این جانب رسما به کتابخانه دانشگاه کوچ کرده ام و اصلا هم راحت نیست.. مجبورم ساعت ها بدون یک پیاله چای کار کنم.
این در حالیست که باید تزم را ده روز بعد رسما تمام و تقدیم دیپارتمنت کنم...
بر علاوه:
یک- عینکم در جریان رخصتی شکست.. (نپرسید چگونه).. و حالا از عینک دو سال پیشم استفاده می کنم و نیمی از دوستانم از من رنجیده اند چون در پاسخ به اشاره شان، دست تکان نداده ام و از کنارشان بی تفاوت گذشته ام و در ایستگاه سرم را پایین انداخته از کنارشان گذشته ام. در این نظام بی رحم سرمایه داری، ترمیم یک عینک به ثروتی نیاز دارد که فعلا در اختیار من نیست..احساس نابینایی می کنم، حس خوبی نیست.
دو- دلیل نقل مکانم به کتابخانه اینست که کمپیوترم بعد از دو نیم سال یاری و رفاقت، سر ناجوانی گرفته و درست کار نمی کند. مانیتورم خیره شده و گاهی سیاه، گاهی سبز و گاهی سفید میشود و درنتیجه من هم مجبورم از شیوه های ترمیم ویژه تلویزیون های کهنه روسی کار بگیرم و با مشت و کف دست و.. بکوبمش.
سه-کمکی که سرش حساب می کردم نرسید و شاید نتوانم تکت برگشت به خانه را بخرم. حالا من شب و روز برای پیاده روی به افغانستان برنامه ریزی می کنم.
چهار- بدترین وضعیت برای یک دانشجو این است که در برنامه دلخواهش قبول/رد شود. قبول/رد وضعیتی را گویند که دانشجوی فقیری در برنامه قبول شود ولی تقاضایش برای کمک مالی رد شود.. وحشتناک است.. در هر پنج برنامه ی ماستری که درخواست کرده بودم قبول شده ام، اما دو تا از برنامه ها فقط حاضرند نیمی از مصارف تحصیلی ام را بپردازند و در سه برنامه دیگر خبری از کمک مالی نیست مگر اینکه برنده یک بورسیه شوم (که بسیار نامحتمل است).. باید دنبال کار در افغانستان بگردم.
...- از مفلسی بیزارم. استقلال اقتصادی! محبوب عزیزم! چند سال دیگر منتظرت بمانم؟
.... و ....- این روزها اگر سنگی از آسمان آمد و سرم را شکست اصلا تعجب نخواهم کرد.
...... و..بگذریم- چنین به نظر می آید که دنیا سر پریشان کردنم را دارد.
دنیای عزیز، اعتراف می کنم پریشانم.. ولی زنده گی باید ادامه یابد و من هم با وجود پریشانی تلاش هایم را ادامه خواهم داد. باید تزم را بنویسم، دفاع کنم، کارخانگی هایم را انجام دهم، برای رفتن ادامه شوم، ده ها نامه تشکری بنویسم، امتحانات را پشت سر بگذرانم، به همه برنامه های ماستری زنگ بزنم و تلاش کنم قناعت شان بدهم که از دست دادن شاگردی چون من... به ضررشان است.. کار بیابم و....
پ.ن: دعا برای این وقت هاست؟
این در حالیست که باید تزم را ده روز بعد رسما تمام و تقدیم دیپارتمنت کنم...
بر علاوه:
یک- عینکم در جریان رخصتی شکست.. (نپرسید چگونه).. و حالا از عینک دو سال پیشم استفاده می کنم و نیمی از دوستانم از من رنجیده اند چون در پاسخ به اشاره شان، دست تکان نداده ام و از کنارشان بی تفاوت گذشته ام و در ایستگاه سرم را پایین انداخته از کنارشان گذشته ام. در این نظام بی رحم سرمایه داری، ترمیم یک عینک به ثروتی نیاز دارد که فعلا در اختیار من نیست..احساس نابینایی می کنم، حس خوبی نیست.
دو- دلیل نقل مکانم به کتابخانه اینست که کمپیوترم بعد از دو نیم سال یاری و رفاقت، سر ناجوانی گرفته و درست کار نمی کند. مانیتورم خیره شده و گاهی سیاه، گاهی سبز و گاهی سفید میشود و درنتیجه من هم مجبورم از شیوه های ترمیم ویژه تلویزیون های کهنه روسی کار بگیرم و با مشت و کف دست و.. بکوبمش.
