۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

يادداشت هاي دهلي 1

سفر تمام شد. به كابل برگشته ام. اما دهلي.
.......
دهلي: شهر كهنه، شهر نو. شهر پير، شهر كودك.. شهر در حال رشد، پر جمعيت. شهر گاهي خستگي ناپذير، گاهي فرسوده.
يك تصادف، يك دزدي، يك سلسه آشنايي هاي عجيب.
...
هوا گرم و مرطوب است. ريكشا مي غرد و سرعت مي گيرد. شانه هايم تكان ميخورند. باد گرم موهاي كوتاهم را چون تازيانه اي به صورتم مي زند. حال يك دليل براي گيسوان بلند زنان دهلي را ميدانم.
......................................
انسان ها مصروف، انسان ها در تقلا. انسان ها در تلاشي فرساينده براي ... زنده گي. انسان ها در حال زنده گي. كودكي نيمه برهنه تقلا مي كند رهگذران را به خنده بياورد. زني تمام روز پشت ميز نشسته و ده ها مسافر خسته، خشمگين و بي حوصله را ثبت نام كرده است. مرد جوان نحيفي با تمام توان پا مي زند تا بايسكل حامل دو زن را به مقصد برساند. كار: فرساينده، تكراري.
.............
به يكي از مراكز خريد مدرن مي روم. فقط براي تماشا، چون با امكانات اندك من خريد از اينجا ممكن نيست. زنان و مردان جوان خوشپوش، شيك، درخشان، آرايش كرده.. چنانكه از فيلم هاي تازه هندي بيرون پريده باشند. بلند بلند حرف ميزنند، مي خندند، شانه بالا مي اندازند... با خود مي گويم ايا دغدغه هاي اين جوانان، فيلم ها را شكل ميدهد و يا فيلم ها، جادوي فريبنده خود را بر آنها پاشيده است؟
فيشن، حوزه خلاقيت هنري عصر ما. گاهي شكوه و غرابت اين مدها تحسين بر انگيز است.
........
سينما، افسونم مي كند مثل هميشه. به پرده چشم دوخته ام، ميخكوب شده ام. تصويرها چنان نيرومند، چنان نزديك، چنان فريبنده، كه ده ها روياي تازه را در من بر انگيزند. فراموش كرده ام تنهايي را و همه دغدغه هايي را كه در بيرون سالن منتظرم هستند. انسان هايي كه بر روي پرده هستند چنان درخشان، زيبا، ظاهرا بي نقص، جذاب.... عجيب نيست كه خيلي ها ميخواهند مثل آنها باشند، مثل آنها زنده گي كنند. عجيب نيست كه اين افسونگر بر طرز زنده گي ما، بر فرهنگ ما، بر عمق و بلنداي روياهاي ما ميتواند تاثير بگذارد.
.........
به يكي از بازارهاي بزرگ مي رويم. فراواني "گزينه" ها، تنوع خيره كننده رنگ ها، بيروبار زن و مرد و كودك در فضاي عرق آلود دكان ها، چانه زني، بازارگرمي.. شب است و دهلي راحت تر نفس مي كشد، همه چيز سريع و پرحرارت پيش ميرود. سگ ها با تنبلي پرسه مي زنند و در بعضي پس كوچه، موش هاي بزرگ با كندي و بي توجهي آشكار به اطرافشان ميان زباله ها را مي گردند.
...............
تلويزيون. حرف هاي تكراري، تحليل هاي تكراري.‌ "منافع ملي"، "سياستمدار وطن پرست"، "تصوير تازه از اسلام"، "پاكستان و تروريزم" و.....
تلويزيون و موسيقي،‌موسيقي، موسيقي... آهنگ هايي كه جنون ما را، بي قراري ما، عصيان ما را خلاصه مي كنند، قابل ارائه مي سازند و از آن ها يك پديده مصرفي مي سازند.
.......
"دروازه هند"، "مقبره همايون"، "قلعه سرخ"،... بناهاي تاريخي. سكوت، عظمت، زيبايي، اعجاب، حضور سنگين گذشتگان. "چرا گذشتگان ما اينقدر متمركز بر مقبره سازي بوده اند؟ و چرا اين حالا كمرنگ شده است؟". آرزوي قبري پر جلال با باغي سبز و دلگشا. محلي خوب براي آراميدن، براي هميشه.
.......
اين جا ريكشا رانان مثل ديوانگان مي رانند. تصادف كوچك ما محصول اين جنون سرعت و نشانه اي از بي توجهي معمول بود. ريكشا رانان كه اكثرا فقير و سخت كوش اند، با خشم و بي قراري نه چندان پنهان راننده گي مي كنند، چنانكه گويي در فضايي دشمنانه مشغول حركت باشند، يا چنانكه گويي فرصتي كوتاه براي انتقام گرفتن از زمين و فراموشي خشم خود يافته باشند. گويي راندن اين وسيله كوچك پر سر و صدا فرصتي براي تخليه روحي است.
در اكثر ريكشاها، تمثال هاي مذهبي، الله و صليب و خدايان گوناگون... گاهي اين وسيله نقليه به خانه و عبادتگاهي كوچك مي ماند. اما تفاوت تمثال ها، تفاوتي در رفتارها نمي آورد. يك فرهنگ عمومي ريكشا رانان را ميتوان حس كرد. فرهنگي كه حداقل در دهلي، كاملا مردانه است. گويي ريكشاراني زنان يك تابوي ناگفته اين شهر است.
...........
اما به جز ريكشا راني، هر جا ميروم، زنان حاضرند. زنان ورزشكار، دكاندار، نرس، كارمند دولت، كارمند سفارت، كارگر ساختماني، تاجر، آرايشگر، خبرنگار، متخصص كمپيوتر،معلم، عكاس.... اما از حضور زنان در مقامات تصميم گيرنده و مشاغل "مهم و پر در آمد" چيزي نميدانم.
....

بعدتر، بيشتر مينويسم.
شهرزاد

هیچ نظری موجود نیست: