۱۳۸۷ آذر ۲۵, دوشنبه

امتحان، ترس و بی تابی

سلام...

امتحانات رسیده و زمان عجیب و غریب شده است... وقتی مانیتور کمپیوتر در برابرم هست و به پرسش ها نگاه می کنم، هیچ چیز، هیچ چیز از ذهنم نمی گذرد و زمان کند میشود. به خود می گویم ساعت سه دنبال چای خواهم رفت و برای چند دقیقه به پرسش ها، به امتحان، فکر نخواهم کرد.. اما دقیقه ها آنقدر کند حرکت می کنند که حس می کنم زمان متوقف شده است.. حس می کنم این چند روز اخیر آمادگی برای امتحان طولانی ترین روزهای ترم بوده اند... ساعتی بعد در آشپزخانه وقتی منتظر جوش آمدن آب هستم و به یاد تعداد مقاله ها و امتحان هایی که باید تا پایان هفته تمام کنم می افتم حس می کنم زمان بسیار کم است، زمان برای کار آنقدر کم است که ترس از دست دادنش، ترس تمام شدنش، نفسم را بند می آورد و فلجم می کند....

امتحانات... از امتحان می ترسم. سرعتم پایان می آید و کار زیاد میشود. در این یک هفته آخر، باید چهار مقاله مینوشتم. یکی را تمام کرده ام، یکی نیمه تمام است و دو تا از مقاله های طولانی را هنوز شروع نکرده ام... و فرصت، فرصت بسیار کم دارم

بدترین چیز هفته امتحانات، حس فلج شدگی است که به من دست میدهد. پیش از شروع یک نوشتن یک مقاله یا خواندن یک کتاب برای امتحان ترسی عجیب در دلم می نشیند، تب می کنم، تنبلی می کنم، ساجق می جوم، چای می نوشم، دراز می کشم، بلند می شوم، داد می زنم... پشت کمپیوترم می نشینم و یکباره به یاد یک دوست قدیمی می افتم که باید برایش بنویسم، با مویم بازی می کنم، اطاقم را پاک می کنم، وبلاگ می خوانم، به چیزهای احمقانه و فراموش شده فکر می کنم...

برای اینکه حس مفیدیت کنم، کتاب دیگری را میخوانم، رمان میخوانم ( سال گذشته در جریان امتحانات رمان های "زنان بدون مردان" و "روسپیان سودازده من" را خواندم)، در وبلاگ می نویسم، به جای اینکه نوشتن را شروع کنم سه مقاله بی ربط به موضوع را که قبلا خوانده ام دوباره مرور می کنم..

رسامی می کنم... تصویر انسان های غول نما را می کشم.

عجیب احساس تنهایی می کنم. احساساتی میشوم. شجریان میشنوم. به صدای سیواره نظرخان گوش می دهم.

مولانا میخوانم. دنبال آهنگ های نصرت فتح علی خان می گردم.

قران شریف را باز می کنم و گریه ام می گیرد.

ده بار آهنگ "م مثل مادر" را میشنوم

ده بار آلبوم "سنتوری" را میشنوم.

در کالج رسم است شب قبل از شروع امتحانات همه دختران بیرون میروند و جیغ می کشند تا کمی از فشار و ترس احساس رهایی کنند.. میروم با آنها داد می زنم...

بعد آهسته آهسته، متمرکز میشوم. ساعت ها پشت کمپیوتر می نشینم، بدون غذا، چای و خواب... مینویسم، اصلاح می کنم، بلند بلند میخوانم، صورتم را با آب سرد می شویم، برمیگردم، باز مینویسم، میخوانم، می گذارم اشک ها روی صورتم بلغزند و مینویسم. یک مقاله را تمام می کنم و بی وقفه کار روی دیگری را شروع می کنم. جهانم را محدود به مانیتور کمپیوترم می کنم و وقتی بر میخیزم که تمام کرده باشم و همه عضلات بدنم برای سه روز دیگر درد می کنند...

روش کاملا بیهوده ایست.. اما تا زمانی که ازبند ترس آزاد نشوم زندانی این روش خواهم ماند...

برای امتحاناتم، دعا کنید لطفا.

شهرزاد

۷ نظر:

ناشناس گفت...

سلام شهرزادخوب
من هم برایت آروزی موفقیت دارم. ولی من زیاد ازامتحان نمی ترسم وفکرمی کنم کاری بدی است. آدم بایدازبعضی چیزهاترسیدوترسیدن دراین مواردفکرمی کنم به نفع تمامی شود. چون باعث آمادگی بیشترمی شود. بدورد

ناشناس گفت...

سلام شهرزاد عزیز آیا در یاهو مسنجر ادرس داری؟ برایم آدرست را بگذار.لطفا.خواهرت

ناشناس گفت...

سلام
من از هر امتحانی که می ترسیدم در آن کامیاب می شدم و از امتحانی که هیچ نمی ترسیدم برعکس...
از امتحان زندگی هم نمی ترسم!

ناشناس گفت...

salam va omidvaram emtehanat ra khob begzaranid. agar be dohaye ma shoma omid darin bashe doha mikonim ama man omidvar nistam be doham khili vaghte dorost kar nemide va dorost az ab dar nemiyad . shokhi bod goftom ta kami bekhandin va ziyad be khodetan sakht nagirin bashe .nader

Shaharzad گفت...

سلام
آدرس یاهویم
shaharzadakbar@yahoo.com

ناشناس گفت...

سلام شهرزاد جان عزیز
شما موفق میشوید چون با استعدا استید.
پیروز باشید.

ناشناس گفت...

سلام شهرزاد

مه خو با این فرض دعا می کنیم که تو برای کامیاب شدن نه به دعای دیگران محتاج استی و نه باید هم باشی تو نیرومند تر از آن استی که برای کامیاب شدن از دعای دیگران مدد بجویی به هر حال موفق باشی و شادمان من مطمین استم که در همی صفحه درست چند روزک بعد می نویسی که امتحانات تمام شد و من هم با موفقیت تمامش کردم ...