۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

آکسفورد

به اتاقم که نزدیک تر می شوم، بلندتر آواز می خوانم. کنار پارکینگ بایسکل ها می ایستم و چشمانم دنبال بایسکل خودم می گردد. نفس راحتی می کشم و در ذهن از ویل تشکر می کنم که مواظب بایسکلم بود. در دهلیز را باز می کنم و بعد در اتاق را. اتاقم خلوت و پاکیزه است. پرده های سبز جدا از هم ایستاده اند و نور ملایم بعد از ظهر اتاق را روشن کرده است.
در اولین اقدامم برای بی نظم و "عادی" ساختن اتاقم، کوله پشتی ام را روی زمین پرتاب می کنم.
بعدا بیکم را در گوشه ای می گذارم. کمپیوترم را به برق می زنم.
میخواهم در فیسبوکم بنویسم برگشته ام. اما قبل از آن باید تیلیفونی دوستان نزدیکم را خبر کنم.
نگاهی به فهرست کارهای نکرد ه ام می اندازم و می روم برای خودم چای بیارم.
زنده گی آکسفوردی ام دوباره آغاز می شود.

۵ نظر:

پامیروز گفت...

قشنگ می نگارید. همیشه می خوانم
راستی خوش به حالتان!

Hamid گفت...

سلام به شما شهرزاد عزیز !
برای اولین بار هست که وبلاگ تان را می خوانم .. بسیار زیبا و روان می نویسید و واقعا که آن لحظه ها و دقایق و احساسی را که شما بروی صفحه می آورید رامی شود درک کرد.
متاسفانه که قلم و سواد ادبی من خوب نیست و نمیتوانم این طور با ظرافت و احساس بنویستم کاش میشد ...
درهرصورت یک وبلاگ خبری دارم که امیدوارم گاهگاهی هم به من سربزنید ... خوشحال می شوم از سرزمین کانگورو به سرزمین همیشه بارانی وابری درتماس باشم...

سردار گفت...

سلام می بینم که در نظم خوبی قرار دارین و برای خودد یک پا ردیف و اعتدال قایل گشته اید .

Mahsa Sh گفت...

سلام. وبلاگ قشنگی دارید. پایدار باشید.

Shaharzad گفت...

سلام دوستان خوب
تشکر از دلگرمی و نظرات خوبتان.