این روزها سرگردانم. این روزها چندین موضوع با هم در ذهنم می چرخند.. این روزها به پیچیدگی دنیای اطرافم می اندیشم، به برنامه های آینده ام، به امیدم برای تغییر و به نا امیدی ها و ترس های بزرگم... این روزها بسیار مشغولم.. آنقدر مشغول که مجال شگفتگی نیست، مجال تمرکز نیست، مجال خلوت با خود نیست، تمام مدت با خود و بی خودم... با خودم به این دلیل که کمتر برای دیگران وقت دارم، برای خانواده، برای دوستان، بیشترین زمانم را به درس و برنامه های آینده و کار اختصاص داده ام، اما با خود نیستم چون در این چند وقت به خود، به درون خود نگاه نکرده ام، به خود نخندیده ام، با خود نخندیده ام... فارغ نبوده ام که خلاق باشم، که خیالپرداز باشم... این ترم مثل ترم های گذشته نیست که فرصت داشته باشم سرم را با دستمال ببندم، جوگی شوم و برقصم... دیوانگی کنم، برای خودم قصه بگویم، بلند بلند شعر بخوانم، به وبلاگ های دیگران سرکشی منظم کنم، سرشار و بی پروا و بسیار بنویسم.. این ترم فرصت نبوده که مستند های طولانی ببینم و برای دردهای دیگران گریه کنم... این ترم.. متفاوت بوده است...
این ترم، چون شادمانی، درد هم کم داشته ام، و شاید این خوب باشد، شاید نباشد.. نمیدانم. در شروع ترم، یک دو هفته نخست که خاطرات کابل زنده بود، بسیار درد کشیدم.. اما بعد، حس می کنم بسیار دور شده ام.. شاید همین که دوباره به کابل برگردم، باز غرق شوم، کاملا، با تمام وجود، به روی درد باز شوم.. ولی حالا، گاهی حس می کنم بسیار دورم، آنقدر دور و گسسته می بینم خودم را که می ترسم... تصور نمی کردم اینقدر احساس دوری کنم... یا شاید، شاید احساس دوری نباشد، شاید آگاهانه افغانستان را و تمام دردهایم را، دردهایش را، به پسخانه ذهنم رانده ام تا بتوانم تمرکز کنم و درد نکشم.. فروید بود که اعتقاد داشت انسان نمیخواهد مسایل درد آور را به خاطر بیاورد، نه؟ بهر حال، حس می کنم سال گذشته به خانه نزدیک تر بودم، بعد هم تابستان خانه رفتم، و حالا که برگشته ام، در کمتر از سه ماه، چرا این همه تفاوت؟
چرا این ترم فرق می کند؟ شاید چون یشتر به این دنیا عادت کرده ام، به این دنیای برنامه ریزی ها، دغدغه های روزمره، به دنیای تمرکز بر یک برنامه، یک نقشه.. شاید به این دلیل که ناخود آگاه کم کم همه تعریف های "موفقیت" را پذیرفته ام و درونی کرده ام و حالا بر حسب آنها باید عمل کنم، شاید تغییر کرده ام و چیزهای تازه ای در زنده گی ام اولویت یافته اند: موفقیت در دانشگاه، ماستری، شغل خوب و مفید ولی کلیدیتر از همه، شاید آینده اولویت زنده گی ام شده است و حال، بسیار به حاشیه رفته است..
تغییر کرده ام، خودم میدانم بسیار تغییر کرده ام و پشیمان نیستم.. بعضی تغییرات، جزئی و سطحی اند و اگر برای مدت طولانی تر در محیطی متفاوت قرار بگیرم، زایل می شوند.. بعضی تغییرات، بسیار اساسی ترند و برگشت ناپذیر.. دیدم به خودم و زنانگی ام، دیدم به نقش و موقعیت خودم به عنوان یک زن در این دنیا از جمله آن تغییرات بنیادی است... باید به زودی بیشتر در مورد این تغییرات فکر کنم، بنویسم...
ها، چی می گفتم؟ از مشغولیت می گفتم.. این ترم، دشوارترین ترم درسی من بوده است. از لحاظ زمان، بیشتر از همیشه خودم را در مضیقه حس می کنم. بسیار تحت فشارم. تزم، سر در گم کننده است. تقاضا برای برنامه های ماستری، وقت گیر و تشویش آفرین است، کار هم می کنم، صنف ها هم.. خیلی بیشتر از ترم های گذشته کار می کنم، کمتر می خوابم.. عجیب است، امروز از این که شب پیش هشت ساعت خوابیدم، احساس گناه می کردم. حس میکنم با اطرافیانم در یک مسابقه فرسایندگی قرار دارم، کی میتواند زودتر و بیشتر خودش را بفرساید و "موفق" تر باشد؟ هر چه کارم بیشتر باشد، بیشتر احساس افتخار می کنم... وحشتناک است...
نه، اینطور نمی شود.. تلاش می کنم کمی از سرعت خود بکاهم. تلا ش می کنم به اطرافم نگاه کنم و بیشتر و عمیق تر مسایل را دنبال کنم. تلاش می کنم نگذارم این زندگی مرا غرق کند.
برای هر چیز باید زمانی باشد.. زمانی برای فشرده شدن، متمرکز شدن، با تمام توان به سمت هدف شتافتن.. و زمانی برای شگوفایی، برای تخیل، خلاقیت، فراغت، برای اینکه چون نیلوفر خود را برای پذیرش رحمت و زیبایی بگشایی.. باید تعادل را یافت، تمرین کرد و برای نگهداریش کوشا بود.
شهرزاد
۸ نظر:
فقط موفق باشید.
reading your posts makes me sad, i dont know what is the reason.
شهرزاد جان سلام،
تشکر از اینکه کامنت گذاشته اید. این شاید اولین آشنایی ما باشد، هر چند قبل از این به وبلاگ مثل آب مثل آتش سری می زدم. امید بعد از این بیشتر با هم آشنا شویم.
موفقیت مزید تان را خواهانم.
سلام دوست
اگر امکان داشت تنظیمات نظرات تان را در صفحه جدا باز کنید
سلام شهرزاد
یا دروغ میگی یا خودته به اصطلاح به تکی میزنی اگر آدم تمرکز نداشته باشه و حال شگفته گی نداشته باشه که به این زیبایی نوشته نمی توانه و به این دقت و ظرافت به موضوع مورد نظرش پرداخته نمی توانه به هر حال زنده باشی و مثل همیشه سر سبز و پر انرژی ...
شهرزاد جان عزیز سلام
امیدوارم موفق شوید.
سلام شهرزاد گرامی
منتظر پست جدیدت هستم. گرچی مصروفیت ات زیاد است اما امیدوارم زود پست جدید ات را بخوانم
سلام شهرزاد من!
ببخش که دیرتر امدم. سالگره ات مبارک عزیز، آینده شاد و خوب برایت می خواهم. با خواندن نوشته هایت به وفد میایم و خوشحالم که امیدواری به تازه های ان نیز دارم.
موفق آرام باشی....
ارسال یک نظر