بیرون برف زیر نگاه خیره کننده آفتاب نرم میشود، آب میشود و اینجا در اتاق اندوه در دل من.
مینویسم و خط می زنم. کلمات کوتاه می آیند. زن سعدی می خواند و لب می گزد. بر خود و دل لعنت....
میخواهم خیالم را مسافر کنم. به دیار دیگری. شاید به دشت های سبز بدخشان. در بهار. در پای یک تپه. شامگاه. ستاره ای از دور چشمک می زند. هوا سبک و معطر. خلوت. تنهایی. سکوت. طبیعت شکوهمند. تو کوچک. فروتن. سبک. شادمان.
یا در یک کتابفروشی دور دور.. در میان کتاب های جدید و کهنه. بوی خوش کتاب. قهوه. هزاران هزار داستان خوب نخوانده.
یا دشت. دشت سبز. سوار بر یک اسب. بریده از جهان. از همه چیز و همه کس. آزاد. خرم. قوی. تنها. بی غم. روان. بی هیچ مانعی.
باید بروم. به یک قصر بروم. قصر زمستانی. تا چشم کار می کند برف است و از دور پنجره های قصر را می بینم. برف زیر پایم غرچ غرچ می کند. سرما در پی ربودن شانه هایم... دستانم را در جیبم مشت می کنم و هوای سرد و تازه را به درون می کشم. سنجاب ها. میخواهم روی برف دراز بکشم و دیگر برنخیزم.
زنده. تنها. بی پروا. پیوسته به جهان و بریده از جهان.
مینویسم و خط می زنم. کلمات کوتاه می آیند. زن سعدی می خواند و لب می گزد. بر خود و دل لعنت....
میخواهم خیالم را مسافر کنم. به دیار دیگری. شاید به دشت های سبز بدخشان. در بهار. در پای یک تپه. شامگاه. ستاره ای از دور چشمک می زند. هوا سبک و معطر. خلوت. تنهایی. سکوت. طبیعت شکوهمند. تو کوچک. فروتن. سبک. شادمان.
یا در یک کتابفروشی دور دور.. در میان کتاب های جدید و کهنه. بوی خوش کتاب. قهوه. هزاران هزار داستان خوب نخوانده.
یا دشت. دشت سبز. سوار بر یک اسب. بریده از جهان. از همه چیز و همه کس. آزاد. خرم. قوی. تنها. بی غم. روان. بی هیچ مانعی.
باید بروم. به یک قصر بروم. قصر زمستانی. تا چشم کار می کند برف است و از دور پنجره های قصر را می بینم. برف زیر پایم غرچ غرچ می کند. سرما در پی ربودن شانه هایم... دستانم را در جیبم مشت می کنم و هوای سرد و تازه را به درون می کشم. سنجاب ها. میخواهم روی برف دراز بکشم و دیگر برنخیزم.
زنده. تنها. بی پروا. پیوسته به جهان و بریده از جهان.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر