۱۳۹۱ شهریور ۲۲, چهارشنبه

چند روز پیش

این را چند روز پیش نوشته بودم. بلاگر دیوانه شده بود. نمی گذاشت پستش کنم:

در بیرون باران می بارد. نشانه های رسیدن خزان به اینجاست. من شادم.
من شادم و برای لحظه ای تصور می کنم که بلاخره آن خانه چوبی کنار دریا از من است. که امروز صبح، وقتی هوا آفتابی بود از خانه بیرون زده ام به دیدار دوستم و خانواده اش در این نزدیکی ها شتافته ام. که همه روز گفته و خندیده ایم و من با کودکان شان بازی کرده ام و بعد عزم برگشتن نموده ام. که در میانه راه بوده ام که باران رسیده است. موتر را در گوشه ای متوقف کرده و زیر باران چرخیده ام. باد با موهایم بازی کرده است. من با باد. که وقتی خانه رسیده ام، سر تا پا، مرطوب بوده ام. که لباس خشک بر تن کرده ام، چای داغ با طعم لیمو آماده کرده ام، و در کنار کلکین، روی چوکی جنبانم، یکی از رمان های محبوبم در دست، خوابم برده است.
خزان، مرا خیالپرداز می کند. خزان،زن دیگری را در من بیدار می کند. زن گوشه گیر و آرامی که بهانه های خوشبختی اش کوچک و فراوان است.

۱۳۹۱ شهریور ۷, سه‌شنبه

وسیع باش و تنها...

هزار قرن اسب رانده ام تا به اینجا برسم. به اینجایی که دلم شاد و آباد و آزاد است..از میان جنگل ها گذشته ام، با حیوانات وحشی جنگیده ام، از آب و آفتاب و سایه کمک خواسته ام.. سرگردانی کشیده ام. تا به اینجا برسم.
نمیخواهم برگردم. نمیخواهم به دوره ای برگردم که روزهایم با شعر سعدی و حافظ آغاز می شد و با درد دوام می یافت. به روزهایی که مجبور اختیار دیگری بودم. 
سخت است. این روزها همان تبسم احمقانه دوباره بر لبانم گل کرده است. دوباره "در دل شوری دارم". دوباره چهره های جدید را به دنبال نشانه ای آشنا می گردم، احمقانه درنگ می کنم، با قدمم. با دلم. با خیالاتم. در برابر کسی. 
باید به خاطر داشته باشم. شادمانی این روزهایم، آسان به دست نیامد. فراغ بالی ام. آزادیم. 
و باید درد را به خاطر داشته باشم. نگذارم بترساندم. اما نگذارم کاملا فراموش شود.
نباید فراموش شود روزهایی که آتشفشان ها در درونم، خاموش شدند. بعد شق القمر. ماه تکه تکه شد و بر زمین دلم ریخت. کوه ها از درد و حقارت فرو ریختند. گل ها پژمردند و ریشه هایشان خشکید. هزاران ابر، رخسار خورشید را پوشید. تیره گی فراگیر شد و من، در خود خزیده، در گوشه ای پنهان شدم.
درد بود. انکار درد بود و شفا، بسیار دیر آمد.
و من، در کار ایجاد خود بودم. هر روز. همانگونه که چیزی در درون من ریخت، من چیز جدیدی آباد می کردم، خود-بنیاد، مستحکم، بی هیچ روزنه ای برای نفوذ.
و حالا دوباره.. نه، من اجازه نمیدهم.

۱۳۹۱ شهریور ۵, یکشنبه

نخستین باران تابستان...

در میانه بحرانم. هر روز تقریبا. مشکل تازه ای پیش می آید. اما بعد از مدتها، خواب هایم آشفته نیست. خواب هایم آرام است.. شاد حتی. امید بخش.
چند شب قبل خواب دیدم که در رستورانت مورد علاقه ام، که در بالای یک تپه است، مهمان چای صبحم. دوستانم بودند. آرام بودم. شاد بودم. همه چیز جادویی بود. اندکی رمانتیک. اندکی شیرین. 
امروز صبح، خواب طلوع را دیدم، آفتاب برآمد. تاریکی آرام آرام کنار می رفت، و بعد، هزاران خورشید. اما ملایم. طلایی. مبهوت کننده. چه طلوعی!

