سمنگان. در خون غوطه خورد. من فقط میخواهم به تهمینه بیاندیشم.
به ماه سمنگانی. ماه سمنگانی من. که شب در گشود و به اتاق رستم پا نهاد. که شجاعانه از او خواستگاری...
ایبک. با مادر تخت رستم رفتیم. یک روز زیبای بهار. وزش باد ملایم و معطر بود. نشستم. با پاهای آویخته. چشمانم را بستم. صلح. برای لحظاتی با همه چیز در آشتی بودم.
آشتی را گرفتند. امروز در ایبک دکان ها بسته بود. مردم وحشت زده. دفاتر هم.
هر روز خبرهای بد. هر روز وحشت. هر روز دوباره به خود امید دادن. از سر آغازیدن. خود را تسلی دادن. بهانه ای برای تبسم یافتن.
انفجار و وحشت هر روزست. در هر گوشه است. اما چرا امروز این چنین مرا بیش از همیشه برآشفت؟ شاید لبریز می شود پیمانه تحمل کم کم. شاید ترس کم کم به همه وجودم رخنه می کند..
گاهی همه نیرویم پایان می پذیرد. خشمم حتی. میخواهم بخوابم. تا دیر، دیر، دیر.. و در زمانه ای بیدار شوم که صلح به سمنگان برگردد. به همه جا برگردد. به هر گوشه.
۴ نظر:
دختر تو خیلی زیبا می نویسی. یکی دو تا از پستهاتو گذاشتم هر از چند گاهی می خونم، نوشته هات پر از انرژی اند، شاد باشی و قوی و همچنان توانا
ومن هم می ترسم..برای کشورم...و دلم می خواهد روزی شادی و آرامش و دوستی به همه جا برگردد...به خاورمیانه...به ایران...به افغانستان...از ته دلم برای تو و دوستانت و مردم کشورت آرزوی تندرستی و شادی و آرامش دارم شهرزاد:*
چند هفته پیش از وبلاگ سارای بخاطر کتابها اینجا را پیدا کردم و کلی ارشیوت را خوندم و چه خوب که می نویسی. منم امروز هی به سمنگان فکرمی کردم و دختری که شب عروسی اش این خون را به پا کردن. کاش صلح برگرده. به همه جا.
شهرزاد عزیز
شماره ی تلفنی بده که برایت زنگ بزنم، اگر هنوز در امریکا هستی.
شادکام باشی.
ارسال یک نظر