می گوید: دو سال بعد وقتی هر سه برای داکترا آمدیم.
میخندم، بلند، عصبی، تمسخر آمیز. همه چیز خیلی دور به نظر می رسد.
در دیوانگی این شب و روز، با اینهمه فشار کار که حس می کردم هرگز قبل از این تجربه نکرده بودم، با این هراس وحشتناک فلج کننده خودم، آزادی دور به نظر می رسد.. فراغت دور به نظر می رسد.. آسوده گی.. و تعهد سپردن به یک دوره دیگر تحصیل در این دانشگاه، فرقی با دیوانگی نخواهد داشت...
گفتم این روزها را به خاطر داشته باشم.
۵ نظر:
خوب کردی نوشتیش
سلام خواهر گرامی شهرزاد جان:
از نوشته هایت معلوم می شود که در اکسفورد زیاد خوش نیستی و خسته شدی
و دیگر موضوع پایانه چه انتخاب کردی؟
راستی از پدر چه خبر؟ از انتخابات؟
ما را بی خبر نگذار از برادران و خواهران خود در ایران نیز در تماس باش
به شهر برگردیم
به این دیار نیاز
نیازمند رهایی
نیازمند امید
سبد سبد ز هواهای تازه هدیه بریم
سبد سبد گل شادی
نسیم آزادی
به شهر برگردیم
به شهر خسته از این دود و آهن و پولاد
به شهر همهمه شهر شلوغ پر فریاد
به شهر بر گردن
همیشه چکمه و آهن
به شهربرگردیم
وحید نوری
paسلام عزیز
خوب استی
سلام
وبلاگتون رو خیلی دوست دارم و همیشه دنبال می کنم
خیلی برام جالب بود دغدغه های مشترک و شبیه به هم، از همزبانی از کشور همسایه
ما که مدتهاست دیوانه ایم!
ارسال یک نظر