۱۳۸۷ مهر ۲۳, سه‌شنبه

دو روز حیرت انگیز... بخش دوم


دومین روز دیرتر شروع شد. این بار گردش را بدون گری از کالج من آغاز کردیم. تبسم را کنار دریچه بردم و در سکوت و آرامش صبح یکشنبه، هر دو در زیبایی طبیعت غوطه ور شدیم..

ساعت 12 بود که گری آمد و باز روانه شدیم. به معبد بودایی صلح رفتیم. زیبایی معبد یکبار دیگر مرا شگفت زده کرد -سال گذشته هم به این معبد رفته بودم-. در معبد به بودا اندیشیدم و به قدرت ایمان... قدرتی که میتواند گاهی ویرانگر باشد، ولی گاهی زیباترین آثار هنری را خلق کرده است. چند نفر دیگر هم به دیدن معبد آمدند، امریکایی ها، یک زوج جوان و زیبا، یک زوج میانسال، و دختری متبسم که چپ و راست عکس می گرفت. من و تبسم از بزرگی این کشور حرف زدیم، از مدارایی که گاهی در این فرهنگ می بینیم و از تنوع زیبا ادیان و گروه ها.

از میانه باغ ژاپنی قدم زدیم، کمره را روی زمین گذشتیم و آماده کردیم تا عکس هر سه ما را بگیرد. گری از تاریخ معبد گفت و تبسم با شادمانی و شگفت زدگی به اطراف خیره شده بود. از این که فرصت یافتم در نخستین تجربه های او در این کشور بزرگ و عجیب شریک باشم، احساس خوشبختی می کردم.

بعد رفتیم به کالج امرست و گری با مهربانی و شیطنت یاد آوری کرد که در این کالج عده قابل توجهی از "آقایان قد بلند، زیرک، تحصیل کرده و پولدار" را میتوان یافت. از رهنمایی اش تشکر کردم و گفتم قبلا در مورد این مسئله میدانستم ولی این واقعیت برای جلب نظرم به این کالج کافی نیست. از کنار مجسمه رابرت فراست، شاعر امریکایی گذشتیم و در مورد امیلی دیکنسون حرف زدیم و اینکه چگونه هر دو در این بخش امریکا درس خواندند و زندگی کردند...

برای یک "تجربه خالص امریکایی" گری ما را برای بازی مینی گلف برد.. هر دو بهتر از من بودند و تبسم بسیار از بازی خوشش آمد. گری گفت دانستن بازی گلف برای سیاستمداران ضروری است و گاهی گفتگو و مذاکره را تسهیل می کند!! در زمان بازی، هر سه احساس نیرو و شادی می کردیم و بسیار خندیدم.

از آنجا به دیدن زوجی از دوستان گری رفتیم، این زوج که اصلا از انگلیسی های افریقای جنوبی هستند، مادر و پدر چهار تا از زیباترین کودکان جهان هستند... دختران شان زیباترین کودکانی هستند که من در عمرم دیده ام. در خانه شان به شیوه انگلیسی چای و کلچه خوردیم و از تجربه های دانشجویان خارجی حرف زدیم. تمام مدت من با شگفت زدگی به لهجه شیرین کودکان شان گوش دادم و تلاش می کردم بیشتر با آنها حرف بزنم.

برای نان شب باید چهار ساعت سفر می کردیم و به خانه سالی می رفتیم. او زنی میانسال است که پسرش را در حمله تروریستی 11 سپتامبر از دست داد و حالا اندوهش را با کار برای کودکان و جوانان افغان به شادمانی و معجزه مبدل کرده است. سالی مسئول یک مکتب و یک یتیم خانه در وردک است، بارها به افغانستان رفته و چهار سال است که میزبان دانشجویان افغان است.

در خانه سالی، نعیم، دانش آموز جوان افغان را دیدیم. دوستم کریمه هم با مادر و پدر خوانده امریکایی اش آمده بود. دیوید ادواردز، مردمشناس و استاد دانشگاه که تخصصش در حوزه افغانستان هست هم آنجا بود -من نزدیک بود از شادمانی خیز بزنم-... چای خوردیم، حرف زدیم، ترس ها و نگرانی های خود را در میان گذاشتیم، و امیدهای خود را. گاه گاه در جریان گفتگوی ما در مورد افغانستان، در چشم یکی ما اشکی می درخشید، گاهی هم خندیدیم و بسیار از همدیگر روحیه گرفتیم.. در پایان شب من خسته، اما شادمان تر، سپاسگذارتر و امیدوارتر بودم...

من در این کشور از خیلی ها مهماننوازی دیده ام، لطف و مهربانی و همدلی دیده ام.. و بسیار کم، بسیار نادر شاهد نامهربانی بوده ام. در راه برگشت به کالج، بعد از آن که تبسم رفت، به این فکر می کردم که وقتی بخیر برای همیشه به خانه برگردم، سخت دلتنگ این مهربانی خواهم شد.. دلتنگ این قلب های مهربان، آغوش های گرم، دلتنگ زیبایی شگفت انگیز خزان، حس آرامش و صلح، دلتنگ چیزهای ساده ای چون بازی گلف، یا رقص در میان درختان خواهم شد.

....

شادمان باشید...

۴ نظر:

ناشناس گفت...

سلام شهرزاد گرامي
خيلي خوب

ناشناس گفت...

بازسلام
موفق وکامگارباشید

ناشناس گفت...

سلام
خانه نو مبارک باشد.
هر زمان نو می شود دنیا و ما
بیخبر از نو شدن اندر بقا
امید که اینجا هم خوش بگذرد و چنان بنویسید که تا حال می نوشتید.

ناشناس گفت...

سلام
خانه ی نو مبارک