سه-کمکی که سرش حساب می کردم نرسید و شاید نتوانم تکت برگشت به خانه را بخرم. حالا من شب و روز برای پیاده روی به افغانستان برنامه ریزی می کنم.
چهار- بدترین وضعیت برای یک دانشجو این است که در برنامه دلخواهش قبول/رد شود. قبول/رد وضعیتی را گویند که دانشجوی فقیری در برنامه قبول شود ولی تقاضایش برای کمک مالی رد شود.. وحشتناک است.. در هر پنج برنامه ی ماستری که درخواست کرده بودم قبول شده ام، اما دو تا از برنامه ها فقط حاضرند نیمی از مصارف تحصیلی ام را بپردازند و در سه برنامه دیگر خبری از کمک مالی نیست مگر اینکه برنده یک بورسیه شوم (که بسیار نامحتمل است).. باید دنبال کار در افغانستان بگردم.
...- از مفلسی بیزارم. استقلال اقتصادی! محبوب عزیزم! چند سال دیگر منتظرت بمانم؟
.... و ....- این روزها اگر سنگی از آسمان آمد و سرم را شکست اصلا تعجب نخواهم کرد.
...... و..بگذریم- چنین به نظر می آید که دنیا سر پریشان کردنم را دارد.
دنیای عزیز، اعتراف می کنم پریشانم.. ولی زنده گی باید ادامه یابد و من هم با وجود پریشانی تلاش هایم را ادامه خواهم داد. باید تزم را بنویسم، دفاع کنم، کارخانگی هایم را انجام دهم، برای رفتن ادامه شوم، ده ها نامه تشکری بنویسم، امتحانات را پشت سر بگذرانم، به همه برنامه های ماستری زنگ بزنم و تلاش کنم قناعت شان بدهم که از دست دادن شاگردی چون من... به ضررشان است.. کار بیابم و....
پ.ن: دعا برای این وقت هاست؟
۵ نظر:
سلام شهرزاد گرامي
نام نوشته شماپريشاني است وهمانگونه پريشانگونه نوشته كردي. درحاليكه جاي پريشاني خالي است وشما بايد خوشحال باشيد.چون شما درحال نوشتن تزخودهستيدواينكه براي ماستري نيزقبول شده اي.من با تمام وجود حس مي كنم كه با چه مشكلات گرفتارهستيد ومن هم همين طور.شناخت كه من ازشما دارم بعيد است كه به اين مشكلات كوچك تن بدهيد.من هميشه از خداوندمنان موفقيت هرچه بيشترشما را ميخواهم وخواهان صحت كامل براي شما هستم.
درضمن اگرآدرمرا هم لينگ نماييد بعيد ازلطف تان نخواهد بود.
شهرزاد گرامی ! برای موفقیت تان دعا می کنم ، هر چند آنرا نا کافی میدانم . موفق باشید
شهرزادعزیز،
پیاده رفتن تا افغانستان بهترین گزینه است که حاجت به ماستری هم ندارد. از طرف دیگر تا شما آنجا می رسید به خدا معلوم که افغانستان به کجا خواهد رسید!
شهرزاد گرامی سلام
درمجموع شاید پریشانی حس غالب عصرماست .ادم تصورمی کند همه چیز پادرهواست وهرآن احتمال دارد برسرما فروریزد وزندگی مانرا ویران کند.اقتصاد،سیاست ،اتم ، گرم شدن کره زمین،تروریزم ،بحران مالی دنیاو......همه وهمه به پریشان حالی های بشرامروزی می افزاید.اما برای یک افغانستانی متاسفانه وضعیت بدتر ازاین هااست .
بهرحال تصورمی کنم بجای رفتن پیاده به افغانستان چندروزی پیاده روی در آمریکارا تحمل کنید تا شاید بتوانید یک راهی برای گرفتن ماستری تان بیابید در غیرآن فکرکنم خیلی خیلی حیف خواهد شد.
برایتان آرزوی موفقیت دارم
سلام شهرزاد!
جايي نرو كه نتواني نيايي و... "بالاشدن بردرخت از پايين شدن مشكل تر بود".
ارسال یک نظر