشتنی از باغچه و حویلی. 
امروز صبح باز بی خوابی به سرم زد و پنج صبح بیدار شدم. همسر خواب بود و من با استفاده از فرصت، گوشهء کنار پنجره را قاپیدم. صدای پرنده ها، نسیم جان نواز یک صبح بهاری، طراوت چشم انداز باغچه. 
چند دقیقه نگذشته بود که ناگهان ترسی در جانم دوید. صبح، وقت انفجارهاست در کابل. اگر انفجار شود، اگر شیشه بریزد. باید از پنجره گریخت. از نور. 

نفرین به همهء آنانی که کوچک ترین لذت های زنده گی را از ما دزدیده اند، که میخواهند همهء زنده گی را از ما بدزدند. نفرین به همهء آنانی که هر روز گسترهء زنده گی ما را کوچک تر می کند و دور هستی ما حصار می کشند. تا زنده ام، در جستجوی شادمانی و مهر خواهم بود. تا زنده ام، تسلیم ترس و وحشت شما نخواهم شد. تا زنده ام، زنده گی خواهم کرد.

۱۳۹۶ خرداد ۱۱, پنجشنبه

باید و نبایدهای یک سوگوار

نباید گذاشت اندوه خفه ات کند، فلجت کند.
نباید اینقدر در برابر چشمان مادر گریست. 
نباید دشنام داد و به نفرت افزود. 
نباید گذاشت کمر شکسته ات اینقدر نمایان باشد. 
نباید فقط از زخم و شکستن گفت.
نباید به ارزان بودن زنده گی در این سرزمین تسلیم شد.  
نباید به هیچ کسی گفت: کاش جور نبودم. کاش من هم در میان کشته شدگان بودم. کاش مجبور نبودم این جسم و روح پاره پاره را بیشتر از این حمل کنم. 

باید با آرش سه ساله بازی کرد و وقتی از جنگ پرسید، دروغ گفت. 
باید گلدان ها را آب داد. 
باید شعر خواند.
باید از احوال همه همکاران پرسید.
باید به همه دلداری داد. 
باید در خانه، در خلوت بسیار گریست و در بیرون، در کنار دیگران، حرف از امید زد. 
باید با همهء وجود برای بهتر شدن تلاش کرد. 
باید زیستن را ارج گذاشت. 
باید مهر ورزید.
باید آهسته آهسته به زخم ها مرهم گذاشت.
باید به امکان صلح باور داشت. 
باید ادامه داد. 

۱۳۹۵ اسفند ۷, شنبه

جهان هر روز تنگ تر ما

آمد آمد بهار که میشود بی قرار می شوم. میخواهم زیر آبی بی نظیر آسمان کابل بدوم، بدوم، بدوم تا از نفس بیافتم. میخواهم در کوچه ها آواز بخوانم و برقصم. می خواهم از ته دل فریاد بزنم بدون اینکه کسی نگران شود. 
نمی شود. همه میدانیم که نمی شود. این آرزوها در این شهر، آرزوهای "زنانه" نیست. این آرزوها در مرزی که برای ما تعیین کرده اند نمی گنجد. این آرزوها خطرناک اند. 

سیما ترانه می شنوم. هنگامه. آریانا سعید. سیواره نظر خان. ویتنی هیوستون. شعرهای بهبانی و فروغ را می خوانم. نوشته های ولف را. آتش دلم فرو نمی نشیند. 

از شور، هیجان و بی قراری، سفر می کنم به دلتنگی، دلگیری، خشم. همه وجودم یک مشت گره کرده خشمگین می شود که میخواهم بکوبمش به زمین، به زمان، بر فرق همهء رسوم و قوانین غیر عادلانهء دست و پا گیر. 

 جهان ما هر روز کوچک تر میشود. کوچه ها با ما دشمند، دشت ها با ما بیگانه. مردان اسیدپاش در هر گوشه منتظرند. سنگ ها، حرف ها، پرزه ها، نگاه ها. نگاه هایی که سنگ باران می کنند. 

این.. اینگونه نمی شود. من می روم. می روم بدوم. می روم زنده گی کنم قبل از آن که بمیرم. 

۱۳۹۵ بهمن ۱۴, پنجشنبه

زنده گی در میانهء یک جنگ بی پایان

هوا دلگیرست. از سر صبح خسته ایم. هزاران پیاله چای مینوشیم و تشنه ایم. 

اضطراب این شهر، این سرزمین، این خاک به همهء ما سرایت کرده است. در دفتر، در کوچه، در بیروبار، در معرض نگاه تند یک بیگانه، مضطرب می شویم. مبادا این آخرین لحظات ما باشد؟ یا آخرین لحظات زنده گی یک عزیز؟ چرا او تیلیفون خود را نمی گیرد؟ این صدای بلند از انفجار بود؟

سقف آرزوهای ما هر روز کوتاه تر می شود. دیگر به دنبال حس شور آفرین آزادی نیستیم. دیگر نمی خواهیم کنار همه جاده ها گل و درخت بکاریم. دیگر جرئت نداریم آرزوی رقص در میان خیابان را کنیم یا روزهای آفتابی شکوهمندی را که زن و مرد و کودک را در امنیت کامل به کوچه خواهد کشاند.
آرزوی ما زنده ماندنست و اندکی آرامش خاطر.

