سلام. نخست به صفحه جدید خوش آمدید. وبلاگ همان وبلاگ سابق است، یعنی ناحق امیدوار نشوید که من بهتر خواهم نوشت و پرکارتر خواهم بود و موضوعات جدیتر را... نه،.. فقط به این دلیل به بلاگ سپات آمدیم که ویروس های رنگارنگ بلاگفا کمی آزار دهنده بود.
و بعد، اینکه این هفته دیرتر بروز شدم، دلیل خوبی دارد. مصروف مسافرت و دید و بازدید بودم و فوق العاده بود.. و حالا میخواهم برایتان بگویم چگونه گذشت و چرا فوق العاده بود
...............
ماجرا شام جمعه شروع شد، یا نه، اصلا بسیار پیشتر از آن، در کابل بود که این سفر را برنامه ریزی کردیم. یا اگر بخواهیم دقیق ریشه یابی کنیم حتی پیشتر از آن زمانی که من برای نخستین بار دوستم گری را دیدم و... ولی برای حالا، از کابل شروع می کنیم.
در کابل بود که گری دوستم به خانه ما آمد و بیشتر با خانواده آشنا شد و بیشتر حرف زدیم. همان زمان بود که تصمیم گرفتیم در زیباترین فصل این منطقه، در خزان، با چند نفر از دانشجویان افغان و دوستان امریکایی دو سه روزی به سفری در اطراف منطقه برویم و زیبایی رنگین خزان را همه با هم مهمان شویم.
من به کالج برگشتم و گری هم چند هفته بعد از راه تاجیکستان و ترکیه و روسیه و انگلستان، با موتر و ریل و کشتی، بلاخره به خانه اصلی خود در امریکا برگشت. روز چهارشنبه زنگ زد و گفت رسیده است. دیرتر شب جمعه زنگ زد و پیشنهاد کرد سفر را از روز شنبه ساعت 5 صبح آغاز کنیم. من هم به دوستم تبسم زنگ زدم و خبرش کردم که فردا در ورمونت دنبالش خواهیم آمد، بعد اطاقم را پاک کردم و حمام کردم و خودم را وادار کردم بخوابم تا فردا صبح....
و صبح با گری از میانه مه و با همراهی درختان سفر کردیم و به ورمونت رفتیم. از کنار لوحه های که عکس آهو داشتند گذشتیم و گری مرا از احتمال تصادف با گوزن ها ترساند (کمی). تمام راه در مورد دین حرف زدیم و افغانستان و انتخابات امریکا.. و من کمی غمگین شدم که او زیاد در مورد اوباما خوشبین نیست..
در دو طرف جاده زمین رنگین کمانی وسیع و گسترده و خیره کننده می نمود. درختان با برگ های زرد، سرخ، نارنجی. تپه های پر درخت، سبزه، و اینجا و آنجا آبی دریا، گذر پرشتاب یک دریاچه، چند تا پرنده زیبا.
تبسم در کنار جاده ای در دانشگاه منتظر ما بود، شادمان و آماده و چون همیشه زیبا. در راه برگشت گری دوبار راه را گم کرد، ولی گم شدن در میان آن همه زیبایی نشانه ای از رحمت می نمود. و من و تبسم از دشواری روزهای نخست غربت گفتیم، از تجربه های نو، چیزهای ترسناک، چیزهای عجیب.. تبسم تازه رسیده ولی بسیار زود به اوضاع مسلط شده و کنجکاو ولی آرام به نظر می آید.. شادمان شدم.
وقتی بلاخره، بلاخره، بعد از گم شدن های متعدد دوباره به شهرک " امرست" آمدیم، مادر گری منتظر ما بود. اولین بار بود می دیدیمش و از همان نخستین لحظه ما را با مهربانی خود مبهوت کرد. برای ما کلاه های لبه دار داد که بپوشیم و همه در کنار هم خندان رفتیم تا جایی برای نشستن بیابم.
بعد مادر گری سفره غنی خود را هموار کرد، با انواع خوراکی ها. زیباترین بشقاب ها و دستمال ها و سفره. یک شمع و گوگرد. بعد گردنبندی به گردن من و گردنبندی به گردن تبسم آویخت، ما را به امریکا خوش آمدید گفت، تاجی بر سرمن و تاجی بر سر او گذشت و چند عکس خنده دار گرفتیم. سلیقه و دقتش شادی آفرین بود. نان را با حضور گدی (یا مجسمه پلاستیکی؟) اوباما، یک قطعه عکس برادر گری ودوست دخترش و باد بازیگوش صرف کردیم.
پیاده روی طولانی در جنگل. خسته به خانه دوست گری آمدیم. در میانه حیاط آتشی افروخته بودند. با شربت و شیرینی از ما پذیرایی کردند. در هوای کمی سرد کنار آتش نشستیم و جولانگری ماه را تماشا کردیم. دو پسرک بازیگوش خانواده با شوخی هایشان ما را سرگرم کردند.
دیر شده بود، گری ما را به کالج رساند. من و تبسم اندکی بیدار ماندیم و چای نوشیدیم. از مهربانی دوستان گری گفتیم، از زیبایی شگفت انگیز خزان، حس خوب سپاسگذاری. بعد در سکوت و تاریکی، آرام آرام و قصه کنان به خواب رفتیم تا برای ماجراهای روز بعدی آماده باشیم.
و قصه هنوز ادامه دارد.. یک روز دیگر...
تا آنزمان.. خدا نگهدار
شهرزاد
و بعد، اینکه این هفته دیرتر بروز شدم، دلیل خوبی دارد. مصروف مسافرت و دید و بازدید بودم و فوق العاده بود.. و حالا میخواهم برایتان بگویم چگونه گذشت و چرا فوق العاده بود
...............
