۱۳۹۵ دی ۱۵, چهارشنبه

صلح گریزپا

حالا که صلح به درونش باز گشته بود، زن می خواست این پرندهء فراری را ماندنی کند ولی صلح کجا ماندنی بود؟
همین که پایش به کابل می رسید یا زودتر از آن همین که دوباره به نامه ها پاسخ داد و خبرها را می خواند این پرندهء شکوهمند بال می کشید و از ذهن و قلبش بال می کشید و می رفت. باز تقلای همیشگی آغاز می شد. همان تقلای همیشگی برای نیکی، حس ناکافی بودن تلاش هایش در برابر همهء نابسامانی ها و زشتی ها، عجز یاس آورش در مرهم بودن، آباد کردن، بهبود دادن.. 
آخر تو چی کاره ای زن؟ کی تو را وظیفه داد؟ زنده گی ات را کن. کتابت را بخوان. گاهی پیاده روی برو. با خودت مهربان باش. با مادر بیشتر چای بنوش. 
عدالت در جهان جاری ست و بی عدالتی هم. صلح و نبرد هم. زیبایی و زشتی هم و تو از کوچکترین ذره این کاینات هم کوچک تری. 
جهان دیوانه است و تاریخ منطق بخصوصی ندارد. تلاش های ما از قطره های دریا نیز کوچک ترند. 

و این که تو تلاش می گویی. کدام تلاش؟ آیا همه اینها برای گریز از حفرهء سیاهی نیست که در فراغت به تو خیره میشود و از تو پرسش های دشوار در مورد معنا یا بی معنایی زنده گی می پرسد؟

ولی باز هم.. چگونه دلش طاقت می کرد؟
و صلح، در روحی بی قرار، ماندنی نمی شد. 

۱۳۹۵ دی ۳, جمعه

«رنگ که به این قشنگی نیست»

یک ترانهء‌ ساده، یک ترانهء‌ معمولی. 
زن را برد به دنیای دور. دنیای عشق های نخستین. دنیای دلهره، اشتیاق و شرم. دنیایی که زن برای بار نخست خود را از چشمان یک عاشق می دید. در چهرهء‌ ساده خود زیبایی می یافت. از بازی پیراهن با بدنش لذت می برد.  دنیایی که در آن حتی خال های زن معنی یافتند و رنگ معمولی چشمش نیز دوست داشتنی شد. 

قبل از آن کسی به زن در مورد طنین دلنشین خنده هایش نگفته بود. کسی زلف هایش را عاشقانه بو نکرده بود. کسی با آن همه دقت به انگشتانش نگاه نکرده بود. 

بعد از آن هم. بعد از آن روزها دوباره به یکنواختی همیشگی خود برگشتند. زن ترانه های عاشقانه کمتر و کمتر می شنید. جهان دیوانهء مسئولیت زن را بلعید. 
حالا هزار سال بعد که زن در مرز میان سالی ست، حالا که دو کودک قد و نیم قد دارد، حالا که زن خود آراستن را وظیفه می داند و مدتهاست با مهر به خود خیره نشده، گاه گاه به یاد آن عشق نخستین ترانه می شنود. ترانه هایی که موسیقی ناب نیستند، ترانه های که دیگران شاید پیش پا افتاده و یا زیاد جوانانه بخوانندش. ترانه هایی که فقط می شود در خلوت شنید.
و زن مدیون آن عاشق نخستین ست که او را برای مدتی با زنانگی اش آشتی داد. 

۱۳۹۵ آذر ۲۰, شنبه

زن و باز نوشتن

زن سالهاست که خسته است. از خاک پایان ناپذیر کابل که روی میز، الماری و کتاب ها می نشیند، از  بیروبار دلهره زای سرک های شهر، از نگاه های هوس آلود و یا خشمگین، از فقر که چون لباسی به تن شهر آویخته است، از  انبوهء کثافات در انتهای کوچه، از حس مداوم نا امنی، ترس.

هیچ چیز خستگی زن را نمی چیند. نه صدای استاد سر آهنگ، نه بوی نعنای تازه، نه چای هیل دار، نه قصه های شبانه با همسر، نه پیاده روی در تپه های خاکی.

زن به نوشتن پناه می برد.

