۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

در آن شام مهتاب...


در سکوت و تنهایی از پنجره اتاقم زیبایی حزن انگیز شام را تماشا می کنم. ماه پیدا نیست ولی ستاره ای از دور می درخشد. هوا سرد است وگرنه بیرون میرفتم. اینجا در گرمای ملایم اتاق با پیاله چای در کنارم لذت بردن از زیبایی شام آسانتر است. من هم که راحت طلب..
تمام بعد از ظهر پشت کمپیوتر بودم و درس میخواندم. خسته ام. حس می کنم مغزم کاملا راکد مانده است. ولی هنوز خیلی کار دارم و باید در چند دقیقه دیگر به پشت کمپیوترم برگردم و کار روی تقاضانامه ماستری را شروع کنم.
شام خاطرات گذشته را در من بیدار می کند. خاطراتی که حالا در اینجا بسیار دور به نظر می رسند ولی هنوز زنده اند. خاطراتی که آنقدر از آنها دورم که حرف زدن در موردشان آسان شده است، ولی هنوز آنقدر دور نشده اند که از یاد ببرمشان.
..........
شام زیبایی بود. من و آزاده قدم در سالنی زنده با صدا و نور و غلغله گذاشتیم. بیروبار بود. در هر گوشه ای گروهی مشغول گفتگو و خنده بودند. صدای موسیقی بلند و تا اندازه ای آزار دهنده بود. آزاده با چشمانش به دنبال میزی خلوت می گشت. گوشه ای را انتخاب کردیم و منتظر خواهرم پری و دوستانش ماندیم.
آزاده لبخند کمرنگی به لب داشت. آهسته دستانش را بالا برد تا زلفش را کمی عقب ببرد. خرمن مو روی شانه هایش ریخته بود. با این لباس نقره ای، مثل پاره ای از مهتاب شده بود. یکشبه بزرگ شده بود و بانویی به نظر می آمد، نه آن دخترک رنگ پریده، محجوب و بی سلیقه همیشگی. دیگر او شبیه من نبود. او بانویی شده بود و من، دوست همسن و سالش، در پختگی و بلوغ، انگار سالها از او عقب مانده بودم.
در گوشه ای که ما بودیم، الحمدالله، صدای موسیقی آنقدر نزدیک نبود، به وجود این هم گفت و شنود دشوار بود. باید بلندتر از معمول حرف می زدیم تا همدیگر را بشنویم. من سپاسگزار موسیقی بودم، نمیخواستم حرف بزنم، آخر از چی حرف می زدم؟ چگونه آزاده را....؟
پری و دوستانش به ما پیوستند و اندکی بعد وقت صرف نان شد. در غیاب موسیقی،میتوانستیم نان خود را در آرامش صرف کنیم. آزاده مسئولیت میزبانی را به عهده گرفت، تمام مدت گفت و خندید و خنداند. من با تحسین و شگفت زدگی به او خیره شده بودم، به او که درد خوذ را با شادمان کردن دیگران می پوشانید.
بعد از نان و مدتی ساز و آواز، آمدن عروس و داماد را اعلام کردند. سالن تاریک شد و عروس و داماد همگام با نور از پله ها پایین آمدند. هر دو زیبا بودند. همه به آن دو نگاه می کردند و من از زیر چشم به آزاده. به آزاده که مردی را که سالها پنهانی دوست داشت از دور تماشا می کرد. مردی که او میخواست در کنارش بیایستد، در کنار دیگری ایستاده بود. در چهره آزاده، غم را دیدم، غمی چنان عمیق، انگار کودک خود را از دست داده باشد. اما غم به زودی جای خود را به آرامش داد. آرامشی تحسین بر انگیز.
آنشب، شب آزاده بود. او خندید، همراه با پری و دوستانش رقصید و میزبانی کرد. شاید بیشتر از همه به او خوش گذشت. من که سالها شاهد مهر پنهان او بودم، شاهد گریه های شبانه اش، من که بارها او را به خاطر غرورش ملامت کرده بودم، به خاطر اینکه مهرش را از محبوبش پنهان می کند، آنشب شگفت زده به تماشای آزاده نشستم.
بعدها از آزاده در مورد آنشب پرسیدم، و اینکه آیا بدون مهر آن یار، احساس خلاء نمی کند؟
برایم نوشته بود: " گاهی باید برای بزرگ شدن، روی قلب خود پا گذاشت. آنیکه من می پنداشتم دوست دارم با آنیکه آنشب داماد شد، فرق داشت. دو انسان متفاوت بودند. من ساده لوحانه در ذهن خود بتی ساخته بودم و میپرستیدم. وقتی او را دیدم، آن بت شکست. "او" ی واقعی به آن اندازه که من فکر می کردم به من نزدیک نبود، آنگونه که فکر می کردم در مورد من نمی اندیشید. "او"ی واقعی خوب بود، مهربان بود، تحصیل کرده بود، اما اگر "او"ی من میبود، میتوانست زیبایی درونی مرا ببیند، پاس بدارد و به آن مهر بورزد.
حالا با خود می اندیشم که چرا او را دوست داشتم؟ من او را دوست نداشتم، من نیاز خود را د وست داشتم و تصور خود را از عشق. عشق را معجزه ای میدانستم که ختم همه تلخکامی هاست. اشتباه کرده بودم. عشق تعهد، مسئولیت پذیری و حوصله است. اگر من بدون فهم این نکته با او ازدواج می کردم، کاخ عشقم در دو سه ماه اول می ریخت و بعد من تلخکام و خسته و قهرآلود یک عمر از روی ناچاری با او زندگی می کردم. من همه اینها را مدیون آن "َشکست" و آن شب هستم.
پرسیده ای که احساس خلاء نمی کنم؟ نه، چون نیازی که فکر می کردم واقعیست، تخیلی بود. من برای شادمان زیستن نیازی به یک عشق تخیلی ندارم. اگر عشق بورزم هم نه برای پر کردن یک خلاء، بلکه برای قدردانی از زیبایی و خوبی محبوبم خواهد بود. خلای زندگیم را هدفم که ایجاد شادمانی برای دیگران است، پر کرده است. کمکم کن در این راه استوار بمانم"
آزاده حالا در کنار درس، با یک موسسه محلی برای ارتقای کیفیت مکاتب دخترانه کار می کند. گاهی به او حسودی می کنم، در پشت سر گذاشتن توهمات نوجوانی، بسیار جلوتر از من حرکت کرده است.
شهرزاد

