۱۳۹۱ بهمن ۱۸, چهارشنبه

برف، زمستان، زنده گی

 بیرون برف زیر نگاه خیره کننده آفتاب نرم میشود، آب میشود و  اینجا در اتاق اندوه در دل من. 
مینویسم و خط می زنم. کلمات کوتاه می آیند. زن سعدی می خواند و لب می گزد. بر خود و دل لعنت.... 

میخواهم خیالم را مسافر کنم. به دیار دیگری. شاید به دشت های سبز بدخشان. در بهار. در پای یک تپه. شامگاه. ستاره ای از دور چشمک می زند. هوا سبک و معطر. خلوت. تنهایی. سکوت. طبیعت شکوهمند. تو  کوچک. فروتن. سبک. شادمان. 

یا در یک کتابفروشی دور دور.. در میان کتاب های جدید و کهنه. بوی خوش کتاب. قهوه. هزاران هزار داستان خوب نخوانده. 

یا دشت. دشت سبز. سوار بر یک اسب. بریده از جهان. از همه چیز و همه کس. آزاد. خرم. قوی. تنها. بی غم. روان. بی هیچ مانعی. 

باید بروم. به یک قصر بروم. قصر زمستانی. تا چشم کار می کند برف است و از دور پنجره های قصر را می بینم. برف زیر پایم غرچ غرچ می کند. سرما در پی ربودن شانه هایم... دستانم را در جیبم مشت می کنم و هوای سرد و تازه را به درون می کشم.  سنجاب ها.  میخواهم روی برف دراز بکشم و دیگر برنخیزم. 

زنده. تنها. بی پروا. پیوسته به جهان و بریده از جهان.




هیچ نظری موجود نیست: