۱۳۸۷ اسفند ۱۷, شنبه

تاثیر چشم اندازها..

دیشب یک و نیم شب از اتاق رویا برگشتم، بعد از ساعت ها درس خواندن.. بلی، بلی اینطوری است دیگر.. این روزها درس نام دوم زنده گی است. بسیار مشغولم... (با یک تیر دو نشان: خودستایی و توجیه غیبتم از وبلاگ)
و اما بعد.. امروز هوا بهاری است. بعد از مدتها برف و ژاله و مسخره گی. من شادمانم وموسیقی اتن می شنوم، به همین دلیل هم تمرکز دشوار است. شاید قبل از ختم این نوشته چند بار بر خیزم وبه صدای دهل بچرخم. بنا بر این، پراگنده گی حرف هایم را ببخشید..
این روزها تنبل و منفی باف شده بودم. به این فکر می کردم که یک دانشجوی فقیر افغان، با یک عالم مشکلات و بدون هیچ برنامه مشخص، بعد از فراغت به کجا خواهد رفت؟ اگر برای ماستری بورسیه نیابم چی؟ اگر در خانه کار نیابم چی؟ وام هایم را چی زمانی خواهم پرداخت؟ پول تکت برگشت را از کجا خواهم کرد؟ تا کی باید محتاج کمک دیگران باشم؟ تا کی باید همه رویاهایم را معطل کنم؟این هفته آینده چی خواهم کرد؟ اگر تزم را نتوانم بنویسم چی؟ اگر ... اگر... اگر..
از خودم خسته شده بودم. سرگردان در دالان های مشکلات شخصی، نمیتوانستم به چیز تازه ای فکر کنم، بیافرینم، بنویسم، شادمان باشم، کار کنم. (رابطه کار و شادمانی برای من دایروی است. کار کنم، شادمان میشوم، شادمان باشم، کار آسانتر است). بلاخره تصمیم گرفتم چشم اندازم را تغییر بدهم. از جایی که نشسته ام برخیزم، کمی دورتر از این زن غمگین بنشینم، به افق تازه ای چشم بدوزم. برای آزمایش هم که شده، سمت روشن چیزها را ببینم.
و حالا، مشکلات هنوز همان مشکلات اند. اما با خود می اندیشم که 1) من میتوانم به مشکلات فایق بیایم و بلی مشکلات تازه ای خواهند بود. اما خوب، بدون مشکلات، زنده گی کسل کننده است. 2) در هر وضعیتی من برنده هستم. اگر بورسیه بگیرم و دو سال دیگر درس بخوانم، فرصت نوشتن و آموختن و تازه گی را خواهم داشت. اگر نشد، به خانه بر میگردم، کنار مادر و پدر می مانم، کار می کنم و مفید خواهم بود. سهم کوچکی در امید و آبادی خواهم داشت و بلی، شاید خسته و دلگیر شوم.. اما یاد خواهم گرفت، بزرگ خواهم شد، زنده گی خواهم کرد...
و فقر، خوب، با این باید کنار بیایم. من برای زنده ماندن کم نیاز دارم. اگر امروز محتاج حمایت دانشگاه و دوستان هستم، فردا شاید بتوانم خود به یاری دیگران بشتابم...
و شاید، شاید روزی رویای دیرینه ام بر آورده شود. شاید روزی بتوانم در قریه ای دور دست، آموزگار شوم. روزانه درس بدهم، شامگاهان اسب سواری و شبانه بنویسم و تا دلم میخواهد رمان و شعر بخوانم. صبح ها شیر تازه بنوشم، همیشه با کودکان بازی کنم، برای ساختن مکتب پول گدایی کنم، نقشه بریزم، با معماران مجادله کنم..
البته قبل از آن باید برای چند سال در دفتر های مجلل، گزارش های طولانی خسته کننده بنویسم. خوش لباس، مودب و دیپلمات باشم و برای انجام کارهای "مهم" رقابت کنم ، تا بتوانم وام دانشجویی ام را بپردازم و به درد خانواده بخورم... اما این همیشگی نخواهد بود...
باز می گویم: دخترک خیالباف، دخترک خیالپرداز.. همه این برنامه ریزی ها بیهوده است. نمیتوان مسیر زنده گی را پیش بینی کرد. نمیتوان برنامه ریخت. شاید پنج سال بعد، در مسیر کاملا متفاوتی باشم.
اما چه فرقی می کند؟ هر چه باشد، هیجان انگیز است.
...
شادمان باشید
پانوشت: راستی امسال در روز تجلیل از دانشجویان بین المللی، در کنار برنامه های دیگر، رقصی از افغانستان خواهد بود... بلی، بلاخره من و رویا دل به دریا زدیم و داوطلب شدیم برنامه ای غیر از شعر خوانی ارائه کنیم. (سال گذشته من شعری از شاعره خوب ما محبوبه ابراهیمی خواندم). بهر حال، امسال قرار است به آهنگ "جره جو"ی داود سرخوش، حرکات موزون اجرا کنیم. با خود می اندیشم چرا اانجام این کار ساده اینقدر برای ما دشوار بود؟ به دلیل مترادف بودن "زنانگی افغانی" و "شرم"؟ و "شرم" را کی تعریف می کند؟

۵ نظر:

ناشناس گفت...

سلام شهرزاد عزیز
نگران آینده ات نباش، فکر می کنم از خیلی از دختران افغانی، جلو هستید. خیلی ها فرصت درس خواندن را در نزدیکی خانه اش ندارد، اما شما انشاالله فارغ خواهید شد.
تا اینجا که با وجود مشکلات اینقدر موفق بوده اید، آینده هم بر مشکلات فایق میایید.

ناشناس گفت...

سلام شهرزاد عزیز ، برای من هم این دوره سخت بود. اما بعدن یادگرفتم که اصلن تشویش نکنم. اگر درس شد درس می خوانم اگر کار شد کار می کنم. یعنی وقتی زمان یا دوره جدید اغاز شد ان وقت در برابر انتخاب های که رو برویت قرار می گیرد تصمیم ات را می گیری. من و در نهایت امدم کار کردن را شروع کردم. تو هم نگران نباش.

8 مارچ را برایت تبریک می گویم.

ناشناس گفت...

مشکلی نیست که آسان نشود،
گاهی چشم اندازها را باید تغییر داد و گاهی هم چشم هارا.
هشتم مارچ و هشتم هرماه و هرروز هرماه مبارکتان باشد.

ناشناس گفت...

شهرزاد عزیز
با استعداد عالی ات تا کنون کامیاب بوده ای. بعد از این همه هراسان مباش.

ناشناس گفت...

روز جهانی جنبش زنان مبارک باد!