من دختری را می شناسم که آرزو دارد بنویسد. خوب بنویسد. همیشه بنویسد. خلاقانه بنویسد. دختری که از نانوشتن خود بیزار است.
من دختری را می شناسم که بدبین، کج خلق و تنبل شده است. دختری که همه کارهای امروز را به فرداها.. دختری که آرمان هایش را معطل کرده است.. دختر دو دل، دختر مبهم، دختر سرگشته، دختر ترسو.
من دختری را می شناسم که گاهی آرزو می کند بدنش خارزاری باشد مصئون از دست اندازی شهوت آلود هر مزاحم. دختری که دور قلبش را سیم های خاردار بی اعتمادی و ترس احاطه کرده اند. دختر شکاک، دختر دیرباور...
من این دختر را دیده ام زمانی که نیازمند است..نیازمند مهربانی، یک تبسم، یک شاخه گل، یک زنگ غافلگیرانه، یک نامه.. نیازمند اینکه کسی زنجیر کرتی زمستانیش را از روی مهر بنندد، برایش یک پیاله چای بریزد، دستی روی شانه اش بگذارد... و هر ماه و فصل و سال، دختر بیشتر و بهتر میتواند این نیاز مندی را پنهان کند. یا شاید آرزو می کند، دعا می کند که این نیاز را بتواند بهتر زمانبندی کند، قالب بدهد، رام کند و وقتی خواست ناپدید کند... و دختری را می شناسم که گاهی سخت دلتنگ صمیمیت و ساده گی زمانی میشود که اینقدر نیازهایش را در هزار لفافه نپیچیده بود...
من دختری را می شناسم که نگران کتاب نخواندن مژده، بیماری مسعود، تنهایی احمد و بی پروایی نازنین است. دختری که آرزو دارد ش. را به مکتب دلخواهش بفرستد و برای ف. کار بیابد، پدر را برای معالجه به هند ببرد و مهر را همگانی کند.
دختر هراسزده ای را می شناسم. دختری که ازتصور آینده این مردم می ترسد، از نفرت پراگنی می ترسد،از نامهربانی می ترسد. دختری که از تسلیم شدن، پوچی، بیهوده گی، رکود و خیانت به خویش می ترسد.
دختری که گاهی میخواهد از آینده پنهان شود، از امروز پنهان شود، از جنگ و ویرانگری... دختری در گوشه ای خزیده ای را....
من دختری را میشناسم که شرمسار است از این که هیچ نمی کند، که ناتوان است، که دستش کوتاه است... که فروتن نیست، که مفید نیست، که نمیداند... شرمسار است از سرگشتگی پایان ناپذیر خود و از تاملات بی نتیجه خود. دختری که درون کوب شده از بغض به عقب راندن، از خشم خوردن، از نگران بودن....
من دختری را می شناسم که در می ماند گاهی.. از فهم ساده ترین چیزها.. که نمیداند چی میخواهد و چی باید بکند و کدام مسیر را... دختر نیمه دل.. که این روزها هیچ کاری را با تمام وجود انجام نمیدهد... و رنج می برد از این نیمه دل بودن، نفهمیدن، هدف نداشتن، راه ندانستن.. خود نشناختن.
و این نوشته از روی این درمانده گی است.
من دختری را می شناسم که بدبین، کج خلق و تنبل شده است. دختری که همه کارهای امروز را به فرداها.. دختری که آرمان هایش را معطل کرده است.. دختر دو دل، دختر مبهم، دختر سرگشته، دختر ترسو.
من دختری را می شناسم که گاهی آرزو می کند بدنش خارزاری باشد مصئون از دست اندازی شهوت آلود هر مزاحم. دختری که دور قلبش را سیم های خاردار بی اعتمادی و ترس احاطه کرده اند. دختر شکاک، دختر دیرباور...
من این دختر را دیده ام زمانی که نیازمند است..نیازمند مهربانی، یک تبسم، یک شاخه گل، یک زنگ غافلگیرانه، یک نامه.. نیازمند اینکه کسی زنجیر کرتی زمستانیش را از روی مهر بنندد، برایش یک پیاله چای بریزد، دستی روی شانه اش بگذارد... و هر ماه و فصل و سال، دختر بیشتر و بهتر میتواند این نیاز مندی را پنهان کند. یا شاید آرزو می کند، دعا می کند که این نیاز را بتواند بهتر زمانبندی کند، قالب بدهد، رام کند و وقتی خواست ناپدید کند... و دختری را می شناسم که گاهی سخت دلتنگ صمیمیت و ساده گی زمانی میشود که اینقدر نیازهایش را در هزار لفافه نپیچیده بود...
من دختری را می شناسم که نگران کتاب نخواندن مژده، بیماری مسعود، تنهایی احمد و بی پروایی نازنین است. دختری که آرزو دارد ش. را به مکتب دلخواهش بفرستد و برای ف. کار بیابد، پدر را برای معالجه به هند ببرد و مهر را همگانی کند.
دختر هراسزده ای را می شناسم. دختری که ازتصور آینده این مردم می ترسد، از نفرت پراگنی می ترسد،از نامهربانی می ترسد. دختری که از تسلیم شدن، پوچی، بیهوده گی، رکود و خیانت به خویش می ترسد.
دختری که گاهی میخواهد از آینده پنهان شود، از امروز پنهان شود، از جنگ و ویرانگری... دختری در گوشه ای خزیده ای را....
من دختری را میشناسم که شرمسار است از این که هیچ نمی کند، که ناتوان است، که دستش کوتاه است... که فروتن نیست، که مفید نیست، که نمیداند... شرمسار است از سرگشتگی پایان ناپذیر خود و از تاملات بی نتیجه خود. دختری که درون کوب شده از بغض به عقب راندن، از خشم خوردن، از نگران بودن....
من دختری را می شناسم که در می ماند گاهی.. از فهم ساده ترین چیزها.. که نمیداند چی میخواهد و چی باید بکند و کدام مسیر را... دختر نیمه دل.. که این روزها هیچ کاری را با تمام وجود انجام نمیدهد... و رنج می برد از این نیمه دل بودن، نفهمیدن، هدف نداشتن، راه ندانستن.. خود نشناختن.
و این نوشته از روی این درمانده گی است.
۲ نظر:
I know that girl I wish I could hug her and comfort her and tell her that she is not alone
شهرزاد عزيز
اميدوارم كه خوب باشي. هميشه بهت سر مي زنم. اما فرصت نمي شود كه برايت بنويسم. مطالبت را با جان و دل مي خوانم و گاه مرا به فكر فرو مي بري. در هر كجا كه هستي سلامت و كوشا و تندرست باشي دختر خوب.
صحرا
ارسال یک نظر