۱۳۹۲ اردیبهشت ۱, یکشنبه

"یک نفس از درون من خیمه بدر نمی زنی "

مویم را شانه می زنم و زمزمه می کنم. عطر شعر سعدی مشامم را پر کرده است. بوی خاک باران زده نیز در اطرافم پیچیده است. بوی خاک باران زده بهار کابل. شب روشن و معطر است و من زنده، جوان، سبز، سرشار...
آرامم. آرامشی که در این چند ماه گذشته دلتنگش شده بودم. نمیدانم تاثیر حرف های دلگرم کننده دوست نازنینم ق. است و یا نتیجهء حس مفیدیت ناشی از آخرین کار جمعی ما.
زنده گی، همین حالاست. همین لحظه که صدای جیرجیرک ها محو به گوش می رسد. برق هر چند لحظه می لرزد و چشمک می زند. اتاق، بزرگ و خالی و معطر است. پرده ها گوش دل به صداهای کوچه سپرده اند. کوه های چراغان، شهر کابل را در آغوش گرفته اند. سگ ها مثل همیشه پارس می کنند و نانوا، پنجره نانوایی را پایین می کشد.
زنده گی، در فضای همین خانه است. در اتاقی که فریده، خسته از روز طولانی در دفتر، به خواب رفته است. در اتاقی که پدر با جلال کتاب میخواند و مادر، کارخانگی شاگردانش را اصلاح می کند.
زنده گی، در قلب من است. خسته و خوشنود. موقتا آسوده از وسوسه و ناشکیبایی.
زنده گی، به خواب رفتن صدایی در من است که بی وقفه می گوید: باید بیشتر تپید.
زنده گی، مهمان عزیزیست که امروز عصر به خانه ما آمده بود. مهمانی که من نبودم ببینمش اما خبر آمدنش خوشحالم کرد.
زنده گی، نامه ایست که من فردا به یک دوست خواهم فرستاد. نامه ای یک سطری. چهار کلمه ای. "بودن تو خوب است".
زنده گی، گفتگوهای طولانی با ق. است در مورد ادبیات، مهر، ناکافی بودن، کار، پول و سیاست.
زنده گی، یک کباب فروشی دود زده در قلعه فتح الله است، با پیاله پیاله چای سبز و چهار دوست "بهتر از آب روان" .
زنده گی، برنامه ریزی برای سفریست که مرا به نارتمپتون می برد، به دوستانم، به کتابفروشی، به پیاده روی های طولانی در جنگل و به  کافه نشینی در خیابان.
زنده گی، کابل است. یکی از زیباترین شهرهای جهان. یکی از دیوانه ترین شهرهای جهان. یکی از زنده ترین شهرهای جهان.
با کوچه های خلوت گمنامش. با بازارهای بیروبار کثیفش. با ساختمان های جدید نا همگونش. با کودکانش که چشمان شان دو ستاره، دو جرقه، دو چراغ است.
زنده گی، مهر است. بودن است در همین لحظه. بی هیچ حسرتی.
زنده گی، دوست داشتنی ست.

۲ نظر:

ساربان گفت...

شیرین و گرم

نسیم گفت...

زندگیت همیشه دوست داشتنی و گرم و سبز باشد جان دلم :*