۱۳۹۰ خرداد ۱۸, چهارشنبه

پرتگاه

بر لبه پرتگاه ایستادن است این...
به خاطر سلامت روحم و قلبم، با تمام وجود امیدوارم در اعتماد کردن به شما اشتباه نکرده باشم.
جای بدیست این.. وقتی که دعا می کنی تصوراتت بی پایه باشند و بد گمانی از تو باشد، و کسانی که به آنها اعتماد کرده ای، نا امیدت نکنند.
وقتی که میدانی ضربه می خوری. منتظری. هر لحظه. که درخت دوستی که با مهر و مراقبت پرورده ای، میوه هایش زهر آگین باشد.
که دیواری که سهمی در آباد کردنش داشتی، روی خودت چپه شود.
هر چند میدانی که حتی اگر، بدگمانی هایت راست باشد. حتی اگر ضربه بخوری، دوباره بهبود خواهی یافت. خواهی ایستاد. روانه خواهی شد. پس این ترس چرا؟
چون وقتی دوباره ایستادی ، محتاط تر خواهی بود.
محتاط تر، چون زخم نوک آن شمشیر، مدتها روی قلبت خواهد ماند. چون، برای مدتها، اعتماد کردن آسان نخواهد بود.
دعا می کنی که ترست بی جا باشد، چون در غیر آن، تنها خواهی شد. از دست خواهی داد. خواهی برید. بریدن دردناک است...
محو کردن، دردناک است.
خشم، دردناک است.
دوباره، لبخند زدن و بخشیدن، اتفاق می افتد ولی طعم آن تلخی، در گوشه ای از وجودت می ماند. بخشی از آن بخشنده گی، آن با همه وجود باور داشتن، هرگز بر نخواهد گشت..
و دیگران خواهند گفت: نگفتمت، که هیچ کسی در این امور قابل اعتماد نیست؟ نگفتمت...
و در چند روز و یا چند ساعت، به اندازه ده سال از کودک درونت دور خواهی شد. از کودک بی پروای درونت، از کودک جسور درونت، که به انسان ها فرصت می دهد، که همه چیز را با چشمان تازه می بیند، که بی تلخی، بی قضاوت، مهر می ورزد.
و اینگونه باور شکنی ها و مهر شکنی ها، اگر چند بار اتفاق بیافتد، ممکن است کودک درونت را به پرتگاه بیاندازد.. پرتگاهی که بیرون شدن از آن دشوار است..

۲ نظر:

نادر گفت...

سلام
مثل همیشه خوب می نویسی. من همیشه مطالب شما را می خوانم و گاهی نظر می گذارم. راستی کی کابل استین؟

Shaharzad گفت...

سلام نادر جان
چند هفته بعد به خیر کابل می آیم و می بینمت.
امیدوارم خوب باشی.