۱۳۹۱ دی ۲۳, شنبه

سفر دانه به گل...

شام شنبه. صبح به همه نامه های پس افتاده پاسخ دادم. در جریان روز خواندم. فکر کردم. کمی طرحریزی.
دوستی، بی خبر، به دیدارم آمد. با هم نشستیم، حرف زدیم. کمی بیشتر شناختمش.  خوب شد. کمی از دیوار ها فرو ریخت. کمی چشم به روی خوبی های کسی باز کردم. زیبا بود. 
با خودم اندیشیدم در این اواخر، بسیار از کنار مردم گذشته ام. بی تفاوت. یا بسته. یا عبوس. ظاهرا خندان اما در درون عبوس. در درون قضاوتگر. 
با خودم اندیشیدم احتیاط خوب است. دگم اما، خطرناک است. طبقه بندی. به شگفت زده گی فرصت ندادن.  به دیگران کم بها دادن.

حالا هم بسیار کار دارم. اما میخواهم بنشینم و به صدای ریزش آب گوش بدهم. دیشب برف بارید. امروز صبح هم. بعد آفتاب. برف آرام آرام در برابر آفتاب تسیلم شد. هوا بوی تازه گی می دهد. 
به ماه های گذشته می اندیشم. به تصمیم ها. اشتباهات. دست آوردها. دغدغه و نگرانی.
هفته گذشته، گویی در آتش بودم. مضطرب. بی تاب. 
حالا، آرامم.  
حالا به این فکر می کنم که چقدر بارها، من یکی از کسانی بوده ام که کسی را در آتش گذاشته بودم، آنگونه که هفته گذشته، مرا گذاشته بودند. بارها، خشمم را، ناتوانی ام را، یا عمق اضطرابم را، روی شانه های کسی گذاشته ام که فکر می کردم باید تواناتر از من باشد. باید مسئولیت بیشتری بگیرد. حتی همین چند هفته پیش هم.
و هفته گذشته، من در آن سوی خط قرار گرفتم و دیدم چه محل تنها و غمزده یست.

و فقط امروز، حالا، که خشم و ترس و اضطراب رفته بود، توانستم  آرام و از دور هفته گذشته را تماشا کنم. حالاست که میبینم همه این سالها چگونه  خشمم را از نشدن چیزی که من هم در آن سهم داشته ام، به عهده یک بزرگتر گذاشته ام، یا مسئول، یا مادر یا ... . حالاست که می بینم که همیشه باید سهمی در بردن بار بگیرم. سهمی در اعتراف به خطا. باید وقتی با کسی همرزمم، نگذارم در برابر سنگ ملامت تنها بماند. 

و هر روز بیشتر معتقد میشوم به اهمیت همکاری. به اهمیت همدلی. به اهمیت تارهای نازکی که همه ما را به هم وصل می کند. تارهای نازکی که باید به پل های محکم مبدل شوند. 



۱۳۹۱ دی ۸, جمعه

"کمی آهسته تر، زیبا"

آیا گاهی فکر کرده ای که همه چیز ممکن است همین لحظه تمام شود و...
این هر روز شتاب، شتاب، شتاب. لحظه ای درنگ کن. بیاندیش. یا حتی، بیهوده باش. فرصتی به بطالت بده.  کمی خلوت کن.

تمام روز ولف بخوان، اگر میخواهی. دستش را بگیر و کوچه های لندن را قدم بزن. به صدای زنگ گوش بده. گل بخر. مهمانی ترتیب کن و به یک عشق گذشته بیندیش. با حزنی سبک و جاری. و لبخند دختر خیالی ات را با مهر تماشا کن.. و به رویش بخند.. و گیسوان دختر خیالی ات را بباف. 
یا آستین. جین. مهمانی مجلل. بانوانی با چشمانی شکوهمند*

آن که بود در گرمابه ای در نیشابور... نیشابور بود؟ شوخ از تن برگرفت و...

سفر.. سفر.. در امتداد زمان. و مکان. در حدی که زمان و مکان، کمرنگ شود و حس عجیب در هم آمیختگی همه چیز، قلبت را سرشار کند. 

یا هزار کتاب را بردار. بو کن. بر جلدهای چرمی شان دست بکش. نام نویسنده را بخوان. با صدای بلند. بعد کتاب را بر زمین بگذار. ساعت ها. 

