۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

سال سخت.. سال سبز... سال سرگردان

آب از موهایم می چکد.. خستگی از بدنم ، خاصه از شانه هایم، از چشمانم. روز به پایان رسیده است.. سال به پایان می رسد و توان من نیز هم.  زمان به بستر پناه بردن است.
روزم طولانی بود. نامه خواندم. نامه نوشتم. مقاله ۵۰۰۰ کلمه ای مسخره ام را تمام کردم. با دیوید و ویل سه نفری اتاق کمپیوتر رفتیم. غر زنان و شکایت کنان مقاله و فورمه های مربوطه را پرینت کردیم.  خستگی مجال جشن گرفتن نداد..
به سال گذشته/در حال گذر که فکر میکنم کمتر چیزی به خاطرم می آید. چنانکه کسی ذهنم را شستشو داده باشد. فقط یادم می آید که سخت بود.. امتحان های پی در پی. ارزش گذاری پی در پی. اندازه گیری پی در پی.  از کالج به یک محیط کاری دشوار رفتم از آنجا به اکسفورد آمدم. مداوم قضاوت شدم. اندازه گیری شدم. نمره گرفتم. و فکر می کنم کم کم هر چه در زنده گی ام اندازه شدنی نیست (چون مهر و نیکی و زیبایی) رنگ می بازد.  خسته ام از این اندازه گیری ها.. سخت گیری ها.. سخت کوشی ها..  سال گذشته سخت تر شد وقتی هر چه میخواندم، میشنیدم، می آموختم از نشدن ها، نا شدنی ها، نا تمام ها، نا کامل ها، ناکامی ها بود.. سال رودررویی من با واقعیت ساده و تلخ - پایان شیرین فقط در افسانه است-  بود.. سال وقوف بر ضعف های خودم و ناتوانی ام در برابر این نظام بزرگ و غول پیکری که شاید هیچ بخش آن را نتوانم تغییر دهم. 
سال گذشته سبز بود/است.... جنبش سبز- چهره تکاندهنده ندا- سخنرانی های موسوی- با دلهره بلاگ خواندن- سخت دعا کردن... سال سبز خیلی باور ها را در مورد  ‍مقاومت ، آزادی و مبارزه تغییر داد.. من هم تکان خوردم. درونم تکان خورد. فکر می کنم باقیمانده امیدم را تا حدی مدیون سبزی این سال هستم. 
عجب سال سرگردانی بود امسال. از ماساچوستس امریکا به کابل به اکسفورد به کابل به... از اطمینان و غرور روزهای فراغت از کالج به سرگشتگی زمان انتخابات به شفای روز های اولیه اکسفورد به دلشکستگی حالا..  سال سوال های سخت و سرگشته «من کیم و کجای جهان ایستاده ام»؟ سال جنگ و دفاع از جنگ و نفرت از جنگ و بیزاری از جنگ.... سال شک کردن و سنت شکستن و دوباره برگشتن.. سال سرگردان. سرگردان به دنبال عشق و فانتزی های دیگر... سال خود کاوی- خود شگافی- خود مهرورزی- خود بیزاری.. سال خود محور غمگین. سال خود محور سرخوش..
..
برای سه روز لندن می روم.  این تسلی دلنشینی است غم دوری از خانه و خانواده را...
...
سال ۸۸ می رود  و ما را بزرگتر، بالغ تر و غنی تر بر جا می گذارد و بیشتر آماده رودررویی با نیک و بد آینده.. امیدست در آستانه سال جدید دل بخشنده (به خود و دیگران) و خلق خوش با ما باشد تا آغازی تازه را جشن بگیریم و فرصتی برای تازه گی را. 

ایام به کامتان


۳ نظر:

فهیمه گفت...

سلام
امیدوارم سالی پرتلاش ولی آرام در انتظارت باشد

"بار الها

براي همسايه اي که نان مرا ربود"نان"

براي دوستي که قلب مرا شکست،"مهرباني"

براي آنکه روح مرا آزرد "بخشايش"

و براي خويشتن خويش ، آگاهي و عشق ميطلبم."

ناشناس گفت...

سلام دوست عزيز بروزهستم تشريف بياوريد

نسیم گفت...

این نوشته ت رو که خوندم حس کردم ایرانی هستی شبیه من و تمام دختران سرزمینم:*
که البت ایرانی هم بودی در سال های خیلی دور و این مرزهای نامریی ما رو از هم جدا کرد...

و یک پرسش شهرزاد جان؟ سال افغانستان هم امسال 1388 بود و با نوروز سال تازه میشه؟

نوروز خجسته باشه بر تو و خانواده گرامیت، شهرزاد ِ جان
امیدوارم سال 89 برای تو و افغانستان سال شادی و آرامش باشه

بوسه وآغوش گرم از ایران و نسیم برای تو:*:*:*:*