۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

"باید برون کشید از این ورطه رخت خویش"

این یک یادداشت نسبتا قدیمی است که حالا قدیمی تر به نظر می آید. 
گفتم به مناسبت رهایی زودرسم، به قول کابلی ها  "رست" (بالا) کنمش در وبلاگم. 
---
باید کار کنم، اما به تو فکر می کنم، آزاده. به تو که اگر اینجا می بودی، شاید دگرگونه می کردی. شاید تواناتر میبودی. شاید...

آخ، کجای این کار اینقدر سخت است آزاده؟ این آیین کدام قبیله است که من خودم را به آن پابند کرده ام؟ آیین سکوت، آیین درون کوبی، آیین دل آزاری، آیین خود-ویرانگری. 
آخ آزاده. کاش تو اینجا بودی. کاش تو از دستم می گرفتی. شاید همه چیز  آسانتر میشد. 
باید کار کنم آزاده. کار بسیار مانده است. باید تمرکز کنم. باید گیسوان پریشان افکارم را جمع کنم و بیاورم اینجا. بیاورم به دفتر. بیاورم به نوشته. به کار. به تحقیق. 

من شجاع بودم آزاده. یا این کمبود شجاعت نیست. این غرور است و ترس. غروری که مانع حرف زدنم می شود. مانع اینکه سایه تمنا را در چشمانم بخوانند. و ترس، ترس از دست دادن خودم، او، همه چیز. 

و حالا چی در دست دارم، آزاده؟ هیچ، هیچ، هیچ. غرورم را دارم، آزاده.  خودم را. دوستی را. 

نمیدانم گلم. نمیدانم چی باید کرد. ماه هاست در این کشمکش سرگردانم. بلاخره باید تصمیم گرفت. بلاخره باید به ریشه این دل نگرانی تیشه زد. بلاخره باید خود را آزاد کرد. 
اما بعدا چی خواهد شد آزاده. کاش این بعد نمیبود. کاش میدانستم جهان فردا پایان می یابد. کاش جهان فردا پایان می یافت. کاش کلمه "نه" نمیبود در جهان. 
ترسم از "نه" شنیدن است آیا؟ از رد شدن؟ از شکستن؟
چرا فکر می کنم که جهانم را در هم میریزد یک "نه"؟ چه زمانی به دیگری اینقدر قدرت دادم آزاده؟ چه زمانی مجبور اختیار دیگری شدم؟
این گرداب است. تقلا زدن غرقم می کند. تسلیم شدن غرقم می کند. باید بین دو نوع غرق شدن انتخاب کنم.
میدانی آزاده. یک روز یکی به من گفت از گفتن می ترسد. از صراحت می ترسد. گفتم: چون از رد می ترسی؟ یعنی رد اینقدر ترسناک است؟ گفت: ترسناک؟ رد پایان همه چیز است. فرو ریختگی کامل است. ویرانی مطلق. 
فکر کردم مبالغه می کند. فکر کردم بیش از حد مغرور است.
اما راست می گفت آزاده. 
راست می گفت؟
در مانده ام آزاده. دعا هم اینجا سودی نمی کند.

۱۳۹۰ مهر ۱۶, شنبه

خلاء

شام یک روز پرکار در کابل است. در دفتر هستم. منتظر موتر. بیرون تاریک است. بیرون سرد است. من در اتاقم گرمم. در اتاق روشنم. موسیقی پیچیده در اطرافم. تنهایم.
خالی ام. خالی از درد کشنده این چند ماه اخیر. از درد بیچاره کننده و لذتبخشی که در رگ هایم می دوید. که پشت پلک هایم منتظر ریختن بود و در گلویم بغض می آفرید. 
یعنی تمام شده است؟ از خودم می پرسم. سرگشتگی، حداقل موقتا، تسلیم آرامش شده است. درد بلاخره تنهایم گذاشته است. حس کرختی می کنم در قلبم. در قلبی که تا دیروز بیچاره و پاره و پاره و خون چکان می دیدمش. 

