۱۳۹۱ آذر ۲۸, سه‌شنبه

زنده گی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد...

آیا بعضی روزها با قلبی سوزان و درد آلود بیدار می شوی، سرشار از حسرتی مبهم؟ من هم. 
آیا روزهایی بوده اند که همه روز بی قرار بوده ای و پریشان خاطر و پر از نیرو ولی خالی از هدف؟ من هم. 
آیا گاهی حس می کنی که مرگ در یک قدمی است.. و بیمی نیست. چون زنده گی، هر چه بوده غنی بوده.. چون بهترین گفتگو ها را تجربه کرده ای و طلوع را به تماشا نشسته ای و طعم گل لاله را می دانی و انواع چای را آزموده ای و بارها لبخند ایجاد کرده ای؟ من هم. مرگ راستی هم ترسناک نیست. متین و اندوهگین و موقرست. مرگ اگر مرا با خود ببرد هم..خشمگین نخواهم بود.
آیا گاهی میخواهی به هر کسی که میبینی بگویی بیا تا قدر همدیگر بدانیم؟ میخواهی بی پرده به همه آنچه را حس می کنی ابراز کنی؟ و همه عزیزانت را سخت سخت سخت در آغوش بگیری؟ من هم...

آیا به درختان برف پوش نگریسته و اندیشیده ای که سرما را حس می کنند یا نه؟ من هم...

۵ نظر:

Esmael Darman گفت...

من هم!

نقطه سرخط گفت...

مرگ ترسناک نیست این تجربه‌ها هم ترسناک نیستند، ترسناک این است که هرروز و هرروز اینگونه فکر می‌کنم و هرروز معنای این هم برایم کمتر میشود..

ناشناس گفت...

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد...حس غریب شب پره در شب تاریک...
بعضی روزها بیدار می شوی، با قلبی سوزان... سرشار از حسرتی مبهم...پریشان خاطر و پر نیرو...خالی از هدف....
گاهی حس می کنی که مرگ در یک قدمی است.. ولی بیمی نیست... زندگی، هر چه بوده غنی بوده... تجربه کرده ای بهترین گفتگو ها را... و طلوع را به تماشا نشسته ای و می دانی طعم گل لاله را..لطافت نسیم را..
مرگ راستی هم ترسناک نیست... متین و اندوهگین و موقرست... مرگ اگر مرا با خود ببرد هم..خشمگین نخواهم بود...ومیدانم خوب که تا شقایق هست زندگی بایدکرد...

فائزه گفت...

چگونه زیستن را به من بیاموز! چگونه مردن را خود خواهم آموخت!

نسیم گفت...

پاسخ من به همه ی پرسش هایت آری ست...پس آرام دختر، آرام.