۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

"زهر باید خورد و انگارید قند"

نه رابعه. اینجا در برابرت شورش می کنم.

زهر نمیخورم. درد را نمی پذیرم.


این فصل به پایان می رسد. در من دیگر، خونی برای ریختن نمانده است

 

۴ نظر:

مهرگان گفت...

آزادی شاید همانقدر دور باشد که ماه
در نسل اجدادم.
ولی شورش باید کرد.
چشمانت را بی اندوه می خواهم شهرزاد.

مرجان گفت...

سلام شهرزاد عزيزم خوبي؟

وقتي ناراحتي منم غمگين ميشم پس شاد باش !
دوستت دارم.

Shaharzad گفت...

تشکر مهرگان.
تشکر مرجان جان. دوباره شادم. شاد شاید نه. ولی آرام آرام نیرویم را باز می یابم.
غم چندان با من نمی پاید، معمولا :)

سخیداد هاتف گفت...

سلام شهرزاد
من در باره ی این یادداشت ات چیزی نوشتم دیروز. شاید منتشرش کنم. و الا ای میل می کنم.
شادکام باشی