شاد باشم؟ نمیدانم. حتی کمی اندوهگینم. کرختی یعنی کمی بیشتر سنگ شدن. کمی کمتر باز بودن، پذیرا بودن، ماجراجو بودن. 
بعد از ماه ها تلاش، بخش خوش باور وجودم تسلیم شده است. برای مدتی، شاید دچار کرختی بمانم.
کرختی آرام. کرختی بی درد. 
کرختی شاید توانمند کننده. 
یکبار دیگر، شاید بتوانم روی خواهش های احمقانه قلبم پا بگذارم. به خاطر غرور، به خاطر شیرینی، به خاطر خودم. 
باید ممنون نامهربانی های تو هم باشم، گمانم. 
که نماندی شود. که نشد...

۱۳۹۰ مهر ۳, یکشنبه

خزان

خزان، یکی از چهار فصل مورد علاقه من است :)

پنج خزان گذشته را، مسافر بودم. سه خزان را در ماساچوستس، غرق در بازی جادویی زرد و سرخ و جگری و ...، کامل ترین خزان های ممکن را تجربه کردم. برگریزان ها را و سیب چیدن ها را و ساعت ها پیاده روی در میان رنگ را، شور را، سکوت شور انگیز را...

دو خزان را در آکسفورد بودم و باران بی پایان... صبح های ابری. بوی باران. خش خش خش برگ ها زیر پایم در پیاده روی صبحانه به سوی صنف. طعم چاکلیت داغ.  درخشش آفتاب پس از باران بر زرد و نارنجی جاده ها، بر نوک برج ها و قله ها. انگلیسی های شیک پوش با چتری هایشان، با دستمال گردن های رنگی... قهوه خانه های همیشه بیروبار و یک دو عابر سرخوش بی چتر که پشت پنجره، عاشقانه زیر باران ایستاده اند، نگاه شان سرگردان بر در و دیوارهای قصرهای قدیمی...  

این خزان را به خانه برگشته ام.  جمعه با فریده و مادر و عمه، با خرید خزانی، فصل را آغاز کردیم، با جستجوی چند ساعته در میان تپه شال ها و بالاپوش ها و جاکت ها و بالا تنه های گرم نصواری و سرخ و آبی. 
این خزان رسیده است.  خنکی صبحگاه بر تنم. پیاله چای داغ که مادر  روبرویم می گذارد. شامگاهی که زودتر می رسد و نمیدانم چرا هوس سفر را در من بر می انگیزد.
 این خزان را، باز باید خندید، مهر ورزید، دیوانه وار کار کرد، نشاط بخشید، گاهی پنهانی اشک ریخت،  باغ بالا رفت، شهر گشت رفت، موسیقی تازه یافت، زنده گی کرد.
خزان تان مبارک.


۱۳۹۰ شهریور ۲۹, سه‌شنبه

حساب و کتاب

سخت بود. برای من همیشه سخت بوده است این چیزها. منی که همیشه مادری می کنم دوستی هایم را.  منی که میخواهم مسئول و اخلاقمند و صریح باشم. منی که مغرورم.
سخت بود. سخت بود همیشه در موقف پرهیز ایستادن. عشق را مسئولیت دانستن. بر دل نهیب زدن. گاهی بر قلب خود قدم گذاشتن
غرور، کارها را سخت تر می کرد. ابراز نیاز را. دلتنگی را. مهر را. 

خوب بودن سخت بود. منصف بودن. فهمیدن. فضا دادن. روشن بودن. 

تلاش کردند مرا بشکنند. غرورم شاید بعضی ها را خشمگین می کرد. لجاجتم  حس انتقام جویی شان را بیدار می کرد. 

منصف بودن سخت بود. مسئول بودن. به این معنی بوده همیشه که در هر رابطه ی -کاری، دوستانه، عاطفی- بیشترین بار را ببرم. بیشترین مسئولیت را بپذیرم. و خیلی وقت ها احساس تنهایی کنم. حس کنم هیچ کسی در کنارم ایستاده نیست. حس کنم فقط من مسئول اعمار ویرانی ها هستم. حس کنم درک نمیشوم.