جنگ از سویی حریص ما کرده است. حریص اندکی شادمانی، اندکی فراموشی. موسیقی شادتر می شنویم و در خلوت خانه های ما، دیوانه وارتر می رقصیم. در زیر بالاپوش، پیراهن سرخ به تن می کنیم و بی محاباتر قوانین را می شکنیم. عزیزان مان را محکم تر به آغوش می کشیم. شب ها با فیلم یا گردهمایی از خود می گریزیم. از پرسش های خود فرار می کنیم. 

با هر از دست دادنی، شکننده تر می شویم و پشت خنده های شادمانه ما، یک جهان بغض و گریه پنهان است. هر صبح چنان که گویی از خوابی هزار ساله بر می خیزیم، سنگین و بی میل به روز دیگری رو می آریم. انگار دیگر به باورهای خود باور نداریم. 
اگر کسی روزی قصه های این نسل را نوشت، قصهء عبور ازشورو اشتیاق به پختگی/بلوغ و بعد این تلخکامی سنگین. آیا ممکن است خواهش کنم قصه را در بلوغ ختم کند؟ 

۱۳۹۵ دی ۱۵, چهارشنبه

صلح گریزپا

حالا که صلح به درونش باز گشته بود، زن می خواست این پرندهء فراری را ماندنی کند ولی صلح کجا ماندنی بود؟
همین که پایش به کابل می رسید یا زودتر از آن همین که دوباره به نامه ها پاسخ داد و خبرها را می خواند این پرندهء شکوهمند بال می کشید و از ذهن و قلبش بال می کشید و می رفت. باز تقلای همیشگی آغاز می شد. همان تقلای همیشگی برای نیکی، حس ناکافی بودن تلاش هایش در برابر همهء نابسامانی ها و زشتی ها، عجز یاس آورش در مرهم بودن، آباد کردن، بهبود دادن.. 
آخر تو چی کاره ای زن؟ کی تو را وظیفه داد؟ زنده گی ات را کن. کتابت را بخوان. گاهی پیاده روی برو. با خودت مهربان باش. با مادر بیشتر چای بنوش. 
عدالت در جهان جاری ست و بی عدالتی هم. صلح و نبرد هم. زیبایی و زشتی هم و تو از کوچکترین ذره این کاینات هم کوچک تری. 
جهان دیوانه است و تاریخ منطق بخصوصی ندارد. تلاش های ما از قطره های دریا نیز کوچک ترند. 

و این که تو تلاش می گویی. کدام تلاش؟ آیا همه اینها برای گریز از حفرهء سیاهی نیست که در فراغت به تو خیره میشود و از تو پرسش های دشوار در مورد معنا یا بی معنایی زنده گی می پرسد؟

ولی باز هم.. چگونه دلش طاقت می کرد؟
و صلح، در روحی بی قرار، ماندنی نمی شد. 

۱۳۹۵ دی ۳, جمعه

«رنگ که به این قشنگی نیست»

یک ترانهء‌ ساده، یک ترانهء‌ معمولی. 
زن را برد به دنیای دور. دنیای عشق های نخستین. دنیای دلهره، اشتیاق و شرم. دنیایی که زن برای بار نخست خود را از چشمان یک عاشق می دید. در چهرهء‌ ساده خود زیبایی می یافت. از بازی پیراهن با بدنش لذت می برد.  دنیایی که در آن حتی خال های زن معنی یافتند و رنگ معمولی چشمش نیز دوست داشتنی شد. 

قبل از آن کسی به زن در مورد طنین دلنشین خنده هایش نگفته بود. کسی زلف هایش را عاشقانه بو نکرده بود. کسی با آن همه دقت به انگشتانش نگاه نکرده بود. 

بعد از آن هم. بعد از آن روزها دوباره به یکنواختی همیشگی خود برگشتند. زن ترانه های عاشقانه کمتر و کمتر می شنید. جهان دیوانهء مسئولیت زن را بلعید. 
حالا هزار سال بعد که زن در مرز میان سالی ست، حالا که دو کودک قد و نیم قد دارد، حالا که زن خود آراستن را وظیفه می داند و مدتهاست با مهر به خود خیره نشده، گاه گاه به یاد آن عشق نخستین ترانه می شنود. ترانه هایی که موسیقی ناب نیستند، ترانه های که دیگران شاید پیش پا افتاده و یا زیاد جوانانه بخوانندش. ترانه هایی که فقط می شود در خلوت شنید.
و زن مدیون آن عاشق نخستین ست که او را برای مدتی با زنانگی اش آشتی داد. 

۱۳۹۵ آذر ۲۰, شنبه

زن و باز نوشتن

زن سالهاست که خسته است. از خاک پایان ناپذیر کابل که روی میز، الماری و کتاب ها می نشیند، از  بیروبار دلهره زای سرک های شهر، از نگاه های هوس آلود و یا خشمگین، از فقر که چون لباسی به تن شهر آویخته است، از  انبوهء کثافات در انتهای کوچه، از حس مداوم نا امنی، ترس.

هیچ چیز خستگی زن را نمی چیند. نه صدای استاد سر آهنگ، نه بوی نعنای تازه، نه چای هیل دار، نه قصه های شبانه با همسر، نه پیاده روی در تپه های خاکی.

زن به نوشتن پناه می برد.