۱۳۹۲ اسفند ۱۳, سه‌شنبه

"..فصلی سرد"

سرما تمام نمی شود.
بوی چوب سوخته را دوست دارم ولی این سرما زمین گیرم کرده است. 
شانه هایم درد می کند. 
پاهایم.
حویلی، سرد است. کوچه، سرد است.
انسان های اطرافم، سردند. 
حس می کنم تنهای تنهایم. نه از آن تنهایی های خوشایند، با یک کتاب خوش-خوان، یک پیاله چای، آفتاب گرم پاییزی. نه از آن تنهایی ها روی علف دراز کشیدن و به آسمان چشم دوختن. نه از آن تنهایی های اختیاری، وقتی که بعد از مدتها دربدری خلوتی می یابی و با خلوت خود خوشی. نه از تنهایی های دلخواسته شیرین که ساعت ها سکوت می کنی و به صدای جهان اطرافت گوش می دهی. نه از تنهایی با فلم محبوبت در یک روز ابری فارغ. نه از تنهایی در یک پیاده رو سبز، زیر درختان پر شگوفه، تا بی نهایت راه. نه تنهایی راهء شمال. چشم دوختن به کوه های شامخ اطرافت. یا فیض بردن نگاهت از چمن های گسترده، اسب های تنومند، درختان آزادهء سبز. 

نه.

از آن تنهایی ها که در ایستگاه های بیر وبار تجربه کردی. با صدها نفر در اطرافت. 
تنهایی میدان هوایی. بغض سنگین خدا حافظی باتوست. زمان، لحظه لحظه لحظه می گذرد. 
تنهایی جمع. تنهایی که در میان خانواده یا جمعی از دوستان ناگهان تو را احاطه می کند. همه شادمانی و نور اطرافت را می بلعد و تو، تاریک می شوی.
تنهایی شبیه تنهایی بعد از دست رفتن یک دوست.. روزهایی که از جهان بریدی و حس می کردی تنهاترین فرد جهانی، در چاهی در اعماق یک صحرا در افریقا. 
از آن تنهایی ها.
از آن تنهایی های سرد که هیچ لحاف مهر تو را در بر نگرفته است.
دوستانت را، بیگانه می یابی.
خانواده ات، شاید تو را بیگانه می یابند.
یکی اعتمادت را شکسته است.
و تو خودت، و همه انسان های اطرافت را، مجازات می کنی. 

کاش بهار زودتر بیاید. 

۱۳۹۲ اسفند ۱, پنجشنبه

یک روز سادهء زمستانی

فردا به خانه ام بیا.

بیا تا برای چند ساعت انتخابات را فراموش کنیم، سیاست روزمره را، دلمرده گی را، این که این انتخابات با همه انتظاری که برایش کشیده  بودیم، تقریبا هیچ ذوقی بر نیانگیخته را..
بیا تا پرده ها را کنار بزنیم. پنجره را باز کنیم. هوای تازهء خنک اندکی زیر پوست اتاق بدود. من بلرزم. تو شال را بیاندازی روی شانه های من. بعد بخاری کوچک برقی را روشن کنیم. تشک ها را بیاندازیم. بالشت ها را بگذاریم. کمپل نرم و گرم آبی را از بستره برداریم تا روی پاهای خود بیاندازیم.
بعد هر دو  با هم به آشپزخانه برویم. یک چاینک چای هیل دار دم کنیم. تو پیاله ها را بشویی. من کشمش، نخود و پسته را در میوه دانی بریزم.  همه چیز را آماده به اتاق بیاوریم.

صدای گرم و نزدیک ظاهر هویدا آرام در پس زمینهء گفتگوی پرشور ما منتشر شود. حرف بزنیم. شعر بخوانیم. پیاله های چای را سر بکشیم. در کنار هم سکوت کنیم. سکوتِ شیرینِ مهر آلود. 

جمعه را، زنده گی کنیم. زنده گی را سر بکشیم. با تانی، با مهر، با شگفت زدگی. 