یا پشت پنجره بنشین. دانه، دانه، دانه، ریزش برف را تماشا کن. عکس فریده را بگیر، گلوله برف در دست، تبسم بر لب...

یا بلند سعدی بخوان. "چشم رضا و مرحمت، بر همه باز می کنی- چون که به دور ما رسد، این همه ناز..." یا ساعتی با سر آهنگ. " نقش پایم به وادی طلبت- دیدهء انتظار را ماند" 

به پرسش میراث ما در این جهان چی باشد، فکر کن.
در ذهنت، با م. در مورد درک او از دین گفتگو کن. برای من، راز آلوده گی دین جذاب است... معنویت اش. تا حدی پیچیده گی اش. این کاربردی دیدن دین.. 
در ذهنت با ه. در مورد سیاست گفتگو کن: تعریف من از رهبری سیاسی در این مقطع... 

کارهای روزمره با تانی انجام بده. رخت ها را به خانه بیاور. گوشواره هایت را تنظیم کن. 

سرعت ات را تغییر بده. توجه ات را برای مدتی کوتاه، به چیزهای دیگر اختصاص بده. چیزهای غیر روزمره. غیر عاجل. 

بعد این تانی، در ذهنت دانه های طرح های تازه را می کارد. شاید ناگهان حس کنی مهربان تری. شاید کمی هم به پایان فکر کنی. شاید حزن کمی در اطرافت شناور شود..

شاید با خود و دیگران مهربان تر باشی.. حداقل برای مدتی.. شاید در دل شتابزده گی، فرصتی برای مهرورزی بیابی.
شاید، شجاعتر شوی. کمی بی نقاب تر باشی، برای اندکی حداقل. 
شاید بخشنده تر شوی. با خود. با دیگران.

شاید الهام بیافرینی. برای خود. برای دیگران.

شاید، در آرامش، در تنهایی، در آهسته گی،  راهی برای تجدید بیابی.. برای تازه گی. برای اندکی بیرون خزیدن از این چهارچوب سنگینی که همه روزهای ما را به قید خود در آورده ست..

کمی آهسته تر، بانو.

۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

زنده گی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد...

آیا بعضی روزها با قلبی سوزان و درد آلود بیدار می شوی، سرشار از حسرتی مبهم؟ من هم. 
آیا روزهایی بوده اند که همه روز بی قرار بوده ای و پریشان خاطر و پر از نیرو ولی خالی از هدف؟ من هم. 
آیا گاهی حس می کنی که مرگ در یک قدمی است.. و بیمی نیست. چون زنده گی، هر چه بوده غنی بوده.. چون بهترین گفتگو ها را تجربه کرده ای و طلوع را به تماشا نشسته ای و طعم گل لاله را می دانی و انواع چای را آزموده ای و بارها لبخند ایجاد کرده ای؟ من هم. مرگ راستی هم ترسناک نیست. متین و اندوهگین و موقرست. مرگ اگر مرا با خود ببرد هم..خشمگین نخواهم بود.
آیا گاهی میخواهی به هر کسی که میبینی بگویی بیا تا قدر همدیگر بدانیم؟ میخواهی بی پرده به همه آنچه را حس می کنی ابراز کنی؟ و همه عزیزانت را سخت سخت سخت در آغوش بگیری؟ من هم...

آیا به درختان برف پوش نگریسته و اندیشیده ای که سرما را حس می کنند یا نه؟ من هم...

