۱۳۸۹ فروردین ۳۱, سه‌شنبه

«شیشه نازک تنهایی من»

پرده های سبز را کنار می زنم. تن شیشه ها گرم است. آفتاب مهربان، سحر خیز و متبسم به استقبالم می آید. 
می نشینم و کار را آغاز می کنم. تمام روز همجوار کمپیوتر و کتابچه ام خواهم بود و پیاله پیاله چای.  ساعات روز زود می گذرند. مقالات و کتاب ها ذهن و گاهی دلم را درگیر می کنند. وقفه نان چاشت و باز کار، کار..  دوره آماده گی برای امتحانات است.
صبحگاهان که یک پیاله، یک قاشق و یک بشقاب بر میدارم میدانم تنهایم. چاشت که زحمت گرم کردن غذا را به خود نمیدهم میدانم تنهایم. در وقفه ها که صدای آواز خواندن خودم را متوجه میشوم میدانم تنهایم. گاهی که روز را با موهای شانه نکرده به شام می رسانم میدانم تنهایم. 
شام که به «تماشای ماه نو» می روم کسی نیست ماه را به رویش ببینم..در میز غذا در کافه عموما در گوشه ای به دور از گروه های پر سروصدا می نشینم. با آرامش به گفتگو ها گوش می دهم، چهره ها را تماشا می کنم. گاهی لبخند می زنم. سر تکان میدهم. بلی و نخیر می گویم. گاهی سررشته گفتگوها را از دست می دهم و در ذهن خود غزل میخوانم، مشاعره می کنم، قصه می گویم.  شعرها، غزل ها و قصه هایی که نمیتوانم به اطرافیانم بگویم، که در ترجمه گم خواهند شد* (گم شده در ترجمه ۲۰۰۳)
گاهی در میانه کتاب خواندن می ایستم، آهنگ شادی را بر می گزینم، آرام می رقصم. گاهی خشمگین می شوم، محکم به میزم می کوبم. گاهی آواز میخوانم. می خندم. گاهی اشک... 
اطاقم پاکیزه است. آرام است.  خلوت است. آرامش بخش است.
به عکس مادر در روی میزم می نگرم، دلتنگ میشوم. پیاده روی میروم و کسی نیست... خبرها را میخوانم و نمیدانم به چه کسی درد دل کنم. نگرانی های خود را کجا بریزم که آرام بگیرم؟
تنهایی ام تلخ و شیرین است و بسیار شکستنی.  کم کم با تنهایی ام دوست میشوم. با هم رمان های مورد علاقه ام را بلند میخوانیم،  کف اتاق دراز می کشیم، مشت مشت برنج میخوریم، کفش ها را گوشه اتاق پرتاب می کنیم، فیلم می بینیم و گاهی با هم دلتنگ می شویم.

گاهی می ترسم بسیار به این حال عادت کنم.. و بعد سخت باشد دوباره با دیگران در آمیختن... اما میدانم که شاید برای مدتها این آخرین دوره های تنهایی ام باشد.. دوباره صنف ها شروع خواهند شد. بعد کابل خواهم رفت و بلاخره برای مدتی با عزیزانم خواهم بود. با دیگران بودن را، بسیار دوست دارم. اما قدر این روزهای تنها و آرام را هم میدانم.. این تنهایی را پاس خواهم داشت.. زیبا خواهم کرد. 

۵ نظر:

فهیمه گفت...

سلام شهرزاد

فکر میکردم فقط تنهایی های من اینطور است.
چقدر شبیه تنهاییهای من است !!

راست میگویی : باید از این لحظه ها هم لذت برد.
پس لذت ببریم نه؟

* تنها بودم
مثل ماه
که کوتاهتر از تنهایی من
دیواری نیافته بود...(عباس صفاری)

بیگانه با خویش گفت...

سلام.......
جانا سخن از زبان ما میگویی ! واقعا این تنهایی ها چقدر شبیه هم اند.

by the way چند وقت است که نوشته های زیبایتان را میخوانم... خیلی خوب مینویسید..... خدا قوت!

چه دردي است در ميان جمع بودن
ولي درگوشه اي تنها نشستن
براي ديگران چون کوه بودن
ولي در چشم خود آرام شکستن
براي هر لبي شعري سرودن
ولي لبهاي خود همواره بستن

اسحاق گفت...

خیلی زیبا مینویسید موفق باشیید

مهاجر گفت...

شهرزاد جان.هر گاه توانستی تنها باشی.با تن ها هم می توانی باشی

fatima گفت...

we all are alone in this smal world sometimes we realize that