به خانه ام بیا دوست.

۱۳۹۲ دی ۲۵, چهارشنبه

"رها، رها، رها من"

خواب دیدم کنارم نشسته و از مهر دستم را محکم گرفته.

ترسیده بیدار شدم.
آخر اگر دستم را محکم بگیرد، چطور پرواز کنم؟
چطور مسیرِ تنها و تاریک و عجیب و هیجان انگیز خودم را طی کنم؟

و خودش چطور خواهد شد؟ خودش چگونه خواهد توانست همهء آرزوهایش را برآورده کند، با دستی در زنجیر دست من؟

بیدار شدم و ترس فلجم کرده بود. بیدار شدم و دنبالهء آن خواب را ندیدم. دنبالهء آن خواب را که حتما دختری بود که اسیر بوتهء عشقه شده بود.
دختری که مدام می ترسید ساقه های ظریف عشقه را بشکند. 
دختری که خیال دور رفتن را از سر بدر کرده بود. 
دختری که مجبور شده بود چشمانش را از افق ها بکند و توجه کند به این پوشش دل انگیز سبزی که دور اندامش پیچیده بود.
دختر اگر صبر می کرد شاید عشقه به درونش نفوذ می کرد. شاید از راه چشمانش، دهانش، می رفت به قلبش.
شاید عشقه به دور قلبش می پیچید و گردش قلبش آهسته تر می شد.

شاید عشقه جای خیلی چیزهای دیگر را می گرفت. برنامه ها را، سفرهای تنهایی را، آرزوی خطر را.

شاید پیچش عشقه بر اندام دختر، او را نرم می کرد، سست می کرد، کند می کرد. 

و دختر که آرزوی سیلاب شدن داشت.. یا حداقل باران تند غافگیر کننده بهاری شدن. 

پا در بند زمین و عشقه می ماند.

۱۳۹۲ دی ۱۳, جمعه

از ننوشتن

من ملکهء نوشته های ناتمامم...

نه. من سربازِ شکست خوردهء لشکرِکلماتم...

من خودِ شکستم. 

شکستِ بی پردهِ غمگین... شکستِ شرمگینِ منفعل...

صفحاتِ خالی.. صفحات خالی شکنجه گران چیره دست من اند، با شلاق های ملامت شان...

روز تمام روز، نوشته های دیگران را میخوانم.. مقاله های سیاسی را. نامه های عاشقانهِ نویسندگان مرده را، زنده گی نامه ها را، بلاگ های بلاگران خوش قلم، قصه گو و طناز را، داستان های کوتاه و بلند را، رمان های فارسی و انگلیسی را..

تمام روز، کارهای دیگران را مصرف می کنم. بدون اینکه ذره ای، ذره ای زیبایی یا خوبی یا مفیدیت به این جهان بیافزایم....

به دوستم م. حسد می برم. به تمرکزش، به خوب نوشتن اش، به مداوم نوشتن اش..

به این هر هفته یا هر ماه، چیزی بیرون از خودش خلق می کند و آن را به این جهان آشفته روان می کند، تا یا کمی یک حادثه را بکشاید، یا منظر تازه ای ارائه کند، یا گلوی صدای خفه شده ای شود...

و من.. هیچ. هیچ هیچ هیچ مطلق. 

به شاعران حسد می برم. به توان شان در بر انگیختن دیگران. 

و به سیاستمدارانی که خوب می نویسند (سیاستمداران مردهء هندی عمدتا، به نهرو، به گاندی، به امبدکار). 

ترس. شکست. انفعال.
دست به دست هم راه میروند.

من از ننوشتن ام شکایت می کنم. از تنبلی ام. 

و همیشه دوست مهربانی هست که مرا تسلی بدهد.

و تسلی می یابم. تسلی کاذب.

و باز، دو روز بعدتر، حس گناه و شرمساری.

چرخه دوباره تکرار می شود. 

