یکشنبه دلپذیری بود. روز را با سه تن از دوستان و هم خانه گی هایم در یک خانه واقعی انگلیسی، در یک قریه سنگی، با خنده و گفتگوهای شیرین و صدای دلنواز پیانو گذشتاندیم. تجربه ای که همیشه با من خواهد ماند و مرا با مهماننوازی فوق العاده انگلیسی ها آشنا کرد. بیش از هر چیزی مهماننوازی و سخاوت است که مرا شادمان میکند. توانایی انسان ها در تقسیم زیباترین بخش های زنده گی شان با بیگانگان و لذت بردن از آن...
...
دوستم گری یک نقشه جهان دارد که همیشه با خودش حمل می کند و نام آنرا نقشه مهماننوازی گذاشته است. روی این نقشه تمام نقاط جهان که او در آن از موهبت داشتن یک دوست یا در واقع یک خانه و یک خانواده برخوردار است نشانی شده است. من هم باید یک نقشه برای خودم بسازم.
....
اگر روزی آشپزی یاد بگیرم مهم ترین انگیزه ام پختن برای دیگران خواهد بود. در غذا با کسی شریک شدن نوع رابطه را دگرگون می کند...
....
هر روز، و بخصوص در چنین روزهایی، به یاد می آورم که ده ها بهانه برای شادمان زیستن دارم. به خاطر غنای وحشتناک زنده گی سپاسگزارم.. به خاطر این همه جزییات، این همه رنگ، این همه صدا، این قدر تنوع.. به خاطر توانایی خیره شدن به کسانی که دوستشان داریم، به خاطر صدا، نامه، شعر که مرا به خانه وصل می کند... به خاطر رابعه شاعر که قرن ها پیش حرف دلم را گفته است و به خاطر قبانی.. به خاطر زبان-ترانه- کلمات.. و موسیقی که رنگ زنده گی ماست..
شادمانی اما و همه بهانه هایش هیچ چیزی از پیچیده گی زنده گی نمی کاهد و از تناقض هایش... پس اعتراف می کنم که در پایان یک روز بسیار زیبا و به یاد ماندنی، هنوز درد با قدرتی دلم را میفشارد که نفس کم می آورم... زنده گی تلخ، پیچیده و رمز آلود است.. روابط انسانی دشوار و درد آفرین هستند.. وحشت، ویرانی، نفرت و رذالت در جهانی که ما زنده گی می کنیم بیداد می کنند.. اعدام، سرکوب و قتل اخبار روزانه شده اند. هر شادمانی همراه با حسرت است.. هر جا قصر و آبادی و عظمت می بینیم ردی از قساوت و غارت را میتوان در تاریخش یافت. گریختن از اندوه و از اندیشیدن در مورد نابرابری، فقر و جنگ، آنها را از میان نمی برد... ولی هم چنان مویه کردن به خاطر پلشتی و ستم و... به هیچ کس کمکی نمی کند.. نمیدانم چی باید کرد. فقط می دانم که دیگر نمیتوانم از تلخی رو بگردانم. تلخی، زبان جانم را تسخیر کرده است.. آرام، آرام..
...
زنده گی تلخ و شیرین است.
۴ نظر:
سلام. خواندم... خوب می نویسی شهرزاد. جای ستایش دارد. احساسات خود را خوب ودقیق بیان می کنی. وقتی می خواندم یاد یک داستان مشهور افتادم که شخصیت ش به تو شباهت دارد، (دلگیر نشی ها) اما خندیدم یکنفره با خودم... هاهاهاها...
تشکر به خاطر سرزدن به وبلاگ ویرانم... خوش باشی.
عاصف جان.. نگفتی که این داستان مشهور کدام داستان است؟
تشکر که خواندی و تشویق کردی :)
سلام شهرزاد،
شادی انرژی زا و نیروبخش است در حالی که غم توانفرسا و خردکننده است، در شادی آفرینندگی ست و در غم نابودی. ما مسلمان ها به ویژه، خیلی گریان هستیم، و این شاید یکی از رازهای گرایش به خشونت باشد،
خوب تر است که رابطه شادی و پیشرفت و در برابر آن گریانی و غم و خشونت را به هم ببافی، این داستانی تازه تر از قصه قدیمی شادی پولدارها در برابر غم نادارهاست.
شادمانی اما کاخی ست که در بنای آن از غم کسی خشت و گلش را نساخته اند و اگر بخشی از شادی کسانی از نابرابری شاید باشد، اماکسی چه می داند همیشه دارایی، رفاه و ... شادی نمی آورد.
چند روزیست که مدام به این فکر می کنم که چیست آن راز خوشبختی... آن که وقتی باشد دلم آرام و قرار داشته باشد... نمی دانم، شاید هیچ وقت واقعن نمی توان از ته ته دل خوش بود...
ارسال یک نظر