۵ نظر:

ناشناس گفت...

unssdear shahrzad
your update was much meaningful.your idea has powerful logic.

best regards

ناشناس گفت...

سلام شهرزاد گرامی
نمیدانم این حروف unss را که در تایید کلمه نوشته بودم به کلمه dear اضافه شد. معذرت می خواهم.
موفق باشید

ناشناس گفت...

سلام شهرزاد عزیز
ازدرس خسته شده بودی ازپشت کامپیوترخیستی وامدی کنارپنجره، تماشامی کردی.بعددوباره باید برگردی چون روی درخواست ماستری خودکارمی کنی.
فقط همین قدرخواندم حالی دیگری به من دست داد.خوش به حالت شما ازخوش وقت ترین انسان های این سرزمین هستید.اگردردانشگاه کابل می بودید شایدسرنوشت بهتراازمانمی داشتید.ازاینکه میخواهی ماستری خودرابگیری وروی ان کارمی کنی قلباًخوش شدم.ولی درافغانستان دراین نظام بروکراتیک آدم حیران میماندچه بکند.برای درخواست ماستری درهرجاوهرکشوری که باشدسندتحصیلی رابه زبان انگلیسی میخواهد واگربخواهی که آنرابگیری بایدحداقل یکماه زحمت بکشی وانهم نه به آسانی بلکه باید واسطه هم داشته باشی.خوب دراین صورت گرسنه میمانی وهم وظیفه ات راازدست می دهی.بازهم درشرایط فاسد واسطه درکاراست که تاکارپیداکنی.شاید بعد یکسال.امیدکه خسته نشده باشی وبه امیدکه درخواست شمابرای ماستری نیزمورد قبول واقع شود.

ناشناس گفت...

مشرقی گرامی..
من احساس خوشبختی می کنم که میتوانم درس بخوانم و ادامه تحصیل بدهم و.. و از سویی با تمام وجودم آرزو می کنم این امکانات برای همه انسان های علاقمند در سراسر جهان مهیا میبود. آموزش باید یک حق باشد، نه یک امتیاز.. اگر دنیا جای عادلانه تری برای زندگی میبود شما نباید اینقدر برای درس خواندن سرگردان میشدید.. اما افسوس.. باز هم مطمئنم که شما با امید و پشتکار ادامه می دهید.

به آرزوی شادکامی تان
شهرزاد

ناشناس گفت...

سلام شهرزاد نازنینم...خوبی؟دعا میکنم ماستریت را هم همانجایی که دوست داری بخوانی...واینکه من هم به تو افتخار میکنم عزیز دلم..الان داشتم نوشته خانم باختری را می خواندم که پرویز کامبخش را به بیست سال زندان محکوم کرده اند..وناخوداگاه خودم را جای او گذاشتم...اوهم هم سن وسالهای خودمان است...به این فکر کردم که الان دارد به چه فکر میکند...نکند روحیه اش را باخته باشد...واینکه اگر جای او بودم چه میکردم؟....نمیدانم..گاهی خبرهایی از افغانستان دل ادم را ÷اره میکند..
وقتت خوش عزیزم