۱۳۹۴ مهر ۲۸, سه‌شنبه

"چنانش دوست می دارم... "

نمیدانم دقیقا چه زمانی اتفاق افتاد. کدام روز، دقیقه، یا لحظه. یا روزها، دقیقه ها، لحظات...
نمیدانم چون یکباره اتفاق نیافتاد. تدریجی بود. آهسته آهسته. دیوارهای درونم ریختند.  نقاب ها کنار رفت و همه چیز واقعی تر شد.
در شروع، فقط آنقدر دوستش داشتم که بدانم به او مایلم، می خواهم کنارش باشم، میخواهم دوستم بدارد، میخواهم بهترین ها را در مورد من بداند. 
آرام آرام، راضی شدم به اینکه بدترم را هم ببیند. گوشه های زخمی ام را. گوشه های ناخوشایند را.
بعد، محتاط و ترسیده، درمانده گی ام را نشانش دادم. احتیاجم را به مهرش. لحظات تنهایی خرد کننده ام را. ترسید. مرا رماند. اما دوباره برگشت. دوباره همدیگر را یافتیم و او نیز اندک اندک گوشه های دیگرش را به من نشان داد. 
و حالا، حالا فکر می کنم حتی آن سوی زشتم را دیده است. اجازه داده ام که ببیند. حداقل اندکش را. حرص را در من، حسودی را، نفرت را، مایه هایی از تعصب را.. و او مهربان بوده است. صبور بوده است. فهمیده است. 
و شاید هنوز، لایه های کشف نشده دیگر باقیست. 
اما هر چه بیشتر بی پرده می بیندم و می بینمش، بیشتر دوستش میدارم. هر چه بیشتر از همدیگر مراقبت می کنیم و با کاستی های همدیگر صبوریم، پیوند ما محکم تر می شود. 
نمیدانستم ازدواج فقط آغاز دوست داشتن است.   
نمیدانستم هنوز چقدر بیشتر میتوانم دوست داشته باشم و دوست داشته شوم. 


۱۳۹۴ مهر ۱۶, پنجشنبه

پاییز، آرامش؟

بعد از هزار سال آمده ام بنویسم.
نوشتن، رویا دیدن، از درد بریدن. 

 بیرون پنجره، درختان آرام آرام به حرف های باد سر تکان میدهند. آفتاب ملایم تر شده است. یکی از گلدان های روی بالکن، گل سرخ دارد. سرخ آتشین. 
از اتاق پهلو صدای م. می آید که یک آهنگ محلی را بلند بلند می خواند. این اتفاق خیلی نادر است. عاشق شده است؟

روی میزم پسته، خربوزه، انگور. خوشمزه و نامتجانس. 

 من حس عجیبی دارم. چیزی میان خواب و بیداری. یک رخوت شیرین. انگار یکباره فراموش کرده ام همه دخترانی را که هر شب در خوابم شیون می کشند، فراموش کرده  ام کوچه های متروک و جنگ زده را و کابوس سنگینی را که شبانه روی سینه ام می نشیند.  
انگار از یاد برده ام همه نا امیدی های این روزها را، صدای خسته مادر را، شکایت های همکاران را، خبرهای صبحگاهی را، صدای مهیب هواپیماهای نظامی بر فراز کابل را، عکس آن کودک زخمی را.. 
من فقط به پاییز می اندیشم. به رقص برگ ها در باد، به طعم چای گیاهی، به شال سرخ ملایمی که شانه هایم را در آغوش خواهد گرفت، به بوی کتاب های تازه و کهنه، به "گل چهره مپرس"، به شب نشینی با همسر،  به لبخند آرش نازنینم که چند ماهی ست نامم را آموخته است، به پیاده روی فردا صبحم، به تک تک دوستانم و عشقی که به آنها دارم، به اینکه باید بالاپوشم را به خشکه شوی ببرم و به فیلمی که فردا شب خواهیم دید. 

به زنده گی می اندیشم. شاید یک روز دیگر، شاید یک ماه، یک سال، ده سال. به زنده گی که نمیدانم چقدر مجالم خواهد داد.

و بعد، احساس گناه می کنم.. از غرق شدن در فراموشی، در بی تفاوتی، حتی اگر موقتی است.

