گاهی پشت خودم دق می شوم...
گاهی احساس می کنم بریده و ناکاملم.. دلم میگیرد وقتی این حقیقت ساده را به خاطر می آورم که هر روز بودن در اینجا، به معنی از دست دادن یک روز در خانه است. میترسم وقتی به این می اندیشم که چقدر دورم، چند تا کوه، چقدر دریا.. چند ساعت زمان دورم. خاک و آب وهوا دورم، زبان و خانه و مردم.. چقدر لحظات را، روزها را، جشن ها و شادمانی ها را از دست داده ام.
گاهی احساس می کنم در مورد هم میهنانم، سرزمینم، هیچ، هیچ چیز نمیدانم..
گاهی از این که اینجا اینقدر خو کرده ام و هنوز اینقدر از بعضی چیزها رم می کنم، تعجب می کنم. از این که، دو پاره، سه پاره، چهار پاره شده ام..
گاهی برای لحظه ای فراموش می کنم اینجایم، یا برای ساعت ها فراموش می کنم از جای دیگری می آیم.
گاهی میترسم که وقتی برگردم، دیر، بسیار دیر شده باشد و بعد دلم میخواهد رخت ببندم و به خانه بر گردم. گاهی، وطنم را با چشمان خبرنگاران می بینم، در لابلای روزنامه ها، خونین و پاره پاره و بی امید می یابمش و خشم و وحشت و نا امیدی دلم را پر می کند، حس تباه کن ناتوانی... بعد آنهایی را که در آن خاک میستایم به یاد می آورم و مبارزه شان و زنده گی شان را و آنچه که از روزنامه ها باز می ماند... و دوباره امید می یابم.
وقتی هیچ چیزی مرا بر نمی انگیزد، بر نمی آشوبد، یا شادمان نمی کند.. میدانم که بسیار دور شده ام.
و بعد به هر چیزی که مرا به خانه نزدیک تر کند چنگ می زنم...
از بریده گی میترسم.
گاهی احساس می کنم بریده و ناکاملم.. دلم میگیرد وقتی این حقیقت ساده را به خاطر می آورم که هر روز بودن در اینجا، به معنی از دست دادن یک روز در خانه است. میترسم وقتی به این می اندیشم که چقدر دورم، چند تا کوه، چقدر دریا.. چند ساعت زمان دورم. خاک و آب وهوا دورم، زبان و خانه و مردم.. چقدر لحظات را، روزها را، جشن ها و شادمانی ها را از دست داده ام.
گاهی احساس می کنم در مورد هم میهنانم، سرزمینم، هیچ، هیچ چیز نمیدانم..
گاهی از این که اینجا اینقدر خو کرده ام و هنوز اینقدر از بعضی چیزها رم می کنم، تعجب می کنم. از این که، دو پاره، سه پاره، چهار پاره شده ام..
گاهی برای لحظه ای فراموش می کنم اینجایم، یا برای ساعت ها فراموش می کنم از جای دیگری می آیم.
گاهی میترسم که وقتی برگردم، دیر، بسیار دیر شده باشد و بعد دلم میخواهد رخت ببندم و به خانه بر گردم. گاهی، وطنم را با چشمان خبرنگاران می بینم، در لابلای روزنامه ها، خونین و پاره پاره و بی امید می یابمش و خشم و وحشت و نا امیدی دلم را پر می کند، حس تباه کن ناتوانی... بعد آنهایی را که در آن خاک میستایم به یاد می آورم و مبارزه شان و زنده گی شان را و آنچه که از روزنامه ها باز می ماند... و دوباره امید می یابم.
وقتی هیچ چیزی مرا بر نمی انگیزد، بر نمی آشوبد، یا شادمان نمی کند.. میدانم که بسیار دور شده ام.
و بعد به هر چیزی که مرا به خانه نزدیک تر کند چنگ می زنم...
از بریده گی میترسم.
۲ نظر:
سلام شهرزاد عزیز
بریده شدن از بریده گی بدتر است.
سلام
نترسید، انسان وطن خویش است.
ارسال یک نظر