۱۳۸۹ شهریور ۱۴, یکشنبه

...

من دختری را می شناسم که آرزو دارد منطقی، کار آ، پرکار و موثر باشد. دختری که آرزو دارد عاقل، خونسرد و همیشه حاضر جواب و باهوش باشد.
من دختری را می شناسم که در ذهن با سهراب سپهری گفتگو می کند که: سهراب جان، در تنهایی اینجا هیچ ماهی نیست. دختری که احساساتی است و از احساساتی بودن می هراسد، که مهرورز است و از مهر ورزیدن...
من دختری را می شناسم که یکی از بزرگترین آرزوهایش مدیر یک سازمان آموزشی زنانه بودن است، دختری که میخواهد راننده گی بیاموزد، آب بازی بیاموزد. یک شال سبز را محکم به سر ببندد و تمام قریه های وطنش را یک به یک سفر کند.
من دختری را می شناسم که فيلم های کمدی رمانتیک را دوست دارد ولی حس می کند باید فیلم های "جدی" تر ببیند، فیلم های در مورد جنگ، اشباح و یا روان پریشی که دختر را سخت می ترسانند.
ادامه دارد.

۱۳ نظر:

آ مثل کلمه گفت...

وای شهرزاد جان. این خیلی محشر بود. خیلی محشر

rafiqpoor گفت...

مثل همیشه زیبا و موءجز است

مصطفی کیا گفت...

من هم دختری را تازه شناختم که فوق العاده جسور است و سرشار از ناگفته ها

Shaharzad گفت...

دوستان خوبم..
ممنون از دلگرمی و حمایت. این دختر بدون دوستانی چون شما بسیار تنهاتر می بود.

عاصف حسینی گفت...

دختری را که می شناسید دختر خوبی است. کامگار باشید

نسیم گفت...

من دختری را می شناسم که روزی به همه این ها می رسد:*

آتیه گفت...

سلام
این پیامتون را که خوندم خیلی از حرف هایی که تو مغزم پنهان شده بود دوباره تداعی شد. دوست دارم که همه ی آدم ها به ندای درونشون جامه ی عمل بپوشونن. به خصوص خانم ها
به امید آن

ایستگاه آخر گفت...

زیبا بود

حنا گفت...

من نیز دختری را میشناسم که میخواهد بهترین باشد...

مار گزیده گفت...

می دانی؟
به این دختر بگو، در انتخاب همره ی زندگی اش مواظب باشد.
ورنه همه ی این آرزو ها، آرزو خواهند ماند.

zohre گفت...

سلام
چقدر تشابه! چقدر درد! سرسختی و انتظار و امید به شادمانگی
خیلی زیباست ما در تاریکترین گوشه های دنیا هنوز هستیم فکر می کنیم می نویسیم
شاید گاهی زندگی و زنانگی هم

همه آنچه هستی را می خواهی
امیدوارم بیشتر از آنچه می خواهی

baran گفت...

اولین باربودکه نوشته ات را خواندم خیلی پروحتوا می نویسی

baran گفت...

اولین باربودکه نوشته ات را خواندم خیلی پروحتوا می نویسی