اگر رقص نميبود، چي مي كرديم؟.. يعني ممكن بود نباشد؟
.....
در اين چند روز به شيوه جوانان، ببخشيد "نوجوانان" زنده گي كردم. موسيقي، رقص، فلم ها و كمدي هاي رمانتيك احساساتي، شوخي ها و گفتگو ها در مورد حنا و آرايش مو و آخرين كليپ ويديويي فلان هنرمند و قد و قامت آن آوازخوان... پنج تن از دختران خويشاوندان ما براي رخصتي از خوابگاه به خانه ما آمدند و خسته از سختگيري هاي زنده گي خوابگاهي، ميخواهند اين چند روز را متفاوت زنده گي كنند. اين پنج نفر بر علاوه رادا، زبيده، فاطمه، مادر، شبانه (دختر همسايه) و مادرش و من، فضايي كاملا زنانه را در خانه حاكم كرده ايم.
اين دختري كه در اين چند روز در خود مي بينم هر چند وقت بعد سر بر ميدارد و رو مي نمايد. شايد اينبار، اين رونمايي يك واكنش طبيعي به گفتگوهاي طولاني در مورد انتخابات و سياستزده گي (نسبتا تحميلي) اين چند ماه اخير ذهن و زنده گيم باشد. شايد شور ديوانه وار به زنده گي است كه در ميانه انفجار و انتحار و اضطرار چنين بي پروا و كور بيدار ميشود و آهسته آهسته از اطرافيان نوجوانم و رسانه هاي افغانستان به من نيز سرايت كرده است. شايد اين تقلا براي سرخوشي تلاشي در جهت كمرنگ كردن تلخي جدايي از خانواده است كه بزودي رخ خواهد داد. شايد هم يك شيوه گذار به مرحله جديد زنده گيم (تحصيلات فوق ليسانس) است كه حالا به نظرم بسيار جدي و كمي هم ترسناك مي آيد. شايد هم اين كاملا طبيعي است كه هر چند وقت بعد هر انساني از اين بي قيدي ها داشته باشد، نياز است داشته باشد... مگر بخشي از فلسفه وجودي عيدها و جشن ها ايجاد مجالي براي نمايش جمعي همين سرخوشي و بي قيدي نيست؟
از توجيه گري كه بگذريم حس مي كنم در اين غوطه زدن در دغدغه ها و سرگرمي هاي نوجوانان، يك قدم به دنياي خواهر سيزده ساله ام فاطمه و همسالانش نزديك تر شده ام. همدلي بيشتري با او/ آنها دارم. از خشمم از اينكه آنها چرا اين قدر "بي تفاوت" هستند، "تلاش" نمي كنند، "آرمان " ندارند، و دغدغه هايشان از موفقيت در مكتب و محبوبيت در ميان همسالانشان فراتر نمي رود، كاسته شده است. حالا به ياد مي آورم كه من و همسالانم هم زياد از آنها متفاوت نبوديم،فقط دسترسي ما به اين همه موسيقي و رسانه و فيلم و لباس، محدودتر بود. شيوه دست يافتن به محبوبيت براي من متفاوت بود. كتاب براي من، چون سينما و موسيقي براي اين ها، راهي براي فاصله گرفتن از تلخي هاي زنده گي روزمره بود، تلاشي براي فرار و متفاوت بودن بود. روزنه اي براي نگريستن به زنده گي هاي "بهتر" و "متفاوت" بود. طبعا تنوع ديدگاه ها و پيچيده گي زنده گي به شيوه اي كه در رمان به تصوير كشيده ميشود، هرگز در موسيقي و سينماي پر طرفدار كه تصوير پر زرق و برق و كاذبي از انسان هاي درخشان و كاملا بي درد و غرقه در لذت ارائه مي كنند، انعكاس نمي يابد. از اين لحاظ، من طالعمندتر بودم چون به گستره ي وسيعتري از ارزش ها و وضعيت ها، "بايد بودن" ها و "هستن" هاي زنده گي آشنا شدم. درست است كه آنچه مرا در موسيقي و سينماي پرطرفدار به شدت آزار ميدهد اين است كه چنين به نظر مي رسد آنها فقط به يك مرحله زنده گي انساني "جواني" و يك جنبه زنده گي "عشق"، علاقمندند، و چنين به نظر مي رسد كه پيام همه اين ويديو كليپ ها گزاره "همه انسان ها جوان و همه جوان ها عاشقند" است، اما مگر نه اينكه خودم نيز در چهارده سالگي، قسمت هاي عاشقانه رمان را با لذتي گناه آلود ده ها بار ميخواندم و با چشماني اشك آلود زمزمه مي كردم كه "یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب"
شايد تفاوت ها در نگاه من است. شايد من تفاوت ها را بزرگنمايي ميكنم. با وجود اين بايد اعتراف كنم كه اين هجوم سيل آسا چيزهاي پرطرفدار به زنده گي ما، مرا سخت نگران مي كند. نگران اينكه براي فاطمه، هر روز فاصله ميان آنچه ميخواهد و آنچه دارد، بزرگتر شود. نگران اينكه او در مقايسه با تصوير اين انسان هاي جوان عاشق، درخشان، خوشپوش و خوش اندام، هميشه احساس "ناکافی" بودن كند.
۳ نظر:
salam khili khob minwisi khosh shodam ba wb shoma ashna shodam
sabz bashid wa khandan
WoW!! I am glad u r changing. 1
کم نگرانی هم نیست, من چند سال خودم رو به خاطر همین به ظاهر بزرگ نمایی کردن و نگران شدن برای نزدیکانم عذاب دادم
ارسال یک نظر