
به آنانیکه که بعد از آفریننده، بودنم را مدیونشان هستم.
نمی توانم در کنارتان باشم، نمیتوانم دستتان را در دست بگیرم، نمیتوانم آرامتان کنم، از بودنم چی فایده؟
درد آورترین حس زندگی، حس ناتوانیست، بخصوص زمانی که نتوانی به یاری عزیزترین کسانت بشتابی..
از حس ناتوانی بیزارم. از فاصله ای که کوه ها و دریاها میان ما انداخته اند بیزارم. از درد که شما را می آزارد، بیزارم.
از فقر بیزارم که شما را می فرساید، که سالهای کودکی ما را فرسود، از فقر که فکرش گاهی مرا در نیمه شب با وحشت بیدار می کند و وا میدارد به آینده ای فکر کنم که شاید هرگز نیاید..
از جنگ متنفرم که هر روز، هر روز جان شما را به خطر می اندازد. که چون هیولایی روی زندگی ما، روی آینده ما سایه انداخته است. که آرزو کردن را دشوار ساخته است، امیدواری را دشوار ساخته است، که انگیزه را می میراند. از جنگ که به من می گوید شاید هرگز نتوانم در آنجا که میخواهم، در آرامش زندگی کنم. از جنگ که خبرش هر روز، هر روز آسایش خیال ما را بر هم می زند.
سهم شما از این دنیا باید بیشتر باشد.. مادر مهربانم، سهم شما باید بیشتر از لبخندهای کمرنگ و شادی های موقت باشد. روا نیست که فقط درد سهم شما باشد، سهم شما نباید تنی زود فرسوده شده، روحی هراسان و قلبی نازک باشد.. پدر نازنینم، سهم شما نباید بیماری، آوارگی و درد باشد..
این دنیا و مقتضیات آن، آینده و شرایط زندگی در آن، مرا از شما دور کرده است، مرا که میدانم اگر کنارتان باشم هم ناتوانم، ولی باز دوری فرساینده تر است...
هر هفته، زمانی که با مادرم حرف می زنم، میدانم چی چیزها را نمی گوید، میدانم که هر هفته همه زندگی هفته گذشته را می کاود تا یک خاطره روشن، یک حرف شادمان کننده بیابد و به من بگوید... هر هفته، زمانی که با پدر حرف می زنم، میدانم که تمام نیرویش را به کار می گیرد تا به گفتگوی ما در مورد وضعیت افغانستان و در مورد آینده، اندکی رنگ امید بزند.. هر هفته، بعد از هر تیلیفون، به این فکر می کنم که چگونه برایشان موثر باشم. هر هفته، یکبار دیگر به خاطر می آورم که نمیتوانم موثر باشم، حد اقل حالا نمیتوانم... هر هفته، باز گفتگو با آنها آمیزه ای از درد و شادمانی را در من می انگیزد، درد مندم از ناتوانی خودم و شادمان از اینکه آنها را دارم.. شادمان از این رابطه عمیق و جادویی میان ما.. شادمان از اینکه به یمن تلاش های آنها به اینجا رسیده ام، که در سخت ترین لحظات زندگی، یاد آنها و سایر اعضای خانواده ام به من انگیزه داده یک قدم بیشتر بردارم. شادمان از اینکه بزرگترین عشق های زنده گی ام، به من عشق می ورزند. شادمان از اینکه مهر میورزم، و مهر خام و هنوز غیر مسئولم، با مهری گسترده تر و ایثاری بینظیر پاداش می یابد.
مادر، از شما بسیار آموختم و می آموزم ولی بیشتر از همه قدرت مهر ورزیدن را آموختم، قدرتی که کودکی عاصی و لجباز و کور چون من را رام کرد.. قدرتی که ترحم را به احترام مبدل می کند، کینه را به شرمندگی و مهر... قدرتی که کوه های سوء تفاهم و بیگانگی را آب می کند...
آغا جان، اگر به تغییر متعهدم و ذوقی برای قدردانی از زیبایی در من است، هدیه شماست... توانبخشی امید و اهمیت ایثار را بیش از همه در زندگی شما دیدم و از شما آموختم.