۱۳۹۱ آذر ۵, یکشنبه

تماشا

زنی در درون من به تماشا نشسته است. گذشته از عینکم، از پلک هایم، از چشم هایم. زنی نشسته و این تقلاهای شدن را تماشا می کند.
زن، ناظر بی قراری هاست. لحظات شکست و اندوه. احساس ناکافی بودن.
زن گاهی زیر موج مهری که از قلب من شروع می شود و به سراپایم می دود، غرق می شود.. گم می شود.. حتی چشمان ناظر و دقیقش را گم می کنم. درونم سرشار از یک مه گرم و طلایی می شود که راه تماشای زن را می بندد. 
ولی معمولا، زن در حال تماشاست. و من معمولا حضورش را حس می کنم.
گاهی، حضورش کمرنگ می شود، مثلا در میانه یک بحث داغ، یا وقتی داستان میخوانم، یا فیلم خوب می بینم. 
باز در لحظات خلوتم می بینمش که نشسته و تماشا می کند و چشمانش با من حرف می زنند.
چشمان ملامتگرش. چشمان پر توقعش. چشمان مهربانش. چشمان قضاوتگرش. 
چشمانی که گاهی سخت مهر آمیز می شود... که وقتی میخواهم چیزی تازه بیاموزم، یا زمانی که دل به دریا می زنم، یا لحظاتی که در درون از ترس می لرزم ولی تبسمی شجاع و مغرور بر لبانم نقاشی می کنم. 
به زن حسودی می کنم. به زن که دور از نگاه قضاوتگر دیگران، در گوشه ای نشسته و حکیمانه به فراز و نشیب این سفر می نگرد.  به زن که گاهی به من می گوید: نگفته بودم..
به زن که گونه هایش در نمی گیرد، قلبش درد نمی کند، ترس در نیمه شب بیدارش نمی کند، به زن که چیزی برای به دست آوردن و چیزی برای از دست دادن ندارد... به زن که فقط ناظر تقلاهای شدن من است...
و من، تقلا می کنم. هر روز، چالشی تازه است. هر روز، ماجرایی دیگر. 
و هر روز،  بیشتر میدانم که چقدر کم آماده ام..
و چقدر بیشتر باید تلاش کنم...
و هر روز، بیشتر می دانم که چقدر کم زنده گی می کنم. که باید بر هزار مانع در ذهنم غالب آیم، ذوقم را بپالایم، سوادم را بالا ببرم، قلبم را وسیع تر کنم، حوصله ام را گسترده تر کنم، دور بین تر باشم، تا بتوانم نیم آنچه که باید باشم، باشم..
و راه طولانیست. 
 

 

۱۳۹۱ آذر ۳, جمعه

ساده

این که ساده است. یعنی تو این را نمی دانستی؟ نمیدانستی که کار، چاره درد است؟ چارهء درد خواستن. درد تمنا. درد حسرت.
تمرکز کن. کار کن. برنامه بریز.
برنامه ای بهتر از این.
تمرکز بیشتر از این.
به کارت فکر کن. به نقشت. به همه چیزهای هیجان انگیزی که در این ماه های آینده منتظرت است.
زبان بیاموز.
در صنف پشتو، به معنای لندی فکر نکن. به دردی که در رگانت منتشر می کند فکر نکن. به شاعرانگی زبان فکر نکن.
به گرامر فکر کن. ساختار. گردان فعل. 
زه ژارم. ته ژاری. 
چه وقت می آموزی دختر؟ اگر افکارت را این گونه پریشان بگذاری، هرگز. هرگز. هرگز. 
خجالت دارد دختر.

غزلیات سعدی را بردار و پنهان کن. آهنگ های عاشقانه را از کمپیوترت حذف کن.  زنده گی نامه کاترین بزرگ را بخوان. جنگ ها. فتح ها. اصلاحات. 
ده شیوه برای مدیریت موفقانه. 
تاریخ افغانستان. عوامل جنگ داخلی کدام بود؟ فکر کن دختر. مو شکاف باش. تحلیل کن. 
ذوقزده ، احساساتی و سر بهوا نباش.

ما شاخه های سرکش سیبیم مثل هم...

نه. نه. نه.  نیازی به هیچ پیوند نیست.

کتگوری ها را به خاطر داشته باش دختر! بیگانه. آشنا. دوست. 
فاصله را به یاد داشته باش دختر. و دیوارهایی که دور قلبت کشیده ای. سگان محافظ را به خاطر داشته باش دختر. سگانی که بر دروازه قلبت ایستاده اند. سگان درنده. سگان گرسنه.  مهر به نفع هیچ کسی نیست.

این آهنگ را خاموش کن. موهایت را ببند. حزن، ضعفت را به نمایش می گذارد.  تبسم را بر لبانت نقاشی کن.

برنامه دو ماه آینده را بریز. کمی بیشتر نگران کار باش. 
جلسه بگیر. رسمی باش. جدی تر.

آیینه یادت نرود دختر. آیینه را روبروی خودت بگذار. ذهنت، شخصیتت. خلاها را نمی بینی؟ بسیار بخشنده ای. زود کوتاه می آیی. باید کمتر بخوابی. بیشتر بخوانی. آن مقاله آخر، ضعیف بود. مثال زیاد داشت. تحلیل کم.