و حالا هم، چای با طعم نارنج. نخستین باران تابستان. شوق پرواز.

نمیدانم این رویاها برای فرار از واقعیت های روزمره هستند و یا نوید بخش چیزهای بهتر. بهر حال، غنیمت اند.



۱۳۹۱ مرداد ۱۶, دوشنبه

امریکا

انرژی این کشور را دوست دارم. خوشبینی شاید ساده لوحانه اش را. قدرت امید و رویا آفرینی اش را...
....
زیبایی نیویارک مغلوبم می کند. خوشحالم که فرصتی یافتم دوباره به اینجا سفر کنم.



۱۳۹۱ تیر ۲۴, شنبه

ماه سمنگانی.

سمنگان. در خون غوطه خورد. من فقط میخواهم به تهمینه بیاندیشم.
به ماه سمنگانی. ماه سمنگانی من. که شب در گشود و به اتاق رستم پا نهاد. که شجاعانه از او خواستگاری...
ایبک. با مادر تخت رستم رفتیم. یک روز زیبای بهار. وزش باد ملایم و معطر بود. نشستم. با پاهای آویخته. چشمانم را بستم. صلح. برای لحظاتی با همه چیز در آشتی بودم. 
آشتی را گرفتند. امروز در ایبک دکان ها بسته بود. مردم وحشت زده. دفاتر هم. 
هر روز خبرهای بد. هر روز وحشت. هر روز دوباره به خود امید دادن. از سر آغازیدن. خود را تسلی دادن. بهانه ای برای تبسم یافتن.
انفجار و وحشت هر روزست. در هر گوشه است. اما چرا امروز این چنین مرا بیش از همیشه برآشفت؟  شاید لبریز می شود پیمانه تحمل کم کم. شاید ترس کم کم به همه وجودم رخنه می کند..
گاهی همه نیرویم پایان می پذیرد. خشمم حتی. میخواهم بخوابم. تا دیر، دیر، دیر.. و در زمانه ای بیدار شوم که صلح به سمنگان برگردد. به همه جا برگردد. به هر گوشه. 

۱۳۹۱ تیر ۱۹, دوشنبه

آیا دوباره گیسوانم را در باد شانه خواهم زد ؟



دختری در درون من است که میخواهد نامه بنویسد. پیام بفرستد. آشنا شود. مشاعره کند. بخندد. زیبا شود. دل ببندد.
زنی در درون من است که با این دختر عتاب میکند. که دختر را بر حذر می دارد. که نه را برایش تکرار می کند. حتی گاهی گیسوانش را می کشد.
زن درونم همیشه بیدارست. حتی زمانی که من در خوابم. زن درونم در میانه یک رویا می آید، مداخله می کند، از من محافظت می کند، از قلبم. نمی گذارد ساده لوح و خوشبین باشم. نمی گذارد به خود خنجر بزنم نادانسته، ناخواسته.
دختر درونم گاه گاهی سر بر می دارد.  سرکش حمله می کند. روان است مثل آب. ساده است. گیسوانش را می آراید. به آسانی می خندد. به آسانی دل... که زن درونم مداخله می کند. سعی قد کشیدن دلم را در نطفه سرکوب می کند. مسیر قدم هایم را تغییر می دهد. اسب سرکش امید را لجام می زند. اعتماد را مغشوش می کند. هزار پرسش ایجاد می کند. می رود.
زن درونم را دوست دارم. دختر درونم مرا آزرد. خودش را آزرد. دختر درونم، نیاز به محافظت دارد.
زن درونم، این روزها همیشه برنده است. زن درونم، بی رقیب است. زن زخم خورده درونم.

۱۳۹۱ تیر ۱۸, یکشنبه

یک سال و یک روز

میخواهم یک جوره بوت سرخ بخرم. بوت سرخ پاشنه بلند. بعد این بوت سرخ را همه جا بپوشم. در خانه. در دفتر. در کوچه. در بازار. در صلح. در جنگ. 