مادر و پدرم، توان تان برای تحمل هر گونه از دشواری اعجاب آفرین است و تلاش تان برای گوارا ساختن ناگواری های پی در پی زندگی برای ما و دیگران کودکی کوتاه مرا شیرین و جادویی کرد و مهمترین منبع الهام من مانده است.
شادمانی شما رویای من است.. میدانم که همیشه تلاش کرده اید با مهر وتعهد کمی تلخی های زندگی را بر خود ودیگران شیرین کنید، تلاش های تان مداوم و پرثمر باد.. امیدوارم سهم شما بیشتر از این تلخکامی و آوارگی نباشد..
امیدوارم بتوانم در همه ناتوانیم، به خاطر خودم و به خاطر شما قوی و استوار بمانم وآنچه را که میتوانم، هر چند که محدود است و فقط به خودم میپردازد، خوب انجام بدهم. شاید روزی توان آن را بیابم که به یاری دیگران بشتابم..
۹ نظر:
شهرزاد جان عزیز
احساس تان خیلی زیباست.
به امید روزی که دیگر هیچ یک از ما هااز عزیزان و دوستان خود جدا نباشیم.
موفق باشید
سلام
شما ناتوان نیستید بلکه خیلی هم توانایید.
شما خیلی خوشبخت هستید که درس می خوانید اما خیلی ها برای پیداکردن یک لقمه نان برای سال های متمادی از این کشور می روند ولی وقتی باز می گردند دیگر شاید پدر و مادر شان را نمی بینند.
اما شما خوشبخت اید هرسال می ایید و برای درس خواندن و تکامل می روید در حالیکه دیگران برای بردگی می روند.
احساس اندوه نکنید
شهرزادعزیزدرودبرشما
شهرزادفکرمی کنم چیزی راکه من میخواهم بگویم وبنویسم شما می نویسدومن ازطرزبیان وویرایش این چنین عاجزم، آفرین برشما.ما همه بایدبه جنگ،ناامنی،فقرو.....نفرین گفت.چه بایدکردافغانستان توسط هیولای انسان نماها محصورشده است.ازاین کشوربدبخت این رهبران،کشورهای خارج نمیدانم چه میخواهند.سلامتی شمارابافامیل نجیب تان راازخداوندخواهانم به امیدکه همه کس درآرامی وامنیت درکنارفامیلش زندگی کنند.
هرگز نمی توان بدون آنها بود. سخت ترین لحظات زندگی ام در دوری از پدر و مادرم می گذرد. با اینکه هر هفته آنها را می بینم ولی همیشه دلتنگشانم. دوستشان دارم از صمیم قلب و حال شما را خوب درک می کنم. موفق باشید. اندوه همیشه هست. بهتر است که ما سر راهش نباشیم. مادرم... مادرم...
salam...mawzoe sakht zyba ra zyba naweshtid
سلام
شما ناتوان نیستید،زیرا باشما فکر و اندیشه و قلم همراه است.
پیام ماندن در وبلاگ تان اگر به دکتورا داشتن ضرورت نداشته باشد به ماستری داشتن ضرورت دارد. بلاخره اما موفق شدم حتی بدون سواد هم.
مریم شهرتاش
آمدم تا اگر متن جدیدی نوشته باشید بخوانم.
آرزو دارم شاد باشید.
مریم شهرتاش
آمدم تا اگر متن جدیدی نوشته باشید بخوانم.
آرزو دارم شاد باشید.
سلام.
استاد اکبر را کمی می شناسم. هر چند در نوع تفکرات ایشان کمی نقد دارم که جایش اینجا نیست اما به هر صورت فرد صاحب نظری است.
خانواده برای ما مردم شرق نوعی هویت است. معانی کلماتی مانند اصالت، منطقه، کسوت و سایر چیزها نمود و رسوخ بیشتری در اجتماع ما دارد و به همین میزان دلبستگی های ما به خانواده از مردم غرب بیشتر است.
هر جا هستی شاد باشی و به خانه که برگشتی شادتر.
ضمناً این رسم دنیا است که یک خانواده تا ابد نمی توانند دور هم باشند. کاری نمی شود کرد.
ارسال یک نظر