شب است. آرام است. من پاکیزه ام. هوای بیرون سرد است. پدر در گوشه ای نشسته فال می بیند. هر دو به یک راگ از استاد سر آهنگ گوش میدهیم. خوشحالم که پدر برگشته است. خوشحالم که در آنجا نشسته و بازی می کند. به حرکات آرام و مطمین دستانش نگاه می کنم. رد نگاهش را می گیرم. هر چند دقیقه بعد بغلش می کنم.
دیشب عصبانی بودم. از دست خودم خشمگین بودم. به خاطر آینده افغانستان بیمناک بودم. از ناشدن ها خشمگین بودم. از تنهایی دل آزرده... به پدر گفتم خشمگینم. غالمغال کردم. بعد گریستم. او به من گوش داد. با منطق ملایم و مهربان خودش تسلی ام داد. امیدوارم کرد. فهمیدم که نزدیک ترین دوست من است از خیلی جهات. بیشتر از این جهت که بهتر از همه می شناسندم و آسانتر از همه میتواند آرامم کند. ما همیشه رابطه ای دوستانه ای داشته ایم ولی عمق و استحکام رابطه ما دستخوش تغییر بوده است. زمانی می پرستیدمش. کودکانه- چشم بسته- بی چون و چرا. به کمک خودش بود که این وضعیت تغییر کرد و رابطه ما به رابطه دو دوست مبدل شد. بعد مدتی منتقد و گستاخ و بی پروا شدم. هیچ گاه به این خاطر ملامتم نکرد. هیچ گاه از مهرش دریغ نورزید. اما میدانستم که دیگر از نزدیکترین دوستانش نیستم. حالا دوباره حس می کنم هستم. حس می کنم رفیقیم. و این دلم را از غرور و شادمانی پر می کند. این زنده گی ام را زنده گی تر می کند. بیشتر سزاوار زیستن. در آکسفورد دلتنگش خواهم شد. دور از او بسیار تنها خواهم بود.
.....
مادرم را از پشت سر بغل کرده ام. سرم را روی شانه اش گذاشته ام و هر دو در دهلیز قدم می زنیم. مادر از مکتب برایم قصه می کند و از کارهای که باید امشب تمام کند. کلماتش مثل عسل مرا شیرینکام می کنند. دوست دارم صدای خسته و مهربانش را. این توجه عجیبش را به جزییات. این وظیفه شناسی فوق العاده اش را. این مهری را که در صدایش می شنوم مهری که به من می گوید او هم از گفتن این حرفها به من لذت می برد.
در نوجوانی پرخاش های مادرم و من از شدیدترین پرخاش های خانواده گی ما بود. مادر لجوج است. من لجوج تر. او میخواست مرا از تمام بلایای جهان محافظت کند از بلایای واقعی و خیالی. من میخواستم به استقبال تمام بلایا بشتابم و با همه آنها روبرو شوم. خودم را در نقش یک انقلابی یا سرباز یا رهبر تصور می کردم. میخواستم ساختارهای اطرافم را بر هم بریزم و باورم این بود که عالمی از سر بباید ساخت... من در ذهن خود یک مبارز جانباز بودم و در ذهن او دخترک ظریف، نوجوان و خونگرم که هر لحظه ممکن بود اشتباه جبران ناپذیری را مرتکب شود. سالها گذشتند و درست در نخستین سال تحصیلیم در امریکا بود که فهمیدم مهر او محکمترین تکیه گاه من است.. که مهر او بی قید و شرط ترین، واقعی ترین، بخشنده ترین مهر زنده گی من است.. که بعضی ترس های او واقعی اند و بعضی از مبارزات من خیالی و عبث... فکر می کنم او هم تغییر کرد. حالا یکی از زیباترین روابط زنده گی ام رابطه ام با مادرم است.. رابطه ای که هنوز هم گاهی پرخاش در خود دارد اما مهم ترین پناه گاه زنده گی من است.. در این جهان هیچ کس به اندازه مادرم و مانند مادرم نمیتواند کودک درون مرا بشناسد.. هیچ کسی به اندازه او با کودک درون من دوست نیست.. حتی خودم. او بیش از همه با کودک درون من مدارا می کند.. این کودک گاهی خسته و خشم آگین را تحمل می کند.. این کودک گاهی بی ادب و ناسپاس را.. این کودک گاهی هراسیده و تنها را... آغوش او مطمین ترین مامن است.
۲ نظر:
خدواند سایه ای هر دوی شانرا از سرت کم نکند شهرزاد نازنین!
Haimsha khoosh bashi ba tamami famil ba khasos ba Mather jan va Padar jant azizm
khoosh bashy
ارسال یک نظر