ماجرا شام جمعه شروع شد، یا نه، اصلا بسیار پیشتر از آن، در کابل بود که این سفر را برنامه ریزی کردیم. یا اگر بخواهیم دقیق ریشه یابی کنیم حتی پیشتر از آن زمانی که من برای نخستین بار دوستم گری را دیدم و... ولی برای حالا، از کابل شروع می کنیم.
در کابل بود که گری دوستم به خانه ما آمد و بیشتر با خانواده آشنا شد و بیشتر حرف زدیم. همان زمان بود که تصمیم گرفتیم در زیباترین فصل این منطقه، در خزان، با چند نفر از دانشجویان افغان و دوستان امریکایی دو سه روزی به سفری در اطراف منطقه برویم و زیبایی رنگین خزان را همه با هم مهمان شویم.
من به کالج برگشتم و گری هم چند هفته بعد از راه تاجیکستان و ترکیه و روسیه و انگلستان، با موتر و ریل و کشتی، بلاخره به خانه اصلی خود در امریکا برگشت. روز چهارشنبه زنگ زد و گفت رسیده است. دیرتر شب جمعه زنگ زد و پیشنهاد کرد سفر را از روز شنبه ساعت 5 صبح آغاز کنیم. من هم به دوستم تبسم زنگ زدم و خبرش کردم که فردا در ورمونت دنبالش خواهیم آمد، بعد اطاقم را پاک کردم و حمام کردم و خودم را وادار کردم بخوابم تا فردا صبح....
و صبح با گری از میانه مه و با همراهی درختان سفر کردیم و به ورمونت رفتیم. از کنار لوحه های که عکس آهو داشتند گذشتیم و گری مرا از احتمال تصادف با گوزن ها ترساند (کمی). تمام راه در مورد دین حرف زدیم و افغانستان و انتخابات امریکا.. و من کمی غمگین شدم که او زیاد در مورد اوباما خوشبین نیست..
در دو طرف جاده زمین رنگین کمانی وسیع و گسترده و خیره کننده می نمود. درختان با برگ های زرد، سرخ، نارنجی. تپه های پر درخت، سبزه، و اینجا و آنجا آبی دریا، گذر پرشتاب یک دریاچه، چند تا پرنده زیبا.
تبسم در کنار جاده ای در دانشگاه منتظر ما بود، شادمان و آماده و چون همیشه زیبا. در راه برگشت گری دوبار راه را گم کرد، ولی گم شدن در میان آن همه زیبایی نشانه ای از رحمت می نمود. و من و تبسم از دشواری روزهای نخست غربت گفتیم، از تجربه های نو، چیزهای ترسناک، چیزهای عجیب.. تبسم تازه رسیده ولی بسیار زود به اوضاع مسلط شده و کنجکاو ولی آرام به نظر می آید.. شادمان شدم.
وقتی بلاخره، بلاخره، بعد از گم شدن های متعدد دوباره به شهرک " امرست" آمدیم، مادر گری منتظر ما بود. اولین بار بود می دیدیمش و از همان نخستین لحظه ما را با مهربانی خود مبهوت کرد. برای ما کلاه های لبه دار داد که بپوشیم و همه در کنار هم خندان رفتیم تا جایی برای نشستن بیابم.
بعد مادر گری سفره غنی خود را هموار کرد، با انواع خوراکی ها. زیباترین بشقاب ها و دستمال ها و سفره. یک شمع و گوگرد. بعد گردنبندی به گردن من و گردنبندی به گردن تبسم آویخت، ما را به امریکا خوش آمدید گفت، تاجی بر سرمن و تاجی بر سر او گذشت و چند عکس خنده دار گرفتیم. سلیقه و دقتش شادی آفرین بود. نان را با حضور گدی (یا مجسمه پلاستیکی؟) اوباما، یک قطعه عکس برادر گری ودوست دخترش و باد بازیگوش صرف کردیم.
پیاده روی طولانی در جنگل. خسته به خانه دوست گری آمدیم. در میانه حیاط آتشی افروخته بودند. با شربت و شیرینی از ما پذیرایی کردند. در هوای کمی سرد کنار آتش نشستیم و جولانگری ماه را تماشا کردیم. دو پسرک بازیگوش خانواده با شوخی هایشان ما را سرگرم کردند.
دیر شده بود، گری ما را به کالج رساند. من و تبسم اندکی بیدار ماندیم و چای نوشیدیم. از مهربانی دوستان گری گفتیم، از زیبایی شگفت انگیز خزان، حس خوب سپاسگذاری. بعد در سکوت و تاریکی، آرام آرام و قصه کنان به خواب رفتیم تا برای ماجراهای روز بعدی آماده باشیم.
و قصه هنوز ادامه دارد.. یک روز دیگر...
تا آنزمان.. خدا نگهدار
شهرزاد
۴ نظر:
خوب است، که از آن کلبهی درویشیات (!) به این جا کوچیدی. تبریک ما را هم بپذیر...
afareen
خوب است... خوش بگذرد... خزان اين روزها هر كجاي جهان زيباست... اين همه رنگ يك جاي نديده بودم... انفجارهاي كابل فرصت ديدن درخت ها را نمي داد... تا شور بخوري كه خزان...خزان... دست و پايت را يخ مي زند و مفهوم غالب همان زمستان است... همين است كه در افغانستان غالب مردم چار فصل نمي گويند... بيشتر مي گويند بار (بهار) يا زمستان... به اميد ديدار... خوش بادا
سلام شهرزادامیدوارم که زندگی باهمه مشکلات آن بازهم خوش بگذزد
بازهم تبریک این دریچه واین قالب جدید
سلامتی شماراخواهانم
ارسال یک نظر