از اتاق بغلی صدای شیرین پیانو می آید. موسیقی مخصوص کریسمس را خوش دارم. آهنگین و شادی افزاست. طنین تجلیل دارد.
ستیفنی مادر خوانده ام و دخترش انا مرا به این اتاق رانده اند تا خودشان تحفه مرا آماده کنند و بعد بیاورند و زیر درخت کریسمس بگذارند. من حق ندارم ببینمش. هر چند لحظه بعد صدا می کنم: میتوانم بیایم. ستیفنی به شوخی داد می زند: نه، نه، نه..
این چند روز اخیر احساس شادمانی و رضایت می کنم. شادمانی، آهسته و رخوت آور زیر رگ هایم می دود. باخانواده میزبانم، در میان کسانی هستم که میدانم دوستم دارند و من هم دوست شان دارم. رابطه ما پر محبت و مسئولانه است. در این سه سال، پیوندی عمیق میان من و این خانواده به وجود آمده است. ستیفنی، زنیست بسیار باهوش، بسیار مهروز، فرزانه و مسئول. مارک، شوهرش، مردی متین، مهربان و آرام است. بن، پسرشان، 13 ساله است و بسیار کتاب دوست دارد، شوخ، تیزهوش و پرمطالعه است. انا، خواهرکم، 8ساله، دختری نازنین، پر محبت و بسیار زیباست. انا در چین به دنیا آمده است و وقتی نوزادی بود مارک و ستیفنی او را به عنوان فرزند خوانده به امریکا آوردند.
وقتی برای رخصتی به خانه شان، خانه مان، می آیم، بسیار بازی می کنیم. دوباره کودک میشوم. انا و بن، شهرزاد بزرگسال را به رسمیت نمیشناسند. به همدیگر افسانه می گوییم، چشم پت کنان می کنیم، در حیاط دنبال هم می دویم، به سفرهای خیالی می رویم، ماجرا جویی می کنیم، دزد های دریایی و قهرمانان قصه های قدیمی میشویم، یخمالک می کنیم، برف بازی می کنیم. برای انا کتاب قصه میخوانم، او برای من می خواند. در گفتگو های مان از یک قصه به قصه دیگر می جهیم، از یک شخصیت خیالی به شخصیت خیالی دیگر (در حال حاضر ماموریت مان حمله به رهبر گروه بدکاران از راه آشپزخانه سلطنتی است).. وقتی در جریان یک ماموریت هستیم، گفتگوهای ما گیج کننده و برای دیگران غیر قابل فهم است. ما از گیجی اطرافیان مان بیشتر لذت میبریم و با لحنی راز آلود سخن می گوییم. شبانه در اتاق انا میخوابم، او زود به خواب می رود و زود بیدار میشود. 6:30 صبح آهسته مرا صدا می زند. بیدار میشوم اما خودم را به خواب می زنم. بعد که می بینم در تنهایی دلتنگ می شود،صدایش می زنم. زیر لحافم می خزد و برایم قصه می گوید. خواب هایش را، برنامه هایش را برای روز. برایم کتاب قصه میخواند. ( امروز صبح چهار داستان کودکانه را برایم خواند تا مرا خواب نبرد).
مهرورزیدن به کودکان و محبوب آنهابودن به تخیل، حوصله و عشق نیاز دارد. باید آماده باشی همه حرفهایشان رابشنوی. برایشان وقت داشته باشی. در خیالپردازی هایشان و بازی هایشان شریک شوی. بگذاری با تو بازی کنند. از مسخره بودن، مسخره شدن نترسی. حساس و مراقب باشی. باید حوصله داشته باشی، بسیار. به خواسته هایشان توجه کنی. قصه های طولانی شان را گوش بدهی. باید واقعا عاشق شان باشی، و گرنه، بسیار زود می فهمند. یک لحظه عصبانیت، یک بی اعتنایی، آنها را می رماند. ولی وقتی محبتشان را جلب کنی، توجه شان را.. خوشبختی. چون صادقانه و بی ریا تو را دوست دارند و این را پنهان نمی کنند. چون تا بی نهایت، برای همیشه، بی خستگی حاضرند با تو بازی کنند و به تو در مورد زنده گی و بازی بودنش بیاموزند. چون میگذارند دنیا را از چشمان آنها ببینی، دنیایی تازه و رمز آلود را که وقتی بزرگ شدی، گم کردی.
و بازی، بازی خوب است. گاهی خوب است بازی کنی، بدوی، بخندی، پنهان شوی، مشغول شوی و خودت را نزدیکتر به طبیعت، به زمین، حس کنی. خودت را در هزار و یک نقاب پنهان نکنی. با احساسات صادق باشی. در آنی واکنش نشان دهی. خودخواه و کودک و بازیگوش باشی. قهر کنی، آشتی کنی.
خیالپردازی هم لذتبخش است. پشت میز نان نشستن و با بال های خیال به دورترین جنگل ها رفتن، به عجیبترین سیارگان سفر کردن، شاهدخت شدن، دزد شدن، راهزن شدن، مهربانت می کند، بزرگت می کند، شادمانت می کند...
من باید بروم. وقت تمرین اسکی است و انا صدایم می زند: شهر، بیا، شهر، شهر..
بازیگوش بمانید
۴ نظر:
سلام شهرزادخوب
خاطرات شما خیلی جذاب وجالب است. زنده باشی.
سلام شهرزاد گرامی
دنیای کودکان دنیای صداقت و بی ریایی است. از یک لحاظ کاش دنیای همه مثل دنیای کودکان باشد. صداقت، بی ریایی و اخلاص.
صداقت صداقت و اخلاص
سلام
برای شما هنوز خیلی زود است که کودکی ها را با این شدت دوست داشته باشید!
سلام شهرزاد عزیز
اکثر آدم ها - من شامل- از کنار لحظه ها عبور می کنند. در نوشته های تو همیشه یک چیز روشن است : هنر درآمیختن با لحظه ها را داری و در روایت کردن شان کامیابی. چه بهتر از این. شادکام باشی.
ارسال یک نظر