همه اینها را اصلاح کن. همه شان را.
بعد شاید بتوانی به مهر فکر کنی.
ولی نه حالا. 
جدی باش دختر. آبرویم را نریز. قلبم را دوباره، آسیب پذیر مکن. 

ساده است.. نجات از این توهم ساده است..  این توفان هم می گذرد و تو، سر سخت و متمرکز، بر جا می مانی. 

۱۳۹۱ آبان ۲۲, دوشنبه

نا کافی..

ن. نوشته است: خودم باعث شدم کارم عقب بیافتد. ساعت ها نقد کتاب هایی را میخواندم که هنوز کتابش به دستم نرسیده است...
لحنش بر خود خشمگین است.
خشمش آشناست. من این روزها بی قرارم. بر خود خشمگینم. از خود ناراضی ام.
این روزهاٰ ضعف هایم- خاصه ضعف های کاریم- روبرویم ایستاده اند و به من نیشخند می زنند و من در خشم و بی قراری روز تلف می کنم.
آخ. اگر می شد خود را از خود بیرون کرد. روبروی خود نشاند و اصلاح کرد. 
حس میکنم از آنچه باید بدانم خیلی کم می دانم .
و آنچه میدانم همه سطحی است.
فکر می کنم بر فراز همه چیز ایستاده ام و از دل هیچ فضایی عبور نکرده ام.
دانشم سطحی. فهمم ناقص.  عقلم کوتاه بین. تخیلم راکد.  
و بعد.. تلاش. یگانه مشخصه ای که به آن می بالیدم پیگیری در تلاش بود. 
و حالا بر آستانه تلاش مانده ام. حتی آغاز نکرده ام.
از ترس. یا تنبلی. یا سطحی گری احمقانه. یا...
آخ. خشمگینم. خشمگینم بر خود. از عجز خود. از رکود خود. از میان مایگی خود. 
از مرده گی زنده مانند خود. 
بخش عمده  خشمم از این می آید که به یک مصرف کننده محض مبدل شد ه ام. مدتهاست هیچ چیز مطلقا هیچ چیز تولید نکرده ام. 
کتاب میخوانم. خبر می خوانم. مزخرفات می خوانم.
زیاد حرف می زنم.
تکرار تکرار.
نوشته ی اکادمیک که مدتهاست نکرده ام. 
فکر تازه ای نداشته ام.
تنظیم می کنم. هماهنگی می کنم. ولی این کافی نیست.
راضی ام نمی کند.
ولی تمرکز و تلاش کافی برای نوشتن و یا اندیشیدن ندارم.
در حالتی میان کرختی و پریشان خاطری مداوم به سر می برم.
میخواهم ذهنم زنده ولی همچنان متمرکز باشد. 
آخ...
میخواهم با افکار بزرگ در آویزم. میخواهم حس کنم که دیواره های مغزم را به بیرون میفشارم. میخواهم طعم تازه گی در فکررا تجربه کنم.دوباره.
 میخواهم حس کنم با هوشم. موثرم. ذهنی چابک و هوشی بران دارم. متمرکزم. 

و فقط حس می کنم تکراری ام. تنبل ام. ناکافی ام.

چه باید کرد؟

تیری در تاریکی

بانوی تیر انداز من سوار اسبش شده،  تا مقصدش رانده، تیر از ترکش کشیده، در کمان نهاده..
و حالا مکث..
مکث و ترس. مکث و وسوسه. ترس و تعلل...

آخر در این تاریکی، تیر انداختن خطر است. حتما خطا می کنی. شاید حتی مجروح کنی. دیگری را. خودت را. 

بانوی شکارچی. بانوی تیر انداز.

قرن ها گذشت از آخرین تیر اندازی. به خاطر داری؟ به خاطر داری طعم تلخ خطا را؟

آخ از این تاریکی، تاریکی، تاریکی. بیزارم از این تاریکی. روزنه ای نیست که از آن بر بانو نور ببارد؟

اندکی نور. نشانه ای از دور. یک ستاره چشمک زن، حتی، کافیست.

ولی شاید، این احتمال خطا رفتن است که این تیر اندازی را جذاب می کند.
آخ بانوی تیر انداز، رویا-پرور، غیر منطقی من.