۱۳۸۷ دی ۵, پنجشنبه

عید میلاد مسیح (و بازی)

چقدر گل چیده اند در همه جا. به مناسبت کریسمس همه ی شمع ها و تزیینات کلیسا را استفاده کرده اند. بوی سنگین و معطری در فضا پیچیده است. با بی قراری، با هیجان کنار ستیفنی نشسته ام. زیبایی مرا احاطه کرده است. دختران و پسران دسته موسیقی کلیسا با لباس های گلدوزی شده سفیدشان چشم نواز هستند. ما همه زیبا شده ایم، انا با پیراهن سفید و دوبالش شبیه فرشته ها شده است. بن برای بازی لباس شاهی در بر دارد. مارک با دریشی سیاهش متفاوت و جدی به نظر می رسد. ستیفنی با آن دامن سیاه، با موزه های بلند سیاه، شکوهمند و موقر است. من به شیوه شتربانان عبایی دور خود دارم. زیر عبا اما پیراهن سبز.
آواز میخوانیم. آوازهایی که من دوست دارم، که مرا به گریه می اندازند. که قصه های قران را به یادم می آورند. که به یادم می آورند، چقدر دیر، از او چقدر دور بوده ام. از آن حس توام ترس، عشق و پرستش دور بوده ام، از دعا و التجا و درد دل های شبانه.
بازی آغاز یافته است. در کنار درب وروی کلیسا منتظر نوبت خود می مانم. شترم، دو کودک بازیگوش اند که زیر این گدی تکه ای پنهان شده اند. مسیح به دنیا می آید. سه مرد خردمند از شرق به دیدارش می شتابند، شتربانان به دنبالشان. مادران و پدران بازیگران کوچک با هیجان نگاه می کنند. ده ها چشم به ما دوخته شده است. آهسته و شکوهمند گام بر میداریم، شبیه شتربانان.
خدایا، این صحراست یا کلیسا؟ این همه ریگ در چشمم، در برابرم. تشنگی در گلوی من. شتر آهسته و خسته گام بر میدارد. از شرق به غرب، به شرق، به دیدار مسیح می شتابیم. دلم را عشق پر کرده است، ترس. زمان عقب میرود، باز هم عقب و همه تاریخ از برابر چشمانم میگذرد. پیامبران، تولدها، مرگ ها، جنگ ها، جشن ها... ما همه چقدر به هم وابسته ایم و چقدر جدا، نزدیک و دور، مشابه و متفاوت. آن شتربان، در آن صحرای خشک، چون من، درد دارد، اشک، ترس، عشق، امید..فاصله ماگذشت زمان است و زمان خود، چیست؟ نمیدانم. خدایا، ما چون انگشتان دست از یک بدن آویخته ایم، از یک پاره گوشت.. و چرا اینقدر جدا؟
جرس های گردن شتر صدا میکند. گام هایش آهسته، آخر صحرا نا پیدا چون آخر آسمان.. گام بر میدارم. از کجا شروع شد؟ چه کسی اولین بی عدالتی را مرتکب شد؟ دانستش چه سودی خواهد داشت؟ شاید فقط ویرانی بیشتر، درد بیشتر به بار بیاورد. پرسش ها رهایم نمی کنند. چی زمانی بشر، انسان، مرد شد؟ چگونه حوا را اسیر کردند، فروختند، خریدند، خوار کردند؟ چرا خدای آسمان ها، عدالت، خدای مسیح و محمد بر نیاشفت؟ خدایا.. چگونه سیاه، سفید، تقسیم شدیم؟ مسیح کودک سیاه بود؟ سفید بود؟ هیچ کدام نبود؟ مسیح کودک با محمد دشمنی داشت، مسیح بزرگ؟ همه از یک قبیله نبودند؟ از قبیله انسان؟
صدای شیرین قصه گوی کوچک پرسش ها را از ذهنم فراری میدهد. شترها و شتربانان باید زانو بزنند. زمین کلیسا سرد است. قبل از آن که آن دو کودک بازیگوش بنشینند، بازی خاتمه یافته است و پرسش ها در سر من جاری، تمنای دیدار مسیح در دلم زنده، یاد محمد در خاطرم. نماز بخوانم؟
باید عبای شتربانان را به دیوار بیاویزم تا سال آینده باز، زینت اندام بازیگری دیگر گردد.
شهرزاد
(نوشته گیج کننده است، ببخشید.. بازی است دیگر.. باید راهش را بیابید. یادداشتی از شب کریسمس است، زمانی که به خاطر همراهی با دوستانم و از روی کنجکاوی (مردمشناسانه؟) کلیسا رفته بودم. برعلاوه کنجکاوی، رفته بودم چون کلیسا مثل هر عبادتگاه دیگر محل دلپذیری برای دین ورزان است. )

۵ نظر:

Afghanblogger گفت...

شب کریسمس را با یکی دو تن از دوستان جشن گرفتیم. به خواهرم که در کاناداست گفتم که کریسمس را جشن گرفتیم. شما چطور؟
گفت نه. ما جشن نگرفته ایم.
کریسمس بزرگترین عید دنیا است. چرا نباید ما مسلمانان آن را جشن بگیریم؟

ناشناس گفت...

سلام بر شهرزاد و زبیدعزیز
امید همیشه خوب و خوش و خندان باشید. در کابل که دیدمتان درباره ترجمه داستان های فارسی به انگلیسی گپ زدیم البته کم. شماره ی سوم روایت در حال آماده سازی است و مترجمی نیافتم یکی دو نفری را که گپ زده بودیم کاری نکردند. نمی دانم می توانید کمک کنید یا خیر. اگر مایل بودید از داستان های کوتاه تاامریکایی و مقاله هایی درباره داستان ترجمه کنید خوب است. مجله نویسنده یا همان رایتر ! مقالات خوبی دراین باره دارد.
با درود
محمدحسین محمدی

ناشناس گفت...

سلام شهرزاد عزیز
نوشته ات تازه و مثل همیشه قصه هایت شیرین است.
از امتحانات چی خبر؟
درود بر شما

ناشناس گفت...

سلام شهرزاد گرامی
در این روزها همه حرف از بازی است
نکند به یاد دوران طفولیت افتاده باشی.

ناشناس گفت...

سلام شهرزاد عزیز
فکر می کنم بخاطر امتحانات فرصت نداری به روز کنی به امید این که امتحانات به خوبی سپری شود.
خداحافظ