و من هم آموختم. و تغییر کردم. آموختم به بعضی ها که ارزشش را ندارند مجال ندهم. آموختم در انتخاب انسان های اطرافم محتاط تر باشم. آموختم گاهی سقف توقعاتم را پایین بیاورم.
اما نه آن زمان و نه اکنون،  گناهم را به پای کسی ننوشتم.  نا روشن و دو رو نبوده ام.  منافع خودم را اولویت ندادم و همیشه همیشه تلاش کرده ام به اخلاقی ترین وجه ممکن عمل کنم. 
و همین است که حالا، هر چند شاید رهتوشه ام خاطره های لذتبخش کم داشته باشد، احساس آرامش و سبکباری می کنم.
میدانم در این معامله بعضی چیزها را از دست داده ام. میدانم تنهایی بسیار داشت این مسیر. میدانم هنوز هم بسیار تنهایی دارد. اما تلخ نیستم. راضی ام از آنچه به دست دارم و میدانم آنچه از دست داده ام اکثرا ارزش داشتن را نداشت. حد اقل برای من.
و از خودم مدیونم. از خود 18 ساله ام به خاطر حرمتی که به عشق داشت، از خود 20 ساله ام به خاطر پی گیری رویاهایش، و از خود 23 ساله ام به خاطر صداقت بی رحمانه اش با خودش و قلبش. 
---
پ.ن: اگر کسی از دوستانم شکایتی از دوستی با من دارد، این فرصت خوبی برای بیان آن شکایت هاست :)

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

"زهر باید خورد و انگارید قند"

نه رابعه. اینجا در برابرت شورش می کنم.

زهر نمیخورم. درد را نمی پذیرم.


این فصل به پایان می رسد. در من دیگر، خونی برای ریختن نمانده است

 

۱۳۹۰ شهریور ۱۹, شنبه

پرواز

امروز گویی اینجا نیستم. در روی زمین.
شادمانی بی دلیل. هدیه بزرگیست. و هدیه ای در این شهر و در این زمانه کمیاب. 
و من بی دلیل شادمانم.
میخندم. نگاهم می درخشد ( در نگاه های دیگران دیدم). نیرویی عجیب در خونم در گردش است. 

میتوانم روی حویلی بروم برقصم. روی بالکن بیاستم بخوانم.
حس می کنم میتوانم ساعت ها کار کنم. 
گوش بدهم.
ببخشم. 
مهر بورزم. 
حس می کنم میتوانم هزار کودک گریان را بخندانم. با کوه کشتی بگیرم. با باد، مسابقه دویدن بدهم. 
میتوانم تمام جهان را در آغوش بگیرم. 
گیسوانم را پناه همه زخم خورده گان کنم. 
سبکبارم.
ممنونم. 
پر پرواز دارم.

۱۳۹۰ شهریور ۱۵, سه‌شنبه

" زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول"

این روزها خیلی نق می زنم.  احساس بی سرنوشتی مطلق می کنم. و احساس حماقت. بسیار احساس حماقت می کنم. و احساس در گل مانده گی... و احساس ترسو بودن. 
آخ.. احساس ترسو بودن، حس بدیست.. من معمولا این حس را ندارم. 
گاهی میخواهم پل ها را بسوزانم.  بارم را جمع کنم. در به روی بعضی ها ببندم. ناپدید شوم. 
گاهی میگویم صبر. صبر. صبر.
امروز متوجه شدم که بزرگترین دشمن خویش هستم. رنجم، از خود آزاریست. 
و بعد متوجه شدم که چقدر همه چیز نسبت به روزهای نخست آسان تر شده است. چقدر آموخته ام. چگونه بعضی از علل اصلی نا آرامی ام کمرنگ شده اند در این روزها.
و من، متوجه نبوده ام. ندیده ام. نیاستاده ام تشکر کنم. نیاستاده ام قدردان باشم. نیاستاده ام لذت ببرم.
و شاید مشکلات را بیش از اندازه بزرگ می کنم.
کافی ست. چشم ها را باید شست. 
کافی ست بهانه گیری. تلخ کامی. سرگشتگی. 
باید تصمیم گرفت. حرکت کرد. تجلیل نمود. شاد بود.
دلم را گرفته این دختر نق نقی گله مند که این خونریزی درونی را متوقف نمی کند.
بس است.