۱۳۸۷ آذر ۱۸, دوشنبه

از سر دلتنگی... (نوشته ای از نورجهان اکبر)



سلام به همه،
این شهرزاد است... فقط میخواستم بگویم که من مصروف آخرین هفته صنف ها هستم و هفته آینده هم امتحان دارم، اما عید شما مبارک.. امیدوارم شادمانی مهمان دل هایتان باشد...

و نوشته ای از خواهرم نورجهان که دانش آموز صنف یازدهم در مکتبی در پنسلوانیاست و تازه به این کشور آمده است:

احساس می کنم که بسیار وقت است نخندیده ام. بسیار وقت است گم شده ام و در هیچ جای و زمان نمی توانم خودم را بیابم. نمی فهمم کی از آینه به من لبخند می زند. این تبسم من نیست. من اگر می خندیدم برای این بود که بخندم. من به خدا، به دنیا، به خود و حتی به تو می خندیدم. بهانه نیاز نداشتم برای خندیدن. حالا با فیلم های کمیدی و سریال friends می خندم و بعد ساعتها گریه می کنم چون می دانم این من نیست. می ترسم از همه چیز. از اینکه دیگر هیچ وقت خود را نیابم و این بیگانه در من خانه کند و درونم را مملو از خنده های دروغین کند. می ترسم این بیگانه وجودم را فتح کند.

نادر می گفت خیلی بلند می خندم. مادر ملامتم می کرد. اما من با شنیدن آن خنده از وجود خودم مطمئین می شدم. بیگانه قوی تر می شود و من گم می شود. فراموش می شود. من خیلی وقت است نخندیده است. نه گریسته است.

از دور صدای هق هق من را می شنوم. مانند کودکی است که در نوتیه بازار گم شده باشد. مانند کودکی که هیچ کس زبانش را نمی داند. هق هق من مملو از سادگی، عشق، و پاکی است. مملو از دردی کودکانه. مملو از پشیمانی ها پی هم. هق هق من گوشهایم را پر می کند. چشم های من در بازار نوتیه به دنبال چهره ای آَشنا به چهار گوشه سفر می کنند. دستهای من دستهای مهربان را می خواهند که موهایش را نوازش کند. او به دنبال چشم های است که بتواند ساعتها به آنها خیره شود. من می خواهد آینه ای بیابد که در آن لبخندش را ببیند. من میخواهد پیش پدر برود و ساعتها روی شانه او گریه کند. و خانه را با صدای هق هقش پر کند. من می خواهد سفر کند. می خواهد جائی برود که بیگانه به او نرسد. میخواهد جدا شود از همه کس. از همه چیز. از هر چیزی که خودش نیست. من می خواهد جائی دور سفر کند. من می خواهد همرای جلال نزدیک دریای کابل برود و قورباغه ها را تماشا کند. و باور کند که چوچه های قورباغه ها ماهی استند. صدای من ماه هاست حبس شده است. من می خواهد آواز خودش را بشنود. می خواهد بخواند. بلند بخواند. من از نوتیه بازار بیزار است. از فاصله نوتیه بازار تا سرک گلبرک بیزار است. من از همه بیزار است. از خودش بیزار است. من از خدا بیزار است. از باور به این خدای کاغذین بیزار است. من از همه کس بیزار است. من از جگجیت سینگ بیزار است. از صدای او می ترسد. می ترسد خود را به خاطر بیاورد و پی ببرد که همه چیز را از دست داده است. صدای جگجیت همیشه با دانه های اشک می آید. من حس می کند هر قطره اشک از دلش جدا می شود. من هر قطره را لمس می کند. دستانش تر می شوند. من از این اشک ها بیزار است. چشمانش به جستجوی دستمال سطح میز و اطراف اطاق را می پیماید.

نورجهان

۸ نظر:

Zubaida گفت...

Afareen ma jan
!

pari

ناشناس گفت...

salam va tabrik be shoma in hid ra migim bahane khobist ta be ham va ba ham bekhandim har chand az dor.nader

ناشناس گفت...

your profile picture is so scary

ناشناس گفت...

سلام
عید شما مبارک.
امر شما اجرا شد.

ناشناس گفت...

شهرزاد عزیز سلام
واقعن در نوشتن بسیار توانا هستی من که از پائین تا بالای سایت را خوندم بسیار لذت بردم من فکر میکنم نویسنده بسیار خوب و موفقی خواهی شد چون انشاء بسیار گیرائی داری . برای خودت و پدر و مادره گرامیت ارزوی بهترینها رو دارم در ضمن با کمال پوزش اینو بگم شمع را پف نمیکنند بلکه فوت میکنند شاداب و سلامت باشی God bless you

ناشناس گفت...

سلام شهرزاد عزيز
عيد را براي همه تان تبريك مي گويم
نوشته نورجهان هم مانند شما زيبا بود
موفق باشيد

ناشناس گفت...

درود شهرزاد
و نور جهان؛ شاید آدم بزرگ شدی، من نوت را بیاب.

ناشناس گفت...

سلامی صبحگاهی
نورجهان عزیز، قشنگ نوشته ای. تشویش نکن. تو خود را میابی. به وقت نیاز داری.