و هیچ چیزی، هیچ چیزی نمی نویسم. 

"نگاه کن
تو هیچگاه پیش نرفتی
تو فرو رفتی"

۱۳۹۲ آذر ۹, شنبه

زن-واره

به دختری می اندیشم که در ویانا می شناسم. دختری که همه دوستش دارند ولی هیچ کس عاشقش نمیشود. دختری با مژه های سیاه دراز، خنده های بلند، شالهای نارنجی و گوشواره های بزرگ. دختری به ظاهر آرام، دلنشین و در درون طوفانی. دختر محبوب. دختر نه معشوق.

به زنی می اندیشم که میخواهد قاطع تر باشد. به زنِ کوچک اندام میان سالی که جرقهء چشمانش را حلقه های سیاه دزدیده اند.. به زنی که پیشانی اش میزبان هزار چین است. به زنی که صدایش را نمیشنوند. به زنی که میخواهد صدایش بلند تر باشد.

به دختری می اندیشم که هراسان است. دختری که پیراهن های کمرنگ بر تن می کند. شالهای کمرنگ. بوت های ساده. دختری که لبانش خشک و گونه هایش رنگ پریده است. دختری که میخواهد نامرئی شود. غایب شود. از میان بازارهای بیروبار به آسانی باد بگذرد، در جاده، از چشم های گستاخ پنهان شود، در اطاق، کمترین فضا را اشغال کند.. دختری که از دیده شدن، اندازه شدن، قضاوت شدن، نصحیت شنیدن، می هراسد.

زنی را می بینم که خواسته میشود، و آهسته و پنهان، لذت می برد از خواسته شدن. از چشمانِ عاشقی که بر چهره اش می لغزد، از دستانِ مهربانی که در پی دستانِ اوست، از شعرهایی که برایش نوشته میشود.. زنی که با دقت شال انتخاب می کند، رنگ چشم انتخاب می کند، پیراهن انتخاب می کند. زنی که آنسوی میز نشسته، به چهرهء مجذوب مرد نگاه می کند و زیر لب می خندد. زنی که قلبش رقصان ولی چهره اش آرام است...

زنی را می بینم که بیزار است. چشمانش، رنگ نفرت گرفته است. دستانش از در آغوش گرفتن بیزارند. ملال آرام آرام همه وجودش را می پوساند. زنِ بی اعتنا، زنِ سرد، زنِ دور، زنِ ناگزیر.

زنی را می بینم که بی پرواست. که هیچ هراسی از ویرانی ندارد. از بر انداختن. خشم انگیختن. در هم پاشیدن. زنی که تمام وجود، قلب، روح و جسم، ایستاده در برابر یک جمعیت خشمگین، یک جمعیت دشمن. زنی شهر آشوب. زنی خانمان بر انداز. با پیراهن طلایی و کفش های بلند و دامن کوتاه و لبان سرخ و گیسوان رها در باد.  زنی که خسته، خشمگین و نترس است. زنی که بخشی از فلسفه بودنش، تن ندادن است.. به هیچ چیز. هیچ کس. هیچ قانون. زنِ خود ویرانگرِ فتان. زنِ تنها. زنِ ترسناک. زنِ ترسیده. زنِ درک نشدهء مرموز.

زنی را می بینم که همه شادی هایش را بسته است به لبخند کودکی بازیگوش. زنی که دست هایش بوی شیر، نوزاد و پیاز میدهد. زنی که موهایش شانه نکرده، پیراهنش چملک (چروک) است. زنی که حرفهایش بوی لباس های تازه شسته شده، جارو و غذایِ شب مانده می دهد.

