پا به داخل حویلی می گذارم و نخستین پرسشم در مورد آرش است: خواب است یا بیدار؟ خوش خلق است؟ میتوانم بغلش کنم؟
این موجود کوچک اندام دو نیم ماهه چه قدرتی دارد. همهء قلبم را تسخیر کرده است. تبدیل شده به روشنی خانهء ما. به یاد ندارم جای خالیش را چه چیزی پر می کرد. آیا قبل از او هم اینقدر چشم براه خانه رسیدن بودم؟
می خندد، می گرید و با قلب های ما بازی می کند. هر روز تغییر می کند. بزرگتر می شود. دستان کوچکش را مشت می کند. با دیدن هر چیز رنگینی، چشمانش را بزرگ و بزرگتر می کند. با دقت می نگرد.
میخواهم روی دلم بگذارمش. می خواهم به قلبم بفشارمش، محکم. می خواهم ساعت ها بنشینم و نگاهش کنم. خوابیدنش را. نفس کشیدنش را. سایهء آن مژه های سیاه را.
وقتی می گرید، جهان را فراموش می کنم. همه چیز از یاد می رود. همه هوش و گوش ما، مشغول آرام کردن او می شود.
وقتی می خندد، گرمای نازنین آفتاب نزدیک تر می آید. جهان آرام میگیرد. در میانهء خزان، بهار می شود. درختانی بارور با شیرین ترین عطرها. پرنده گان مست.
آرش ما قلب یک جهان کوچک است. مادرش، پدرش، مادر کلان ها و پدر کلان هایش. ماماها، عمه ها، خاله ها و کاکایش. همه به دور او می چرخیم. روابط همه ما با همدیگر، از برکت او دوباره تعریف میشود.
تمام وقت میخواهم مراقبش باشم. در برابر سردی ها و گرمی ها. تلخی ها. دشواری ها.
میخواهم در سایه لبخند او، بیاسایم از جار و جنجالهای روزمره.
پناهگاه بزرگی است لبخندهای آرش کوچک ما.
۲ نظر:
سلام سلام.. از دوردست صمیمانه تبریک می گویم...
تشکر عاصف جان.
ارسال یک نظر