بیرون دیوانه وار باران می بارد. این خوشحالم می کند. نخستین باران تابستانی. تابستان کابل. تابستان داغ و خاک آلود. تابستان ترس و ذلگی. مگس و زنبور. تابستان آلو گیلاس و توت و تربوز. تابستان دوغ. تابستان قرغه و پغمان و شمالک و آهنگ هندی مست در موتر.  

یک سال و یک روز شد. از برگشتم از انگلستان. از یک قلعه افسون شده در یک  شهر جادویی. به یک شهر دیوانه. یک شهر عجیب. یک شهر ویران. یک شهر آباد. یک شهر مدرن. یک شهر قدیمی. یک شهر خسبیده. یک شهر همیشه بیدار. یک شهر سرشار از نیرو. یک شهر بیمار. شهر خون و فلاکت. شهر انفجار. شهر خلاقیت و ایجاد. شهر امید و ادامه دادن. شهر تسلیم ناپذیر. شهر کابل. 
و این سال. سال خوب. سال سخت. سال عجز. سال توانایی. سال رشد. سال شکست. سال زبونی. سال سربلندی، آشنایی، افتخار. 

نزدیک ترین خاطره اش عروسی پری ست. پیراهن بلند سفیدش. چهره خندانش. دستش در دستان داماد. خرام شان در سالن. روی فرش سرخ. دامن دامن گل سرخ بر زمین ریخته. ما دختران همه به پیشوازشان ایستاده. موسیقی. صدا. شادمانی. هیجان. نیرو. جوانی که از دیوارهای هوتل سرریز می کرد.  شوری که در دیوانه وار رقصیدن های آن شب جاری شد. 

کاپیسا. سوار بر اسب. مسابقه ای با همکارانم. باد. شادمانی و میل گریز. 

بعد سفر شمال است با مادر. بهار سرپل. دشت پر گل لاله. مادر ایستاده. آفتاب مهربان بر چهره خندانش. من عکس می گیرم. یا با آی جمال. دستان کوچکش دور گردنم. گل لاله بر گوشم. سبزه. غروب. نسیم معطر. شادمانی. 

صبح دل انگیز بهاری. خلوت کوچه ها. عطر درختان پر شگوفه. بوی نان داغ. پیاده گردی با شال سیاه. 

یک روز برفی زمستان. پیراهن سبز. قصر دارالامان. یک گلوی خسته از گریستن. کودکان خیابانی. 

برف بازی با طیبه. انگشتان یخ زده و عینک شکسته. چای داغ با عسل و لیمو. گفتگوهای طولانی و  پناه بردن به آفتاب کم رمق زمستان در برنده. 

نخستین خرید پاییزی. پیراهنی که ملایم بر تن می نشیند. صبح های سرد و سردتر. 

و هفته های نخست رسیدن. نا بلدی. اشتباهات. سوء تفاهم ها. تنهایی ها در میان جمع. حس بیگانگی. نا رسایی. حماقت. دلتنگی عمیق. دلتنگی سر گیچه آور. دلتنگی تنها. هیجان و کشف...  

سال موفقیت های کاری. موفقیت های گروهی. شکست های کاری.  شکست های فردی.

سال از دست دادن ها. خبر صاعقه وار کشته شدن ینگه لطیفه. رنج دیدن  عکس دخترک در انفجار روز عاشورا.  روزهای پر تنش حملات بر پارلمان.
روزهایی در جهنم. روزهایی بریده گی و تنهایی و احساس جزیره کردن. روزهای سوء تفاهم. لگد زدن ها و دل شکستن ها. نا مهربانی ها و بغض ها.

روزهای نازیبایی.. روزهایی که حس می کنی کافی نیستی. زیبا نیستی. قوی نیستی. روزهای ضعف. روزهای زبونی.

سال خاطره ها. خاطره های بسیار. خاطره های عمیق. خاطره های روشن. خاطره های سرشار. سرشار از طعم و بو و درد و زنده گی. 
سال عجیب. سال زنده. سال به یاد ماندنی. 
 یک سال و یک روز.