زنی را می بینم که رهبر است. مدیریت می کند، شکل می دهد، الهام می بخشد، انتقاد میشود، اصلاح می کند، خشمگین میشود، دستور می دهد، شکست می خورد. زنی که در معرض تماشا و قضاوتِ عام است هر قدمش. مثل همهِ زنان دیگر اما کمی از نزدیک تر، بی رحمانه تر. زنی که محکم راه می رود. زنخش را بالا می گیرد. از جلسه به جلسه می شتابد. هر روز اندکی می جنگد، اندکی می سازد و باید هر روز از نو، تثبیت کند صلاحیتش را، توانایی اش را، فهمش را. زن شام های تنها. زن روزهای مشغول. زنی که شانه هایش بارهای سنگین چند جمع را حمل می کند. 

زنی را می بینم که عاشق است. زنی که همه قلبش را می ریزد در نانِ شب، در یک دسته گل، در یخن قاق هایی که هر روز صبح اطو می کند، در لبخند شوهرش.

زنان از همدیگر می گذرند. در همدیگر می گذرند. دخترِ نه معشوق، دلبر می شود. زن میان سال، کمرنگ و کمرنگ تر میشود. زنِ فتانِ تنها، مادر میشود.  دخترِ کمرنگِ خجالتی، چون ببری می غرد و برق چشمانش ترا منکوب می کند.  زنِ ملول، مسافر میشود. زن مسافر، بر میگردد.

و ما همه، همهء این زنان را در خود پنهان داریم.
چه زن-نامه ها که باید نوشته شود.. هزاران هزار زن نامه.
تا گوشه ی  یکی از این هزاران زن را در یابیم.

آ مثل آرش یا شادمانی خاله بودن

پا به داخل حویلی می گذارم و نخستین پرسشم در مورد آرش است: خواب است یا بیدار؟ خوش خلق است؟ میتوانم بغلش کنم؟
این موجود کوچک اندام دو نیم ماهه چه قدرتی دارد. همهء قلبم را تسخیر کرده است. تبدیل شده به روشنی خانهء ما. به یاد ندارم جای خالیش را چه چیزی پر می کرد. آیا قبل از او هم اینقدر چشم براه خانه رسیدن بودم؟

می خندد، می گرید و با قلب های ما بازی می کند. هر روز تغییر می کند. بزرگتر می شود. دستان کوچکش را مشت می کند. با دیدن هر چیز رنگینی، چشمانش را بزرگ و بزرگتر می کند. با دقت می نگرد. 
میخواهم روی دلم بگذارمش. می خواهم به قلبم بفشارمش، محکم. می خواهم ساعت ها بنشینم و نگاهش کنم. خوابیدنش را. نفس کشیدنش را. سایهء آن مژه های سیاه را.
وقتی می گرید، جهان را فراموش می کنم. همه چیز از یاد می رود.  همه هوش و گوش ما، مشغول آرام کردن او می شود.

وقتی می خندد، گرمای نازنین آفتاب نزدیک تر می آید. جهان آرام میگیرد.  در میانهء خزان، بهار می شود. درختانی بارور با شیرین ترین عطرها. پرنده گان مست. 

آرش ما قلب یک جهان کوچک است. مادرش، پدرش، مادر کلان ها و پدر کلان هایش. ماماها، عمه ها، خاله ها و کاکایش.  همه به دور او می چرخیم. روابط همه ما با همدیگر، از برکت او دوباره تعریف میشود.

تمام وقت میخواهم مراقبش باشم. در برابر سردی ها و گرمی ها. تلخی ها. دشواری ها. 

میخواهم در سایه لبخند او، بیاسایم از جار و جنجالهای روزمره.

پناهگاه بزرگی است لبخندهای آرش کوچک ما. 

۱۳۹۲ آبان ۲۷, دوشنبه

کانبرا- کابل

استرالیا پهناورست. گرم است. زیباست.
کانبرا آرام است. صلح آمیز. جاده های خلوت. جهیل. درختان شکوهمند. 
من میخواهم هر چه زودتر به کابل سرد، بیروبار و جنجالی برگردم. روبری عزیزی بنشینم. چای هیل دار بنوشیم و قصه کنیم.

جنون است یا اعتیاد؟