اما آیا راه دیگری برای زنده گی کردن است؟

۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه

بهار کابل

حتی به این شهر وحشت زده بهار می آید. به این شهری که هنوز عزادارِ و شرمنده فرخنده و فرخنده هاست. بهار روی پنجره های ما می نشیند، گره از شال های ما می گشاید، با زلف ها بازی می کند. عطرِ بهار از پنجره عبور می کند و می نشیند کنارِ پیالهء چای، روی روزنامه، روی گردنِ یار. بهار با طعم بوسه ها می آمیزد و بازار بوسه راگرم می کند. 

بهار شبانه می نشیند روی تن نمناک درخت ها و ناخواسته تو را مست می کند. بهار صبح گاهان حویلی را تسخیر می کند و همدست با کاکا باغبان، در گلدان های گل روی بالکن جلوه نمایی می کند. 

نمیشود چشم روی بهار بست. بهار با نسیم، با باران، با حس خوش سبزه زیر پایت، به دنیایت نفوذ می کند.

چی می گوید بهار؟ می گوید فراموش کن؟ بی رحم باش؟ کور باش به همه شقاوتی که در این شهر نفس می کشد؟ بهار می گوید زنده گی کن. با همه وجود زنده گی کن. و نگذار بدی بر خوبی و زشتی بر زیبایی چیره شود. بهار می گوید تا نفس است،امکان خوبی خواهد بود.  امکان دگرگونی، امکان روییدن و سر کشیدن و آراستن و چیره شدن بر شقاوت. 

این امکان را به خاطر داشته باش. 

۱۳۹۳ دی ۹, سه‌شنبه

آن زن کامل

به زن کامل می نگرم که دو سه چوکی آن طرف تر نشسته است. زنی که حتما هر روز به پدرش زنگ می زند. زنی که شالش اطو کشیده است، لبخندش بی نقص، چهره اش آرام. 
زنی که صبحانه های کامل می خورد، همیشه ابرویش چیده است و همیشه سر وقت می رسد.  زنی که یاد دارد رنگ ناخون بزند وکفش هایش  در بارانی ترین روزها، پاکیزه و براق است.

زنی که روزهای عید از خستگی نمی خوابد. زنی که همیشه از خویشاوندان احوال می  گیرد.  زنی که حتما ماه ها قبل برای سالگرهء محبوبش برنامه ریزی می کند.


زنی که از تصور مادر شدن نمی ترسد.  زنی که هر صبح ورزش می کند و حالا دو سال است که پشتو را نیز آموخته است.

زنی که با همهء مصروفیت هایش، وقت دارد. برای خانواده اش، محبوبش، دوستانش، بلاگش.

زنی که نان چاشت با خواهرش را دو هفته به عقب نینداخته است.

زنی که از تصور سفر نمی ترسد، چون منظم است و سفر کارش را به تعویق نخواهد انداخت. 

زنی که حتما دست پختش کم نظیر است، از آشپز خانه نمی هراسد و از عهدهء پاکیزه گی خانهء خود بر می آید.

زنی که مهمانی هایش شهرهء شهرند و  سلیقه اش در تزیین خانه مثال زدنی.

زنِ کامل، محبوبهء کامل نیز است. حتما هم راننده گی میداند و جلسه مدیریت می کند و هم همانند شوخ چشمان عهد سعدی و حافظ، طناز و عشوه گر است. 

زن کامل. 

من آن زن نیستم. من شاید هیچ وقت آن زن نباشم.

من یک زن معمولی ناکاملم. زنی که گاهی دیر می رسد. زنی که موهایش را وقتی به دفتر رسید شانه می زند. زنی که صبحانه اش چند دانه بیسکویت است. زنی که برایش مهم نیست پرده ها چه رنگی باشند و نمیداند طاقچه های خالی را با چی تزیین کند.

و خیلی وقت ها، من بر زن ناکاملی که منم خشمگینم.  خیلی روزها، من با حسرت و شتابان در پی نزدیک شدن به آن زن کاملی ام که از من دور می شودږ

اما امروز، میخواهم فقط یک زن معمولی ناکامل باشم و در این شهر خاک و دود،  در همسایگی هر روزهء درد و انتحار، تا آنجا که میتوانم، شادمان زنده گی کنم.